توافقنامهٔ نظامی میان طالبان و رژیم اولیگارشیک مسکو را نباید صرفاً یک همکاری ضدتروریستی یا امنیتی تلقی کرد. روایت رسمیِ «مبارزه با داعش» بیشتر پوششی تبلیغاتی برای پنهانکردن بازی جیوپولیتیکی بزرگتری است که اکنون بر محور افغانستان در جریان است؛
بازیای که در مرکز آن نه امنیت آسیای مرکزی، بلکه هراس روسیه، چین و ایران از احتمال بازگشت مستقیم ایالات متحده به افغانستان ــ بهویژه پایگاه بگرام ــ قرار دارد.
در واقع، این توافق بیش از آنکه ناشی از اعتماد روسیه به طالبان باشد، محصول بیاعتمادی عمیق کرملین نسبت به واشنگتن و هراس از احیای حضور استخباراتی ـ نظامی امریکا در قلب آسیاست. روسیه بخوبی میداند که طالبان نه توانایی واقعی ایفای نقش «سگ محافظ» برای مرزهای جنوبی آسیای مرکزی را دارند و نه از انسجام، ظرفیت تخنیکی و مشروعیت لازم برای چنین مأموریتی برخوردارند. افغانستانِ تحت سلطهٔ طالبان خود به یکی از بیثباتترین نقاط منطقه تبدیل شده است. اگر طالبان واقعاً قادر به مهار کامل گروههای افراطی، شبکههای جهادی فرامرزی و بحران امنیتی بودند، امروز این همه نگرانی در مورد داعش خراسان، جنگجویان خارجی و ناامنی مرزی وجود نمیداشت.
بنابراین، تصور طالبان بهعنوان «کمربند امنیتی» روسیه بیشتر یک افسانهٔ تبلیغاتی است تا یک واقعیت استراتیژیک. آنچه واقعاً مسکو را بهسوی این معامله سوق داده، نگرانی از سناریوی بسیار خطرناکتری است: بازگشت تدریجی امریکا به افغانستان از طریق توافقات پشتپرده با طالبان.
از همان نخستین ماههای بازگشت طالبان به قدرت، گزارشها و نشانههای متعددی از تماسهای دوامدار میان واشنگتن و طالبان منتشر شد؛ تماسهائی که فراتر از صرفِ پرداختهای هفتگی چند میلیون دالری به این رژیم بود. اکنون نیز شواهد فزایندهای وجود دارد که از مذاکرات محرمانه دربارهٔ همکاریهای استخباراتی و حتی احتمال استفادهٔ محدود ایالات متحده از برخی تأسیسات نظامی افغانستان ــ بهویژه بگرام ــ حکایت دارد و این روند همچنان در جریان بوده یا ادامه دارد.
پایگاه بگرام برای روسیه، چین و ایران صرفاً یک میدان هوایی نیست؛ بلکه نماد حضور استراتیژیک امریکا در قلب آسیاست. بگرام در صورت فعالشدن دوباره، میتواند به چشم و گوش استخباراتی واشنگتن در مجاورت چین، ایران، آسیای مرکزی و حتی بخشهائی از روسیه تبدیل شود. از دید کرملین، بازگشت امریکا به بگرام بهمعنای حضور دوبارهٔ ناتو در حیات خلوت روسیه است؛ کابوسی که پس از خروج امریکا در سال ۲۰۲۱ تصور میشد پایان یافته باشد.
چین نیز به همین اندازه نگران است. پیکن افغانستان را بخشی حساس از کمربند امنیتی پروژهٔ «یک کمربند ـ یک راه» میبیند و هرگونه حضور مجدد امریکا در بگرام را تهدیدی مستقیم علیه سینکیانگ، مسیرهای ترانزیتی و پروژههای جییوپولیتیکی خود تلقی میکند. ایران نیز بگرامِ امریکایی را عملاً یک خنجر استخباراتی در نزدیکی مرزهای شرقی خود میداند.
