در علوم سیاسی، جامعهشناسی سیاسی و مطالعات مربوط به رژیمهای اقتدارگرا، سالهاست که یک اصل تقریباً پذیرفتهشده وجود دارد: هیچ دیکتاتوریای فقط با تفنگ، زندان و ماشین سرکوب زنده نمیماند.
اگر زور بهتنهایی کافی میبود، بسیاری از رژیمهای استبدادی در نخستین بحران اجتماعی فرو میپاشیدند. آنچه به این نظامها عمر طولانی میبخشد، توانایی آنان در شکلدادن به افکار عمومی، خرید وفاداری، مهندسی ترس، تولید روایت و ایجاد شبکهای از توجیهگران و ذینفعان است. به همین دلیل، در ادبیات علوم سیاسی و جامعه شناسی سیاسی، «توجیهگرایی» زمانی که به دفاع یا عادیسازی یک رژیم وابسته و سرکوبگر منجر شود، نه یک موضع فکری بیطرف، بلکه شکلی از «فرصتطلبی سیاسی» و «همکاری با اقتدارگرایی» تلقی میشود.
پژوهشهائی چون «مطالعه و مهار همکاری با نظامهای اقتدارگرا»، نظریههای مربوط به «فرصتطلبی فکری»و مطالعاتی مانند «منطق بقا در قدرت سیاسی»، نشان میدهند که رژیمهای اقتدارگرا برای بقا بر سه ستون اساسی تکیه دارند: سرکوب، مشروعیتسازی و همدستسازی. آنان از یکسو با بازداشت، حذف، تهدید، محرومسازی و ایجاد فضای ترس، هزینهٔ مخالفت را بالا میبرند و از سوی دیگر، با توزیع امتیازات، پول، مقام و فرصت، حلقهای از وفاداران و ذینفعان میسازند. این همان چیزی است که پژوهشگران از آن بهعنوان کوآپریشن یا «همدستسازی نخبگان» یاد میکنند؛ یعنی تبدیل بخشی از جامعه به شریک بقای رژیم.
در این میان، نقش توجیهگران بسیار تعیینکننده است. زیرا رژیم استبدادی تنها به نیروهای امنیتی نیاز ندارد؛ بلکه به کسانی نیاز دارد که برای ظلم زبان مشروعیت تولید کنند. در بسیاری از پژوهشها تأکید شده که اقتدارگرایی فقط با اسلحه دوام نمیآورد؛ بلکه با روایت، تبلیغات، تحریف حقیقت و عادیسازی سرکوب نیز زنده میماند. از همینرو، خطرناکترین خدمتگزاران استبداد همیشه بازجوها و زندانبانها نیستند؛ بلکه گاهی کسانیاند که در پشت میزهای نرم و با قلمهای آراسته، خشونت را «ضرورت امنیتی»، وابستگی را «واقعبینی سیاسی» و خاموشی جامعه را «ثبات» مینامند.
در چنین ساختارهائی معمولاً چند دسته در حلقهٔ فرصتطلبان قرار میگیرند: کسانی که برای حفظ مقام، امنیت یا ثروت، واقعیتهای ضد مردمی رژیم را توجیه میکنند؛ روشنفکران و رسانههائی که نقش مشروعیتبخشی فکری را بازی میکنند؛ تکنوکراتهائی که زیر نام «تخصص» ساختار سرکوب را فعال نگه میدارند؛ و افرادی که در آغاز، همکاری خود را «تاکتیکی» و «موقت» مینامند اما بهتدریج خود به بخشی از ماشین قدرت تبدیل میشوند.
در نظریههای مربوط به «فرصتطلبی فکری» گفته میشود که چنین افرادی معمولاً حقیقت را میدانند، اما آن را آگاهانه تحریف یا کمرنگ میکنند، زیرا منافعشان با بقای قدرت گره خورده است. آنان میان اخلاق و منفعت، منفعت را انتخاب میکنند، اما این انتخاب را پشت کلماتی چون «مصلحت»، «عملگرایی»، «حفظ ثبات» و «ضرورت تاریخی» پنهان میسازند. به همین دلیل است که بسیاری از آنان خود را «بیطرف» معرفی میکنند، حال آنکه چنین بیطرفیای عملاً به سود ظالم تمام میشود.
افغانستان امروز نمونهای روشن از همین الگو است. طالبان تنها یک جریان سنتی مذهبی نیستند؛ آنان یک ساختار اقتدارگرای بسته و وابستهاند که بقای آن بر سرکوب سیستماتیک، حذف آزادیهای مدنی، محرومسازی زنان از حق تحصیل و کار، خاموشکردن رسانهها، ایجاد فضای ترس، انحصار قدرت و وابستگی عمیق سیاسی و استخباراتی استوار است. اما همانگونه که تجربهٔ دیگر دیکتاتوریها نشان میدهد، طالبان نیز برای بقای خود تنها به شلاق و تفنگ متکی نیستند؛ بلکه به دستگاه تبلیغ، توجیه و مشروعیتسازی نیز نیاز دارند.
