|
|
رسول پویان سایه ها سایه ها عریان و لرزانند؛ غرق دریای تحیّر، در دل اموج پر آشوب، می غلطند. زندگانی! جز فروغ نقطه مغشوش، در اعماق اقیانوس حیرت، نیست. این چنین، مرموز و کج، تابیده بردلهای پر از داغ. سایه ها: در انتظارند، با امیدند، بی قرارند؛ دیده هاشان خیره بردیوار، سینه ها گرم شرار عشق، پای ها لرزان و بی حرکت، دستها تنها و بی آهنگ. سایه ها: هرسو گریزانند؛ در غبار مبهم شهرها، در دل صحرای وحشتناک، در میان قله های شامخ کهسار؛ در دیارِ- - ترس و لرز و اضطراب دیگران محبوس. سایه ها: افتان و خیزانند؛ خیره برتنگ غروب، رود موّاج طلوع صبحدم، آنسو، ورای ابرها، مستانه می خندد؛ روان پیکر پاشیده از هم، غرق ابهام است |
| < قبل | بعد > |
|---|




