روابط قبیله ‌ای، فرهنگ انتقامجویی و وفاداری، به‌ عنوان بخشی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جوامع سنتی و قبیله ‌ای شناخته میشوند.

 این روابط که بر پایه پیوندهای خانوادگی و عشیره‌ ای استوارند، از ویژگی‌ های برخی جوامع در شرق میانه، افریقا، آسیای مرکزی و نیز مناطق کوهستانی و بیابانی به شمار میآیند. چنین ساختارهائی عمدتاً در دوره‌ های پیشامدرن و جوامع سنتی رواج داشته و بر اصولی چون وفاداری به قبیله، انتقامجویی برای حفظ آبرو و عزت خانواده یا قبیله، و حفظ اتحادهای قبیله‌ ای تأکید می‌ کردند.

امروزه، هرچند با گسترش مدرنیته و توسعه ساختارهای نوین اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، جایگاه و اهمیت این روابط و فرهنگ‌ ها تا حد زیادی کاهش یافته است، اما در برخی مناطق هنوز آثار و بقایایی از آنها مشاهده میشود. در مجموع، این ساختارها به‌ عنوان میراث‌ هائی از دوران بردگی و فیودالیسم شناخته میشوند.

وقتی از جوامع سنتی و پیشامدرن سخن می ‌گوئیم، معمولاً به دوره‌ هائی اشاره داریم که در آنها ساختارهای مدرن دولت، اقتصاد و جامعه یا هنوز شکل نگرفته بودند یا در مراحل ابتدایی تکامل خود قرار داشتند. دوران باستان، قرون میانه و قرون وسطی،  که در آنها نظام‌ های فیودالی در اروپا، حکومت‌ های استبدادی و ساختارهای طبقاتی سخت حاکم بودند، همچنین دوره‌ های پیش از صنعتی ‌شدن که جوامع بر پایه کشاورزی، تولید خانگی و روابط سنتی سازمان مییافتند، عموماً در زمره جوامع سنتی طبقه ‌بندی میشوند.

 

بردگی از ویژگی‌ های برجسته بسیاری از جوامع باستانی و برخی جوامع قرون وسطی بود. در مقابل، فیودالیسم عمدتاً در اروپای قرون وسطی رواج داشت و بعدها با اشکال مختلف استبداد و مطلق ‌گرایی، که پیش از شکل ‌گیری دولت‌ های مدرن و نظام ‌های دموکراتیک پدید آمدند، جایگزین شد.

در جوامع برده ‌داری، وفاداری غالباً شکلی اجباری داشت و بر پایه مالکیت فردی و نظارت مستقیم بر بردگان استوار بود. بردگان موظف بودند وفاداری و خدمتگزاری خود را به مالک نشان دهند؛ وفاداری ‌ای که نه از سر هویت یا باور فرهنگی، بلکه به ‌دلیل ترس، نیازهای معیشتی یا تلاش برای بقا شکل می ‌گرفت. این وفاداری، در چارچوب نظم اجتماعی آن عصر، بخشی از «قرارداد نانوشته» میان برده و مالک تلقی میشد.

مالکان برده‌ ها میکوشیدند نظارت مستقیم و دائمی بر رفتار، حرکات و حتی ارتباطات بردگان اعمال کنند. در مواردی، بردگان وفادار از پاداش ‌هائی مانند شرایط زندگی بهتر، امتیازات محدود اجتماعی یا حتی آزادی نسبی برخوردار میشدند. در مقابل، نافرمانی یا عدم وفاداری میتوانست با مجازات‌ هائی شدید، از جمله تنبیه‌ های جسمی، تجرید یا حتی مرگ، پاسخ داده شود.

در نظام فیودالی،  یا در جوامعی که وفاداری و تعهد به ارباب و خاندان نقش محوری داشت، قدرت عمدتاً در دست نخبگان محلی، اربابان زمیندار و رهبران قبیله‌ ای متمرکز بود. در چنین نظامی، رقابت ‌ها میان اربابان و سائر طبقات بالای جامعه، که غالباً ناشی از اختلافات بر سر قدرت، ثروت، زمین و نفوذ سیاسی بود، میتوانست به منازعه و انتقامجویی منجر شود. در شرایطی که رقابت‌ های قدرت، نزاع ‌های خانوادگی یا درگیری ‌های مرزی رخ میداد، انتقام به ابزاری برای تثبیت موقعیت، دفاع از منافع خاندان یا قبیله و حفظ توازن قدرت تبدیل میشد. در بسیاری از این جوامع، نظام‌ های قضایی رسمی یا ضعیف بودند یا اصلاً وجود نداشتند؛ ازاین ‌رو، خو‌نخواهی و انتقام در ذهن و فرهنگ عاملان آن، راهی برای برقراری عدالت، اصلاح بی عدالتی و بازگرداندن نظم تلقی میشد.

