اگر بخواهیم بفهمیم چرا در بخشی از فضای روشنفکری افغانستان زبان جدل تا این اندازه تند، خصمانه و گاه تحقیرآمیز است، باید از سطح اختلافات فردی عبور کنیم و به لایه‌ های عمیقتر تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور نگاه کنیم.

 آنچه امروز در قالب جدل‌ های تند در مقاله‌ ها، شبکه‌ های اجتماعی یا مناظره‌ های فکری دیده می ‌شود، صرفاً نتیجهٔ خصلت‌ های فردی نویسندگان نیست؛ بلکه بازتاب تاریخی طولانی از رقابت ‌های قدرت، خشونت سیاسی، حافظه‌ های زخمی و روایت‌ های متخاصم است که طی قرن‌ ها در فرهنگ سیاسی افغانستان انباشته شده ‌اند. زبان خصومت ‌آمیز در بحث‌ های فکری را نمی‌ توان جدا از تاریخ شکل‌ گیری دولت، جنگ های خونین داخلی، سیاست های سرکوبگرانهٔ برخی حکومت‌ ها و نیز رقابت‌ های هویتی میان گروه ‌های اجتماعی فهمید.

با این حال، عبور از سطح اختلافات فردی به معنای نادیده گرفتن کامل نقش تجارب شخصی و سرخوردگی‌ های فردی در شکل‌ گیری لحن تند برخی نوشته‌ ها نیست. در بسیاری از میدان‌ های فکری— به ‌ویژه در جوامعی که نهادهای علمی محدود، منابع فرهنگی اندک و رقابت برای دیده شدن شدید است— شکست‌ های حرفه ‌ای، احساس نادیده گرفته شدن یا حاشیه ‌نشینی در عرصهٔ روشنفکری می ‌تواند به نوعی رنجش یا واکنش تند در نوشته‌ ها تبدیل شود. در چنین شرایطی، مرز میان نقد علمی و واکنش احساسی گاه تیره می‌ شود و متون نه تنها محل استدلال، بلکه میدان بروز خشم یا رقابت‌ های دیرینه نیز می‌ گردند. در برخی موارد، جدل‌ های فکری به جای آنکه صرفاً دربارهٔ ایده‌ ها باشد، رنگی از تسویه ‌حساب‌ های نمادین به خود می ‌گیرد؛ گویی نویسنده می ‌کوشد از طریق قلم جایگاهی را بازپس گیرد که در میدان اجتماعی یا فرهنگی احساس می ‌کند از دست داده است.

با این حال، حتی این سرخوردگی‌ های فردی نیز معمولاً در خلأ شکل نمی ‌گیرند. آنها اغلب در بستری پدید می‌ آیند که پیش از آن با بی ‌اعتمادی تاریخی، قطبی‌ شدن سیاسی و رقابت‌ های هویتی اشباع شده است. جامعه ‌ای که حافظهٔ جمعی آن آکنده از تجارب جنگ، سرکوب و رقابت ‌های قدرت است، بطور طبیعی زمینهٔ مساعدتری برای تبدیل اختلافات فکری به جدال‌ های تند فراهم می ‌کند. در چنین فضایی، اختلاف نظر به آسانی به سوءظن تبدیل می ‌شود و نقد یک دیدگاه ممکن است به‌ عنوان حمله ‌ای به هویت، اعتبار یا جایگاه اجتماعی تلقی گردد. بنابراین حتی جدل ‌های کوچک می ‌توانند به سرعت به نزاع‌ های شدید و گاه شخصی بدل شوند و تعصبات خاص را پدید آورند— تعصباتی که بیشتر ناشی از تعلق به گروه خاص یا دسته‌ بندی مردم به مطلوب و نامطلوب است و ریشه در اطلاعات ناقص و کمبود آگاهی دارد.

از این رو، برای فهم کامل این پدیده باید میان دو سطح تمایز قائل شد: سطح فردی و سطح ساختاری. در سطح فردی، رقابت‌ های شخصی، حس حذف ‌شدگی یا سرخوردگی‌ های حرفه‌ ای می ‌توانند لحن نوشته‌ ها را تندتر کنند. اما در سطح عمیقتر، این واکنش‌ ها در چارچوب تاریخی گسترده‌ تری معنا پیدا می‌ کنند؛ چارچوبی که در آن ساختار قدرت، جنگ‌ های طولانی، ضعف نهادهای علمی و رقابت ‌های هویتی نقش تعیین‌ کننده داشته‌ اند. به بیان دیگر، سرخوردگی‌ های فردی ممکن است نقش کتلیزر داشته باشند، اما ریشهٔ اصلی این زبان خصومت ‌آمیز را باید در تاریخ طولانی کشمکش ‌های سیاسی و اجتماعی جست ‌وجو کرد؛ تاریخی که در آن رقابت برای قدرت بارها به خشونت و بی ‌اعتمادی انجامیده و این تجارب به تدریج در فرهنگ سیاسی و شیوهٔ گفت ‌وگوی فکری جامعه رسوب کرده است.