در بسیاری از کشورها، از نیکاراگوا و بلاروس گرفته تا برخی رژیمهای شرق میانه و افریقا، دیکتاتورها کوشیدهاند نهفقط مخالفان را سرکوب کنند، بلکه افکار عمومی را نیز مطابق میل خود شکل دهند. آنان رسانهها را کنترول میکنند، روایتهای ملیگرایانه یا امنیتی میسازند، مخالفان را «خائن»، «افراطی» یا «عامل بیگانه» معرفی میکنند و با ترکیبی از ترس و امتیاز، جامعه را به سکوت وادار میسازند. طالبان نیز دقیقاً از همین الگو پیروی میکنند: سرکوب اعتراض، خاموشسازی رسانهها، تهدید منتقدان، ایجاد فضای ارعاب و همزمان تلاش برای ساختن روایتی که گویا هرگونه مخالفت با آنان مخالفت با «ثبات»، «امنیت» ، «دین» و هویت جمعی آنهاست.
در کنار این دستگاه سرکوب، گروهی از قلمفرسایان و توجیهگران نیز قرار دارند که میکوشند برای این وضعیت چهرهای عقلانی و پذیرفتنی بسازند. آنان معمولاً از چند استدلال تکراری استفاده میکنند: «بدیل طالبان بدتر است»، «باید واقعبین بود»، «مردم از جنگ خستهاند»، «امنیت آمده است»، یا «باید از درون اصلاح کرد». اما در بسیاری از مطالعات مربوط به اقتدارگرایی توضیح داده شده که این نوع «واقعبینی» در عمل اغلب نام محترمانهٔ تسلیم سیاسی است. زیرا ثباتی که بر پایهٔ خاموشی، ترس، محرومیت و سرکوب بنا شود، نه صلح پایدار، بلکه سکوت قبرستان است.
بسیاری از این توجیهگران میکوشند با زبان پیچیده و ژست تحلیلگرانه، حقیقت را مهآلود سازند. آنان بهجای آنکه از سرکوب سخن بگویند، از «ضرورت نظم» حرف میزنند؛ بهجای اعتراف به وابستگی، آن را «تعامل منطقهای» مینامند؛ و بهجای دفاع از آزادی، جامعه را به سازگاری با واقعیت دعوت میکنند. اما در واقع، آنچه زیر این واژههای آراسته پنهان شده، اغلب تلاشی است برای یافتن جایی در سفرهٔ قدرت. این همان چیزی است که در ادبیات سیاسی از آن بهعنوان «فرصتطلبی فکری» یاد میشود.
تجربهٔ تاریخی نشان داده است که دیکتاتوریها معمولاً از طریق ایجاد شبکهای از امتیاز، ترس و وابستگی اجتماعی بقای خود را تضمین میکنند. در برخی کشورهای افریقایی، همانگونه که پژوهشگران توضیح دادهاند، رژیمها با توزیع گزینشی امتیازات اقتصادی، استخدامهای دولتی و پروژههای عمومی، وفاداری بخشی از جامعه را میخرند و در عین حال، از ترس گروههای دیگر نسبت به آینده استفاده میکنند. در چنین شرایطی، حتی بخشی از قربانیان نیز از بیم آنکه «بدیل» بدتر باشد، به حامی منفعل رژیم تبدیل میشوند. طالبان نیز از فضای ترس، خستگی اجتماعی و فروپاشی اقتصادی برای تحمیل نوعی تسلیم روانی بهره میگیرند و توجیهگران آنان همین وضعیت را «پذیرش واقعیت» مینامند.
اما تاریخ دیکتاتوریها حقیقت دیگری را نیز نشان داده است: وفاداری فرصتطلبان معمولاً ایدیولوژیک نیست، بلکه تابع توازن قدرت و منافع شخصی است. تا زمانی که رژیم پابرجاست، آنان با اطمینان و گاه با نوعی تکبر از آن دفاع میکنند؛ اما بهمحض آنکه نشانههای ضعف و فروپاشی آشکار میشود، بهتدریج فاصله میگیرند، گذشتهٔ خود را کمرنگ یا انکار میکنند و حتی تلاش میکنند خود را بهعنوان منتقدان دیروز همان قدرت معرفی کنند. این الگو در بسیاری از کشورها، از جمله در اتحاد جماهیر شوروی، آلمان نازی، حکومت ویشی فرانسه، دیکتاتوریهای آمریکای لاتین و دیگر رژیمهای اقتدارگرا و وابسته، بارها تکرار شده است.
از همینرو، نقد توجیهگران طالبان فقط یک مجادلهٔ سیاسی روزمره نیست؛ بلکه بخشی از مبارزهٔ فکری علیه عادیسازی استبداد، وابستگی و ضدیت با انسان است. زیرا استبداد زمانی خطرناکتر میشود که دیگر فقط با شلاق سخن نگوید، بلکه برای خود قلم، تحلیل، تریبون و چهرههای بهظاهر «معقول» نیز پیدا کند. در چنین وضعیتی، توجیهگری دیگر صرفاً یک اشتباه تحلیلی نیست؛ بلکه مشارکت آگاهانه یا ناآگاهانه در ساختن فضایی است که در آن ظلم عادی جلوه داده میشود، حقیقت تحریف میگردد و جامعه کمکم به زنجیر عادت میکند.
احمد آِریا