فرهنگ انتقامجویی که در جوامع برده‌ داری در میان بردگان رواج داشت، در جوامع فیودالی نیز در میان کشاورزان، رعایا و مزدوران مشاهده میشد. طبقات فرودست، به ‌دلیل شرایط سخت زندگی، ناامنی دائمی و وابستگی شدید به اربابان، گرایش بیشتری به این فرهنگ داشتند. در چنین بستری، انتقامجویی به‌ مثابه ابزاری برای مقابله با ظلم، فشارهای اقتصادی و ستم اجتماعی اربابان، برای این گروه‌ ها معنا و کارکرد مییافت.

فرهنگ انتقام در این جوامع بر پایه عوامل گوناگونی شکل می‌ گرفت و در شرایط خاصی بروز می ‌کرد؛ از جمله زمانی که حفظ آبرو، حیثیت و اعتبار خانواده یا قبیله در میان بود. وفاداری به خانواده، عشیره یا قبیله نیز یکی از پایه ‌های اصلی این فرهنگ به‌ شمار میرفت و افراد را به واکنش‌ های تلافی‌ جویانه سوق میداد.

از نظر ساختار اجتماعی، جوامع فیودالی تا حد زیادی با جوامع قبیله ‌ای شباهت دارند. در هر دو نوع جامعه، سازماندهی اجتماعی بر اساس وابستگی به یک فرد یا خانواده مرکزی شکل می ‌گیرد. جامعه فیودالی ساختاری سلسله ‌مراتبی دارد که در آن، زمین و ثروت به ‌صورت زنجیره ‌ای از ارباب فیودال به مباشر و در نهایت به روستایی یا دهقان منتقل میشود. در جوامع قبیله‌ ای نیز افراد به خانواده‌ های بزرگ یا قبایل تقسیم میشوند و بر اساس پیوندهای خونی و وابستگی به یک نیای مشترک، سازمان مییابند.

با وجود تفاوت‌ ها، در هر دو ساختار، افراد نه بر پایه حقوق فردی، بلکه بر اساس میزان وابستگی خانوادگی و جایگاهشان نسبت به فرد یا خاندان مسلط تعریف میشوند. هر فرد وظایف مشخصی دارد و در چارچوب این سلسله‌ مراتب اجتماعی عمل می ‌کند؛ امری که به بازتولید نابرابری و تثبیت قدرت گروه‌ های مسلط میانجامد.

در جوامع فیودالی، این ساختار طبقاتی غالباً به استثمار طبقات پایین، به ‌ویژه دهقانان، توسط اربابان منجر میشد. نظارت کامل ارباب بر زمین و ابزار تولید، دهقانان را ناگزیر میساخت بخشی از محصول خود را به ‌صورت مالیات یا اجاره به ارباب بپردازند. در نتیجه، روابط اقتصادی و اجتماعی بر پایه تمرکز قدرت، نابرابری و استثمار سامان مییافت.

در مقابل، در جوامع قبیله ‌ای روابط اجتماعی عمدتاً بر پایه پیوندهای خونی و وابستگی‌ های خانوادگی شکل می‌ گیرد و معمولاً ساختارهای طبقاتی به معنای کلاسیک آن کمتر مشاهده میشود. بااین ‌حال، در برخی از این جوامع نیز ممکن است روابط قدرت، نفوذ نابرابر و حتی بهره ‌کشی از برخی افراد یا گروه ‌ها وجود داشته باشد. در هر دو نوع جامعه، فیودالی و قبیله ‌ای،  وابستگی‌ های شدید اجتماعی و تمرکز قدرت میتوانند به نابرابری، بهره‌ کشی و استثمار منجر شوند.

در پاسخ به این پرسش که آیا ساختارهای استثماری محصول باورهای استثماری‌ اند یا برعکس، میتوان گفت این رابطه ماهیتی حلقوی و متقابل دارد. باورهای نابرابر، ساختارهای نابرابر را شکل میدهند و ساختارهای نابرابر نیز به بازتولید و تداوم همان باورها میانجامند. باورهائی چون اعتقاد به برتری ذاتی یک گروه بر گروه دیگر، ارزش ‌گذاری نابرابر انسان ‌ها یا پذیرش نظام‌ هائی که بر سلطه و استثمار تأکید دارند، میتوانند زمینه‌ ساز شکل ‌گیری و دوام ساختارهای استثماری باشند. به بیان دیگر، اگر جامعه‌ ای بپذیرد که برخی افراد یا گروه‌ ها حق سلطه یا بهره ‌کشی از دیگران را دارند، این باورها به ایجاد و تثبیت ساختارهای طبقاتی و نظام ‌های قدرت منجر میشود.