برای روشنتر شدن این مفهوم، می‌ توان نگاهی تاریخی به شکل‌ گیری دولت افغانستان در قرن هجدهم انداخت. دولت افغانستان در زمان احمدشاه درانی بر پایهٔ قدرت نظامی و ائتلاف قبایل شکل گرفت و در آغاز بیش از آنکه به یک دولت ملی مدرن با مفهوم شهروندی شباهت داشته باشد، به اتحادی قبیله ‌ای می ‌مانست. وفاداری سیاسی نه بر اساس نهادهای مدنی، بلکه بر پایهٔ پیوندهای قبیله‌ ای تعریف می ‌شد و رقابت بر سر قدرت نیز در چارچوب همین شبکه‌ ها جریان داشت. در چنین فضایی، سیاست به میدان رقابت میان گروه‌ ها تبدیل شد و زبان سیاسی به طور طبیعی رنگ و بوی تقابل و دشمنی گرفت. هنگامی که قدرت در قالب ائتلاف‌ های مسلحانه و رقابت‌ های قبیله ‌ای تعریف شود، فرهنگ گفت ‌وگوی آرام و مبتنی بر استدلال به دشواری شکل می ‌گیرد. به این ترتیب، همان دورهٔ نخستین بذرهای نوعی اخلاق سیاسی مبتنی بر خصومت و رقابت قبیله ‌ای را در ساختار جامعه کاشت.

در قرن نوزدهم این روند با تلاش برای تمرکز قدرت شدت گرفت. امیر عبدالرحمن خان برای ایجاد دولتی مرکزی و نیرومند از سیاست‌ هائی سخت و گاه بسیار خشن استفاده کرد. سرکوب گستردهٔ شورش‌ ها، از جمله جنگ‌ های خونین در مناطق مرکزی و شمالی کشور، و همچنین جابجایی ‌های اجباری جمعیت‌ ها، تأثیر عمیقی بر حافظهٔ تاریخی جوامع افغانستان گذاشت. در نتیجه، در میان بسیاری از قبایل و گروه‌ های محلی بی ‌اعتمادی عمیقی نسبت به اقتدار مرکزی و دولت شکل گرفت؛ زیرا آنان دولت را نیرویی تحمیل ‌شده و سرکوبگر می ‌دیدند که در پی استقرار حاکمیت خود بر آنان است. چنین بی ‌اعتمادی‌ هائی معمولاً در حافظهٔ تاریخی باقی می‌ مانند و نسل‌ های بعدی نیز آنها را در قالب روایت ‌های تاریخی و سیاسی بازتولید می ‌کنند. هنگامی که گذشته در ذهن جمعی به صورت مجموعه ‌ای از ظلم‌ ها و دشمنی ‌ها ثبت شود، طبیعی است که زبان سیاست و حتی مباحث فکری نیز به آسانی به زبان اتهام، سوءظن و خصومت تبدیل گردد.

در اوایل قرن بیستم، تلاش برای اصلاحات و مدرنسازی در دورهٔ امان ‌الله خان نیز به شکلی دیگر به شکل ‌گیری فضای جدلی کمک کرد. اصلاحات گستردهٔ او— از جمله گسترش آموزش مدرن، محدود کردن قدرت ساختارهای سنتی و تلاش برای نزدیک شدن به الگوهای دولت مدرن— با واکنش شدید بخش‌ هائی از جامعه رو به ‌رو شد. سقوط حکومت او در سال ۱۹۲۹ نشان داد که جامعهٔ افغانستان هنوز میان سنت و مدرنیته دچار شکافی عمیق است. از آن زمان به بعد، بسیاری از مباحث فکری در افغانستان حول همین شکاف شکل گرفت: جدال میان اصلاح ‌طلبی و سنتگرایی. این جدال اغلب نه در قالب گفت ‌وگوی آرام، بلکه به صورت تقابل‌ های شدید ایدیولوژیک مطرح می ‌شد. در چنین فضایی، مخالفان یکدیگر را نه صرفاً به‌ عنوان رقیب فکری، بلکه به ‌عنوان تهدیدی برای هویت یا نظم اجتماعی می‌دیدند.

پیش از آ‌نکه نیمهٔ دوم قرن بیستم تنش‌ های سیاسی افغانستان را به سطحی بسیار خشنتر برساند، کودتای ۱۳۵۲ رخ داد که تأثیر عمیقی بر فضای فکری و فرهنگی کشور گذاشت. محمد داوود، پسرعم پادشاه، با برکناری سلطنت نظام جمهوری را اعلام کرد؛ نظامی که در عمل به یک اقتدارگرایی متمرکز شباهت داشت. این جمهوری بسیاری از دستاوردهای محدود فضای باز سیاسی دورهٔ پیشین را از میان برد. روزنامه‌ های مستقل بسته شدند و امکان نقد و بررسی آزاد در عرصهٔ عمومی به شدت محدود گردید. این دوران نه تنها آزادی‌ های سیاسی را سرکوب کرد، بلکه زبان انتقاد را نیز به حاشیه راند و جامعه را در فشار دائمی قرار داد. روشنفکران ناچار بودند یا سکوت کنند یا با احتیاط سخن بگویند؛ وضعیتی که سرخوردگی‌ های فردی و جمعی را تشدید کرد.