در چنین فضایی، توافق نظامی روسیه با طالبان بیشتر شبیه یک «عملیات پیشگیرانهٔ جیوپولیتیکی» است تا یک پیمان امنیتی کلاسیک. مسکو میخواهد طالبان را هرچه بیشتر به خود وابسته سازد تا احتمال معاملهٔ استراتیژیک آنان با واشنگتن کاهش یابد. به بیان دیگر، کرملین میکوشد از تبدیلشدن طلبان به یک شریک رسمی امریکا جلوگیری کند؛ زیرا روسیه بخوبی میداند که طالبان در سیاست خارجی نه متحد دائمی دارند و نه دشمن دائمی؛ آنان با هر قدرتی که بقای رژیمشان را تضمین کند وارد معامله میشوند.
همینجا ماهیت واقعی طالبان آشکار میشود. این گروه برخلاف تبلیغات ایدیولوژیک خود، در عمل بارها نشان داده که آمادگی معامله با هر قدرت خارجی را دارد؛ از آیاسآی و سیآیای گرفته تا دوحه، پکن و اکنون مسکو. شعارهای ضدغربی و «استقلال اسلامی» آنها زمانی رنگ میبازند که مسئلهٔ بقای قدرت، پول، مشروعیت و شناسایی بینالمللی مطرح شود.
در این میان، نقش هندِ نارندرا مودی نیز پیچیده و چندلایه است. دهلینو اکنون در موقعیتی قرار گرفته که همزمان با امریکا، روسیه و حتی بهگونهای غیررسمی با طالبان تعامل دارد. هند از یکسو شریک استراتیژیک ایالات متحده در مهار چین محسوب میشود؛ از سوی دیگر، هنوز وابستگی عمیق نظامی و انرژی به روسیه دارد و نمیخواهد روابط تاریخی خود با مسکو را قربانی اتحاد با واشنگتن سازد.
برای هند، نزدیکی روسیه و طالبان هم تهدید است و هم فرصت.
تهدید از آن جهت که دهلینو همواره نگران نفوذ جریانهای جهادی، گسترش بیثباتی و تقویت محور پاکستان ـ طالبان بوده است. اما در عین حال، هند میبیند که روسیه برخلاف پاکستان، تمایلی ندارد افغانستان کاملاً به حوزهٔ نفوذ اسلامآباد یا پکن سقوط کند. بنابراین، دهلینو احتمالاً امیدوار است که روسیه بتواند نوعی توازن در برابر نفوذ چین و پاکستان در افغانستان ایجاد کند.
از سوی دیگر، هند بخوبی میداند که اگر امریکا دوباره به بگرام بازگردد، موازنهٔ منطقهای وارد مرحلهٔ تازهای خواهد شد. برای دهلینو، حضور دوبارهٔ امریکا میتواند همزمان دو پیامد متناقض داشته باشد: از یکسو مهار چین را تقویت میکند؛ اما از سوی دیگر، ممکن است افغانستان را دوباره به میدان رقابتهای شدید استخباراتی و نظامی تبدیل سازد؛ وضعیتی که بیثباتی منطقهای را تشدید خواهد کرد.
در نتیجه، هند فعلاً سیاست «انتظار و مدیریت همزمان روابط» را دنبال میکند: حفظ رابطه با واشنگتن، عدم تقابل با مسکو، و باز نگهداشتن کانالهای ارتباطی با طالبان.
اما در مرکز تمام این بازیها، یک حقیقت تلخ همچنان پابرجاست:
افغانستان بار دیگر نه بهعنوان یک کشور مستقل با مردمی دارای حق تعیین سرنوشت، بلکه بهمثابه میدان رقابت قدرتهای بزرگ تعریف میشود؛ جایی که طالبان نقش دلالان قدرت را بازی میکنند و قدرتهای منطقهای و جهانی میکوشند از این گروه برای مهار یکدیگر استفاده کنند.
طالبان امروز بیش از هر زمان دیگری میان واشنگتن، مسکو، پکن و تهران در حال چانهزنیاند؛ و همین امر نشان میدهد که این گروه، برخلاف ظاهر ایدیولوژیک خود، یک بازیگر معاملهگر جیوپولیتیکی است
اما تاریخ افغانستان بارها ثابت کرده که رژیمهائی که مشروعیت داخلی را قربانی معاملههای خارجی میکنند، شاید مدتی دوام بیاورند، اما سرانجام زیر وزن همان تناقضهائی فرو میریزند که روزی تصور میکردند با پول، سلاح و حمایت خارجی قابل پنهانکردن است.
احمد آریا