از سوی دیگر، ساختارهای اجتماعی استثماری خود این باورها را تقویت می ‌کنند. زمانی که نظام‌ های طبقاتی و قدرت متمرکز تثبیت میشوند، باورهای نابرابر نیز مشروعیت مییابند و به بخشی از «امر طبیعی» یا «امر بدیهی» جامعه تبدیل میشوند، زیرا این باورها در خدمت منافع گروه‌ های مسلط قرار دارند.

به‌طور کلی، باورهای قبیله‌ گرایانه در بسیاری از موارد حاصل شرایطی هستند که در آنها نفوذ قانون و نهادهای رسمی ضعیف یا ناپایدار بوده است. در چنین فضایی، فرصت برای افرادی یا گروه‌ هائی که منافع شخصی یا جمعی دارند فراهم میشود تا با ترویج و تقویت این باورها، قدرت و نفوذ خود را گسترش دهند. رهبران قبیله‌ ای و سران طوایف میتوانند با تقویت وفاداری ‌های قبیله ‌ای، انتقامجویی و روابط سنتی، کنترول و نظارت اجتماعی را حفظ کرده و در برابر اصلاحات و روند های توسعه‌ ای مقاومت نشان دهند. پیامد این وضعیت، تشدید نابسامانی‌ های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و ایجاد موانع جدی در مسیر توسعه پایدار و حاکمیت قانون است.

بی‌ تردید، این باورها در بستر تاریخی خاص و در شرایط ضعف قانون و نهادهای رسمی شکل گرفته ‌اند. آنها بر اساس اصول سنتی و گاه تفاسیر خاص مذهبی تبیین شده و از طریق رسوم اجتماعی و قوانین نانوشته منتقل میشوند. این نظام‌ های عرفی، استراتیژی هائی برای انتقامجویی، خونخواهی، حفظ آبرو و جبران خسارت ارائه میدهند. در این چارچوب، سران قبایل یا ریش‌ سفیدان نقش واسطه، داور و مجری عدالت را بر عهده دارند و در مواردی چون قتل یا جرایم جدی، تصمیم می‌ گیرند که عدالت چگونه اجرا شود.

ریشه این رسوم را میتوان در رقابت‌ ها، جنگ ‌ها و منازعات تاریخی میان قبایل و قومیت ‌ها جست ‌وجو کرد. افزون بر این، نقش سیاست، قدرت و دولت‌ ها، به‌ عنوان بازیگران سیاسی که در برخی مقاطع تاریخی نابرابری‌ ها و تبعیض‌ ها را تشدید کرده ‌اند، در شکل‌ گیری و تقویت باورهای قبیله ‌گرایانه و وفاداری ‌های قبیله ‌ای قابل چشم پوشی نیست. همچنین، نقش دین و سنت‌ ها، به‌ ویژه در قالب تفسیرهای خاص و اقتدارمحور، در تثبیت این نوع باورها نباید نادیده گرفته شود.

در طول تاریخ، باورها و سنت‌ های قبیله‌ ای نه ‌تنها در شرق میانه، افریقا یا آسیای مرکزی، بلکه در جوامع اروپایی و امریکایی نیز وجود داشته ‌اند و میتوان آنها را اشکالی متفاوت، اما همریشه از سازمانیافتگی اجتماعی پیشامدرن دانست.

در این زمینه، «نظریه ضعف نهادهای دولت و قانون ‌مداری» ــ که در اندیشه‌ هائی منتسب به متفکرانی چون آدام اسمیت، تامس هابز و جان راولز قابل ردگیری است، که نبود نهادهای قوی را عاملی میداند که جوامع را به سوی ساختارهای جایگزین و سنتی، مانند باورهای قبیله ‌ای یا نظم‌ های مذهبی، سوق میدهد. همچنین «نظریه‌ های قدرت و سیاست»، از جمله دیدگاه‌ های میشل فوکو و نیکلاس لومان، بر این نکته تأکید دارند که قدرت در جامعه صرفاً از دل قوانین رسمی برنمی ‌خیزد، بلکه از طریق روابط غیررسمی، هنجارهای فرهنگی و سنت‌ های اجتماعی نیز بازتولید میشود. این نظریه‌ ها نشان میدهند که ضعف یا ناپایداری نهادهای قانونی، فرصتی برای رهبران قبیله‌ ای فراهم می‌ کند تا با ترویج باورهای سنتی، وفاداری اجتماعی و کنترول قدرت را تثبیت کنند.

