نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت می‌گذرد؛ پنج سالی که در عمل افغانستان را به یکی از عمیق‌ترین بحران‌های انسانی و اقتصادی منطقه فرو برد. آنچه امروز به‌نام «نظم» عرضه می‌شود، نوعی مدیریت فقر، کنترول اجتماعی و انجماد سیاسی است که در آن، مردم به‌جای شهروند، به واحدهای بقا تقلیل یافته‌اند.

بر اساس ارزیابی‌های نهادهای بین‌المللی مانند برنامه توسعه سازمان ملل متحد، اکثریت قاطع جمعیت افغانستان در فقر چندبُعدی زندگی می‌کنند. این یعنی میلیون‌ها انسان که نه فقط از درآمد، بلکه از آموزش، خدمات صحی و امنیت غذایی محروم‌اند. وقتی چنین وضعیتی به قاعده بدل می‌شود، دیگر نمی‌توان آن را «بحران» نامید؛ این یک ساختار است — ساختاری که فقر را بازتولید می‌کند و آن را به ابزار کنترول اجتماعی بدل می‌سازد.

اقتصاد این کشور عملاً در حالت نیمه‌تعلیق قرار دارد: نظام بانکی فلج، سرمایه‌گذاری تقریباً صفر، و کمک‌های خارجی— که پیش‌تر ستون فقرات بودجهٔ عمومی بود— کاهش یافته است. اما در برابر این فروپاشی، سیاست تحمیلی حاکم نه اصلاح ساختار است و نه کاهش فشار، بلکه انتقال مستقیم بار بحران بر دوش ضعیف‌ترین اقشار است. آنچه به‌نام «مالیه» از تکسی‌ران، دست‌فروش، دکان‌دار و دهقان اخذ می‌شود، در عمل شباهت به اخاذی سیستماتیک دارد. این یک قرارداد اجتماعی نیست؛ این رابطهٔ یک‌طرفهٔ قدرت بادآورده با بی‌قدرتان است.

در چنین نظمی، صحنه‌هائی مانند جمع‌آوری کراچی‌های دست‌فروشان یا بستن کسب‌وکارهای خرد، استثنا نیستند—قاعده‌اند. در این حالت فقر نه مهار می‌شود و نه کاهش می‌یابد؛ بلکه مدیریت می‌شود تا جامعه در وضعیت وابستگی باقی بماند. جمله‌هائی از جنس «اگر داری بخور، اگر نداری بمیر» در این بستر، دیگر یک بی‌رحمی فردی نیست —این ترجمهٔ صریح فلسفهٔ اقتصادی حاکم است.

در کنار این، حذف سیستماتیک زنان از آموزش و بازار کار، یک فاجعهٔ انسانی، اقتصادی آشکار است. محروم‌سازی نیمی از نیروی کار، آن‌هم در کشوری که پیشاپیش با بحران تولید و بیکاری دست‌وپنجه نرم می‌کند، به‌معنای تعمیق عامدانهٔ رکود است. این سیاست، جامعه را هم‌زمان فقیرتر و وابسته‌تر می‌سازد.

اما این تصویر، بدون درک بُعد بیرونی آن ناقص است. واقعیت این است که پدیدهٔ طالبان، از آغاز در خلأ شکل نگرفته است. نقش ساختارهای امنیتی پاکستان— به‌ویژه دستگاه استخباراتی آن— در شکل‌گیری، پشتیبانی و تداوم این جریان همیشه آفتابی و روشن بوده است. این حمایت‌ها، در چارچوب اهداف استراتیژیک پاکستان— از جمله داشتن عمق استراتیژیک، مدیریت مرزهای غربی و اعمال نفوذ در معادلات افغانستان— همواره  قابل فهم بوده است.