پژوهش ‌های تاریخی و جامعه ‌شناختی نشان میدهند که باورهای مذهبی، سنتی و فرهنگی نقش مهمی در تثبیت و انتقال این نظام‌ های فکری ایفا کرده‌ اند. این روند در سراسر جهان، از جمله در جوامع اروپایی، امریکایی، افریقایی و آسیایی مشاهده شده است. همچنین نقش سیاستمداران و دولت‌ ها در بهره‌ گیری ابزاری از باورهای قبیله ‌ای و سنتی در فرآیند های تاریخی انکارناپذیر است؛ در بسیاری از موارد، این بهره‌ برداری به تشدید نابرابری‌ ها و تبعیض ‌ها انجامیده است. این مسئله در «تحلیل‌ های انتقادی قدرت» همواره به ‌عنوان یکی از ابزارهای مشروعیت ‌بخش سلطه مورد توجه قرار گرفته است.

از این منظر، میتوان گفت باورهای قبیله ‌گرایانه در بستر ضعف نهادهای قانونی، با اهداف قدرت‌ طلبانه رهبران محلی، و در پیوند با تداوم سنت‌ ها و دین، شکل گرفته و تثبیت شده ‌اند. سیاست و تاریخ در این فرآیند نقشی تعیین ‌کننده داشته ‌اند. هرچند این باورها در جوامع مختلف از نظر شکل و محتوا متفاوت بوده‌ اند، اما در عملکردهائی چون حفظ هویت جمعی، ایجاد نظم اجتماعی و تنظیم روابط درون ‌گروهی، شباهت‌ های قابل‌توجهی دارند.

این شباهت‌ ها را میتوان، برای مثال، در سنت‌ های جنگجویانه و باورهای قبیله ‌ای نوردیک‌ ها، آیین‌ ها و باورهای روحانی قبایل بومی امریکا مانند ناواهو، آپاچی، میسوری و سیوکس، مناسک مذهبی و آیین‌ های جنگی تمدن‌ های مایا و ازتک در دوران پیشاکولمبوسی، باورهای قبیله ‌ای زولو، ماسایی و هوتو در افریقا، و نیز در نقش برجسته رؤسای قبایل و باور به قدرت‌ های معنوی آنان در میان قبایل نیلو و بانتو مشاهده کرد. حتی باورهای نژادی و نژادپرستانه در قرون وسطی و دوران استعمار در اروپا نیز واجد ویژگی ‌هائی مشابه در زمینه سازما‌ندهی اجتماعی و مشروعیت‌ بخشی به سلطه بوده‌ اند.

این نمونه‌ ها نشان میدهند که در هر منطقه، گروه‌ ها و قبایل مختلف با باورها و سنت‌ های خاص خود، هویت‌ های فرهنگی و اجتماعی متمایزی داشته ‌اند. هرچند محتوای این باورها متفاوت بوده است، اما نقش آنها در شکل دهی به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی بسیار مهم بوده است. در همه این موارد، نقش رهبران قبیله، متنفذان محلی و سران طوایف، در کنار باورهای مذهبی و فرهنگی، در حفظ و ترویج این نظام‌ های فکری نقشی کلیدی ایفا کرده است. این باورها گاه به تقویت همبستگی و هویت گروهی انجامیده و در موارد دیگر، به مانعی جدی در برابر ثبات اجتماعی، عدالت و توسعه تبدیل شده ‌اند.

از این منظر، برخورد انتقادی با این باورها، در مقایسه با الزامات زندگی انسان معاصر در جهانی که آزادی، دموکراسی و حقوق بشر را ارزش‌ های بنیادین میداند،  نه از سر نفی هویت فرهنگی، بلکه به‌ دلیل کاستی‌ ها و تعارض‌ های آنها با اصول انسانی و اخلاقی صورت می ‌گیرد. بدون تردید، بخشی از این باورها با ارزش‌ های مدرن مانند حقوق بشر، برابری جنسیتی و دموکراسی در تضاد قرار دارند و در برخی موارد، به محدودیت حقوق فردی و توقف روند توسعه منجر شده‌ اند.

در جهان امروز، که پیشرفت‌ های علمی و تکنالوژی زیربنای توسعه را فراهم کرده ‌اند، ایدیولوژی‌ هائی که بر تعصبات و خرافات استوارند، توان پاسخگویی به نیازهای پیچیده جوامع را ندارند. ارزش‌ های انسانی و حقوق بشر امروز به ‌عنوان معیارهای جهانی پذیرفته شده‌ اند و ایدیولوژی‌ هائی که این اصول را نادیده می‌ گیرند، به ‌تدریج از عرصه اجتماعی و سیاسی کنار گذاشته میشوند. ترویج خشونت و تعصب، امنیت منطقه‌ ای و جهانی را تهدید می‌ کند، در حالی ‌که جامعه جهانی به‌ دنبال صلح، همزیستی و همکاری است. تفرقه و نابرابری، مانعی جدی در برابر توسعه اقتصادی، اجتماعی و زیست‌ محیطی محسوب میشوند و ایدیولوژی‌ های تفرقه‌ افکن در جهان مدرن جایگاهی ندارند.

تأکید اغراق‌ آمیز بر وفاداری و وابستگی قبیله ‌ای، گاه به نادیده‌ گرفتن منافع ملی، حقوق سائر گروه ‌ها و عدالت عمومی میانجامد. این نگرش میتواند تبعیض و نابرابری را در جامعه بازتولید کند؛ به ‌گونه‌ ای که حقوق افراد خارج از قبیله یا اقلیت‌ ها نادیده گرفته شود و عدالت و مساوات بر پایه قبیله ‌گرایی زیر سؤال رود. برابری حقوق و فرصت‌ ها و احترام به تنوع فرهنگی و قومی، از ارکان غیرقابل انکار جوامع مدرن‌اند و قبیله ‌گرایی با این اصول در تعارض قرار دارد.

در برخی موارد، این باورها نقش‌ های سنتی و محدودکننده ‌ای برای زنان تعریف می‌ کنند؛ از جمله اجبار در پوشش، محرومیت از حق  تحصیل یا محدودکردن مشارکت اجتماعی و اقتصادی. چنین نگرش‌ هائی با اصول برابری جنسیتی و حقوق بنیادین زنان ناسازگار است. حقوق زنان باید در هر جامعه ‌ای محترم شمرده شود و آزادی ‌های فردی، از جمله حق آموزش و مشارکت فعال در زندگی اجتماعی، تضمین گردد. محدودسازی این حقوق نقض آشکار کرامت انسانی و عدالت اجتماعی است.

افزون براین، تأکید برخی باورهای سنتی بر انتقامجویی، خونخواهی و حفظ آبرو، به خشونت، درگیری ‌های خانوادگی و منازعات قبیله‌ ای دامن میزند و امنیت جانی و حقوق فردی را تهدید می‌ کند. در مقابل، جهان مدرن بر حاکمیت قانون، عدالت نهادی و صلح پایدار تأکید دارد، نه بر انتقام شخصی یا قبیله ‌ای.

هر فرد باید این حق را داشته باشد که بر پایه عقلانیت، وجدان و حقوق انسانی، باورهای خود را آزادانه انتخاب کند و از آزادی عقیده و بیان برخوردار باشد. با این حال، در برخی موارد، باورهای مبتنی بر تفسیرهای سختگیرانه مذهبی یا سنتی، آزادی‌ های فردی و حقوق بنیادین بشر را محدود می‌ کنند و با اصول کرامت انسانی در تعارض قرار می ‌گیرند.

در برخی از این فرهنگ‌ ها، مفهوم آبرو و شرف خانوادگی جایگاهی افراطی مییابد و گاه به اعمالی خشونت ‌آمیز و غیرانسانی، مانند «قتل به‌ نام حفظ آبرو»، منجر میشود. چنین باورها خشونت‌ های خانوادگی، قتل‌ های ناموسی و نقض آشکار حقوق فردی را توجیه می‌ کنند، در حالی که احترام به حق زندگی، امنیت فردی و آزادی انتخاب، از اصول بنیادین حقوق بشر به‌ شمار میروند و باید بدون قید و شرط رعایت شوند.

در مجموع، این باورها غالباً بر باورهای منسوخ، تعصبات ریشه‌ دار و نابرابری‌ های فرهنگی استوارند و با ارزش‌ هائی چون برابری، عدالت، صلح و حقوق بشر در تضاد قرار دارند. نظام بین ‌المللی حقوق بشر بر احترام به فردیت، آزادی، برابری و کرامت  ذاتی انسان تأکید می‌ کند و هر باور یا عملی که این اصول را نقض کند، شایسته نقد، بازاندیشی و اصلاح است.