امروز نیز این پیوند، هرچند پیچیده‌تر و گاه متناقض، همچنان سایهٔ خود را حفظ کرده است. تنش‌های میان طالبان، گروه تحریک طالبان پاکستانو دولت پاکستان، به‌طور مستقیم به خاک افغانستان کشیده شده‌اند. حملات هوایی و توپخانه‌ای پاکستان بر مناطق مرزی— در ولایت‌هائی مانند کنر، خوست و پکتیکا صدها جسم بی‌جان برجای گذاشته است. قربانیان این حملات، نه نیروهای مسلح، بلکه خانواده‌های فقیر، دهقانان و کودکانی‌اند که هیچ نقشی در این بازی‌های هدفمند ندارند.

در حالی‌که خاک کشور هدف بمباران قرار می‌گیرد و شهروندان آن کشته می‌شوند، ادبیات رسمی رژیم همچنان بر «برادری»، «روابط اسلامی» و «حسن همجواری» با پاکستان تأکید می‌کند. این شکاف میان واقعیت میدان و زبان سیاست، تصادفی نیست؛ بلکه نشانهٔ اولویت‌هائی است که در آن، حفظ رابطهٔ استراتیژیک و وفاداری به تعهدات جانبین بر جان مردم ترجیح داده می‌شود.

در چنین چارچوبی، این پرسش به‌طور جدی مطرح می‌شود: آیا ما با یک وضعیت صرفاً تنش‌آلود مواجهیم، یا با نوعی مدیریت حساب‌شدهٔ بحران که بقای آن به نفع طرف‌های درگیر است؟ تداوم یک وضعیت «نه‌جنگ-نه‌صلح» در مرزها، هم به پاکستان امکان اعمال فشار می‌دهد و هم به طالبان اجازه می‌دهد فضای امنیتی و اضطراری را در داخل توجیه کنند. در این میان، آن‌که حذف می‌شود، بازهم مردم‌اند—همان‌هائی که خانه‌های‌شان ویران می‌شود و صدایشان شنیده نمی‌شود.

سکوت در برابر بمباران و در عین حال تکرار ادبیات برادری، این‌جا دیگر بحث بر سر کارآمدی نیست— بحث بر سر ماهیت است.

با این‌همه، آنچه این نظم را سرپا نگه می‌دارد، فقط ابزارهای سرکوب یا معادلات منطقه‌ای نیست؛ بلکه پراکندگی اجتماعی است. کارگر، دهقان، دست‌فروش، زن محروم از کار، جوان بیکار—هرکدام در جزیرهٔ خود گرفتار مانده‌اند. این تکه‌تکه‌بودن، همان چیزی است که فشار را قابل‌تحمل و اعتراض را قابل‌کنترول می‌سازد.

تجربهٔ تاریخ روشن است: هیچ نظمی که بر فقرسازی، حذف اجتماعی و تمرکز یک‌جانبهٔ قدرت بنا شده باشد، پایدار نمی‌ماند. اما فروپاشی چنین نظمی، خودبه‌خود رخ نمی‌دهد. بدون شکل‌گیری آگاهی جمعی و همبستگی حتی  در ابتدایی‌ترین اشکال آن—هیچ تغییری ممکن نیست.

مطالبهٔ نان، کار و کرامت، حداقل حق یک انسان است. اما در نظمی که همین حداقل‌ها انکار می‌شود، همین مطالبهٔ ساده به یک کنش اعتراضی بدل می‌گردد.

واقعیت روشن است: این نظم، اگرچه سخت و سرکوبگر، اما شکست‌ناپذیر نیست.
اما این‌که چه زمانی ترک برمی‌دارد، نه به وعده‌های قدرت، بلکه به سطح آگاهی و همبستگی مردم بستگی دارد.

اگر پراکنده بمانند، این چرخه ادامه خواهد یافت.
اگر به یک «ما»ی آگاه تبدیل شوند، حتی تثبیت‌شده‌ترین معادلات نیز فرو خواهد ریخت.

 

 

    احمد آریا