در بسیاری از موارد، پناه ‌گرفتن پشت نقاب ایدیولوژی‌های تند و تعصبی، نه نشانه قدرت فکری، بلکه بازتابی از ضعف شخصیت و ناتوانی فرد در مواجهه عقلانی با مسائل پیچیده اجتماعی است. این ایدیولوژی‌ ها اغلب به ابزارهائی تبدیل میشوند که افراد برای پنهان ‌کردن ترس‌ ها، ناتوانی‌ ها و ناکامی ‌های خود به آنها متوسل میشوند.

افرادی که از تغییر، نوآوری و پذیرش واقعیت‌ های متحول هراس دارند، معمولاً برای حفظ وضعیت موجود به باورهای خشک، بسته و تغییرناپذیر پناه میبرند. این گرایش، نشانه ناتوانی در روبه ‌رو شدن با چالش‌ های جدید و فقدان آمادگی برای اندیشیدن مستقل است. کسانی که صرفاً به ترویج باورهای تند و غیرقابل ‌نقد گروهی میپردازند، غالباً از تفکر انتقادی و تحلیل مستقل محروم‌ اند و ترجیح میدهند به الگوهای فکری قالبی و تکراری متوسل شوند؛ امری که میتواند بیانگر ضعف در قدرت تحلیل، مسئولیت‌ پذیری و اراده فردی باشد.

در بسیاری از موارد، این افراد برای پوشاندن کمکاری‌ ها یا ضعف‌ های شخصیتی خود، به ایدیولوژی‌ های متعصبانه متوسل میشوند تا از پذیرش مسئولیت‌ های فردی و اجتماعی شانه خالی کنند و ناکامی ‌ها را به «دیگران» نسبت دهند. کمبود اعتماد به نفس، بحران هویت فردی و نیاز به پذیرش اجتماعی نیز از عوامل مهم این گرایش به ‌شمار میروند. چنین افرادی با حل‌ شدن در گروه‌ ها و باورهای افراطی، احساس قدرت، امنیت و تعلقی کاذب به دست میآورند.

در مجموع، پناه ‌بردن به ایدیولوژی ‌های تند و تقلید کورکورانه از آنها، اغلب نشانه ‌ای از ضعف شخصیتی، ناتوانی در مواجهه با واقعیت‌ های اجتماعی و فقدان هویت فردی مستقل است. این ایدیولوژی‌ ها اگرچه برای پیروان خود احساس قدرت و اطمینان موقتی ایجاد می ‌کنند، اما در عمل مانعی جدی در برابر رشد فردی، عقلانیت اجتماعی و توسعه انسانی به ‌شمار میروند.

در دنیای مدرن و جهانی‌ شده، رسوم و باورهائی که ریشه در ساختارهای انتقام‌ محور دارند، عموماً دیگر جایگاهی در جوامع توسعه‌ یافته و قانون مدار ندارند. اینگونه رسوم به ‌تدریج در حال افول و حذف‌ اند و در بسیاری از جوامع جای خود را به نهادهای قانونی، نظام‌ های قضایی مدرن، حقوق بشر و ارزش‌ های نوین داده‌ اند.

پایبندی برخی افراد به رسوم و باورهای قبیله ‌ای غالباً در پیوند با منافع فردی و جمعی آنها قابل ‌درک است. این پدیده حاصل ترکیبی از عوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و روانشناختی است. بسیاری از افراد، در چارچوب باورهای قبیله ‌ای، احساس هویت، تعلق و معنا می‌ کنند. در جوامعی که با ناامنی، بی ‌ثباتی و ضعف نهادهای رسمی مواجه ‌اند، پیروی از رسوم قبیله ‌ای میتواند برای فرد احساس امنیت، حمایت اجتماعی و محافظت در برابر تهدیدهای بیرونی و درونی ایجاد کند.

احساس تعلق، وفاداری به سنت ‌های نیاکان، احترام به ساختارهای کهن و ترس از طرد اجتماعی یا بی‌ اعتباری، افراد را به تداوم این رسوم ترغیب می‌ کند. از سوی دیگر، کنارگذاشتن یا تضعیف این باورها میتواند به کاهش قدرت و نفوذ رهبران قبیله ‌ای یا گروه‌ های ذینفع بینجامد؛ ازاین ‌رو، حفظ این رسوم در بسیاری موارد در خدمت منافع فردی و جمعی آنان قرار می ‌گیرد.

منتقدان این ایدیولوژی‌ ها بر این باورند که چنین نظام‌ های فکری، به‌ ویژه زمانی که در خدمت ترویج خشونت، تعصبات قومی و مذهبی، نابرابری ‌های اجتماعی و تبعیض قرار می ‌گیرند، با اصول اخلاقی، حقوق بشر و ارزش‌ های انسانی در تعارض‌ اند و مشروعیت خود را از دست می ‌دهند. در این شرایط، این ایدیولوژی‌ها به‌ سادگی میتوانند به ابزارهائی برای برتری ‌جویی، تمایزطلبی و سرکوب آزادی، دموکراسی و کرامت انسانی در دست افراد یا گروه‌ های مغرض تبدیل شوند.

چنین نگرش‌هائی که اغلب بر تعصبات قومی، نژادی یا مذهبی استوارند، به نادیده ‌گرفتن حقوق بشر، برابری و عدالت میانجامند و با بی‌ اعتنایی به حقوق فردی و آزادی‌ های اساسی، زمینه‌ های تبعیض و بی ‌عدالتی را در جامعه تقویت می‌ کنند.

از این رو، در جهان معاصر، جهانی که بر پایه پذیرش حقوق بشر، احترام به تنوع فرهنگی و قومی، و اصل برابری انسان‌ ها بنا شده است، این ایدیولوژی‌ها نمی ‌توانند جایگاه مشروع و پایداری داشته باشند. جهان امروز بر همزیستی مسالمت‌ آمیز، گفت ‌و گو، مدارا و احترام متقابل استوار است. تجربه‌ های تاریخی نشان داده ‌اند که ترویج خشونت و تعصب نه ‌تنها به حل مسائل اجتماعی کمک نمی کند، بلکه تنش‌ ها را تشدید کرده و امنیت و ثبات اجتماعی را به خطر میاندازد.

اگر یک ایدیولوژی به تداوم نابرابری ‌های جنسیتی، اقتصادی یا اجتماعی دامن بزند، یا حقوق زنان، اقلیت‌ ها و گروه‌ های آسیب‌ پذیر را نادیده بگیرد، بی ‌تردید ایدیولوژی ‌ای ناسازگار با اصول انسانی و توسعه پایدار به‌ شمار میرود. چنین نظام‌ های فکری، به‌جای تقویت کرامت انسان و پیشرفت اجتماعی، مانعی در مسیر عدالت، آزادی و رشد همه‌جانبه جوامع انسانی خواهند بود.

هر ایدیولوژی که نابرابری و تبعیض را ترویج  کند، با اصول انسانی و الزامات توسعه پایدار در تعارض است. اگر ایدیولوژی ‌ای بر پایه باورهای نادرست، تعصبات، و تفکرات غیرعلمی و غیرمنطقی بنا شده باشد، در ذات خود فاقد استدلال‌ های عقلانی و شواهد معتبر است و نمی ‌تواند پاسخ ‌های قانع‌ کننده و کارآمدی برای مسائل پیچیده جهان معاصر ارائه دهد. ایدیولوژی هائی که به تفرقه، درگیری ‌های داخلی یا لایه ‌بندی و قطبی ‌سازی جامعه دامن میزنند، ذاتاً تفرقه‌ افکن و نزاع ‌طلب‌ اند و به‌عنوان مانعی جدی در مسیر توسعه، رفاه اجتماعی و همزیستی مسالمت‌آمیز عمل می‌ کنند.

در جهان علم‌ مدار و تکنالوژی ‌محور امروز، تصمیم ‌گیری‌ های مبتنی بر دانش، منطق و شواهد تجربی از اهمیت بنیادین برخوردارند. ایدیولوژی هائی که بر خرافات، تعصبات یا باورهای اثبات ‌نشده استوارند، قادر به ارائه راه‌ حل ‌های مؤثر برای چالش‌ های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زمانه نیستند.

برخی نظام ‌های ارزشی و سنتی مبتنی بر قبیله ‌گرایی، چنانچه با اصول حقوق بشر، برابری اجتماعی و حاکمیت قانون ناسازگار باشند، میتوانند زمینه ‌ساز نابرابری، خشونت ساختاری و عقبماندگی اجتماعی شوند. مواجهه مؤثر با این چالش‌ ها مستلزم اتخاذ راهبردهائی چندبُعدی در حوزه‌ های آموزش، حقوق، فرهنگ و توسعه اقتصادی است.


آموزش یکی از مؤثرترین ابزارها برای تغییر پایدار نگرش ‌های اجتماعی است. گنجاندن مفاهیمی چون حقوق بشر، برابری جنسیتی، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ ها و شهروندی مدرن در برنامه‌ های آموزشی مراکز علمی و آموزش‌ های غیررسمی، نقشی اساسی در کاهش تعصبات و تقویت ارزش ‌های انسانی ایفا می ‌کند.


افزایش سطح سواد انتقادی شهروندان موجب میشود افراد بتوانند سنت‌ ها و باورهای اجتماعی را آگاهانه و تحلیلی ارزیابی کنند، نه آنکه صرفاً تحت تأثیر عرف، فشار اجتماعی یا اقتدارهای سنتی قرار گیرند.


گذار از نظام‌ های عرفی مبتنی بر انتقام، داوری قبیله ‌ای یا عدالت خودسرانه، به سوی نظام حقوقی مدرن و قانون‌ محور، پیش ‌شرط اساسی توسعه پایدار است. قوانین باید بر مبنای عدالت، برابری در برابر قانون و اسناد معتبر حقوق بشری تدوین و اجرا شوند. استقلال قوه قضاییه، پاسخگویی نهادهای قضایی و برخورد قاطع و قانونی با خشونت، تبعیض و نقض حقوق اساسی افراد، از ارکان اعتماد اجتماعی و کاهش چرخه خشونت به شمار میرود.


هیچ سنت اجتماعی ذاتاً غیرقابل نقد نیست. بازنگری در سنت‌ ها و هنجارهائی که به تبعیض جنسیتی، قومی یا اجتماعی میانجامند، بخشی جدایی ‌ناپذیر از فرایند نوسازی فرهنگی و اجتماعی است. رسانه‌ ها، نهادهای علمی و روشنفکران اجتماعی میتوانند با فراهم ‌کردن فضای گفت ‌وگوی آزاد، مستند و عقلانی، پیامدهای منفی برخی باورهای سنتی را بر توسعه انسانی و اجتماعی روشن سازند.


سازمان‌ های مردم ‌نهاد، جنبش ‌های مدنی و شبکه‌ های اجتماعی نقش مهمی در سازماندهی مشارکت‌ های مسالمت‌ آمیز، افزایش آگاهی عمومی و مطالبه ‌گری قانونی ایفا می ‌کنند. این نهادها میتوانند به کاهش افراط‌ گرایی، تقویت انسجام اجتماعی و گسترش فرهنگ مسئولیت‌ پذیری کمک کنند. تجربه‌ های جهانی نشان میدهد که اصلاحات پایدار، بدون مشارکت فعال و آگاهانه شهروندان، امکان‌پذیر نیست.

توانمندسازی زنان و اقلیت‌ ها نه ‌تنها یک الزام اخلاقی و حقوق بشری است، بلکه شرطی بنیادین برای توسعه اجتماعی و اقتصادی پایدار به‌ شمار میرود. دسترسی برابر به آموزش، اشتغال، خدمات صحی و مشارکت سیاسی از مهمترین سیاست‌ های کلیدی در این حوزه هستند و نقشی تعیین ‌کننده در شکوفایی ظرفیت‌ های انسانی جوامع ایفا می ‌کنند.

جامعه‌ ای که بخشی از اعضای خود را به حاشیه میراند، عملاً سرمایه انسانی خویش را نادیده می ‌گیرد و توان بالقوه خود برای پیشرفت و نوآوری را تضعیف می‌ کند. پژوهش‌ های اجتماعی نشان میدهند که فقر، نابرابری اقتصادی و محرومیت آموزشی، زمینه‌ ای مساعد برای تداوم تعصبات، خشونت و افراط‌ گرایی فراهم میسازند. در مقابل، سرمایه ‌گذاری هدفمند در آموزش عمومی، ایجاد فرصت‌ های شغلی پایدار و توسعه اقتصادی متوازن، تأثیری مستقیم و مثبت در کاهش گرایش به خشونت و تقویت انسجام اجتماعی دارد.

تجربه ‌ها نشان میدهند که اصلاحات فرهنگی بدون پشتوانه اقتصادی، اغلب سطحی و ناپایدار باقی میمانند. اصلاح نگرش‌ ها و ساختارهای اجتماعی ناسازگار با حقوق بشر، فرایندی تدریجی، پیچیده و چندلایه است که نیازمند همافزایی میان آموزش، قانون‌ مداری، توسعه اقتصادی، گفت ‌وگوی انتقادی و مشارکت فعال جامعه مدنی است.

تنها از رهگذر چنین رویکردی جامع و پایدار میتوان به جامعه‌ ای عادلانه ‌تر، کم‌ خشونت ‌تر و مبتنی بر کرامت انسانی دست یافت؛ جامعه ‌ای که در آن همه شهروندان، فارغ از جنسیت، قومیت یا باور، از فرصت‌ های برابر برای رشد و مشارکت برخوردار باشند.

 

احمد آریا