این سرخوردگی ‌ها و محدودیت ‌ها بعدها زمینهٔ تاریخی شکل ‌گیری زبانی خصومت‌ آمیز در مباحث روشنفکری و سیاسی را فراهم آورد؛ زبانی که در آن انتقاد مشروع به سرعت به تهدیدی برای امنیت فردی و اجتماعی تبدیل می ‌شد و هر اختلاف نظر می‌ توانست به واکنشی تند یا حتی خشونت کلامی بینجامد. بسیاری از نویسندگان این دوره، در تجربهٔ سانسور و محدودیت، آموختند که قلم می ‌تواند هم ابزار بیان باشد و هم سلاح؛ تجربه ‌ای که ریشه‌ های جدل خصمانهٔ بعدی را در ذهن و جامعهٔ افغانستان تقویت کرد.

کودتای ۱۳۵۷ حزب دموکراتیک خلق که حکومت محمد داوود را سرنگون کرد، و سپس جنگی که با مداخلهٔ اتحاد شوروی آغاز شد، جامعهٔ افغانستان را عمیقاً نظامی و قطبی ساخت و تنش‌ های انباشته‌ شده را به سطحی بسیار خشنتر رساند. در این جنگ، گروه‌ های مختلف نه تنها بر اساس گرایش‌ های ایدیولوژیک، بلکه اغلب بر پایهٔ پیوندهای منطقه ‌ای و قومی سازماندهی شدند. ادبیات سیاسی این دوره به شدت رادیکال بود؛ طرف مقابل نه فقط رقیب، بلکه «خائن»، «مرتد» یا «دشمن ملت» معرفی می ‌شد. چنین زبانی در فضای جنگ شاید ابزاری برای بسیج نیروها بود، اما پس از جنگ نیز در فرهنگ سیاسی باقی ماند. بسیاری از نسل‌ هائی که در این دوره بزرگ شدند، به نوعی از گفتمان سیاسی مبتنی بر تخریب و حذف رقیب عادت کردند.

پس از خروج نیروهای شوروی، جنگ‌ های داخلی دههٔ ۱۹۹۰ این روند را تشدید کرد. گروه‌ های مسلح مختلف هر کدام در مناطق گوناگون پایگاه ‌های نظامی داشتند و رقابت سیاسی به سرعت به رقابت ‌های قومی و منطقه‌ ای تبدیل شد. رسانه‌ ها، اعلامیه‌ های سیاسی و حتی سخنرانی ‌های این گروه‌ ها سرشار از زبان اتهام و دشمنی بود. این زبان به تدریج وارد ادبیات سیاسی و فکری شد و در بسیاری از مباحث روشنفکری نیز بازتاب یافت

در نتیجه، بسیاری از تنش‌ های لفظی و جدل‌ های تند در فضای فکری و رسانه‌ ای امروز افغانستان را نمی‌ توان صرفاً به ویژگی‌ های فردی نویسندگان یا کاربران شبکه‌های اجتماعی نسبت داد. این پدیده تا حد زیادی ریشه در میراث تاریخی طولانیتری دارد که در آن سیاست بیشتر در قالب رقابت‌ های قبیله ‌ای، سرکوب ‌های دولتی، جنگ‌ های ایدیولوژیک و درگیری‌ های مسلحانه تجربه شده است تا در چارچوب نهادهای پایدار مدنی و فرهنگ گفت ‌وگوی عقلانی. شبکه‌ های اجتماعی در واقع تنها میدان تازه‌ ای برای بروز همان الگوهای قدیمی ‌اند؛ میدان‌ هائی که در آنها اختلاف نظر به سرعت به حملهٔ شخصی، برچسب ‌زنی و نفی کامل رقیب تبدیل می ‌شود. به این معنا، زبان خصومت ‌آمیز در مباحث روشنفکری امروز نه پدیده‌ ای کاملاً جدید، بلکه ادامهٔ یک سنت تاریخی در فرهنگ سیاسی افغانستان است؛ سنتی که طی قرن‌ ها در شرایط بی‌ اعتمادی، خشونت و رقابت‌ های حاد شکل گرفته و امروز در عرصه‌ های تازه‌ ای مانند رسانه‌ ها و شبکه ‌های اجتماعی بازتولید می ‌شود.

 برای فهم دقیقتر این وضعیت، باید به مجموعه‌ ای از عوامل ساختاری دیگر نیز توجه کرد که این الگوهای تاریخی را در زمان معاصر تقویت کرده ‌اند.

عامل مهم دیگر در شکل‌ گیری این فضای جدلی، ضعف نهادهای علمی و اکادمیک در کشور است. دهه‌ ها جنگ و بی‌ ثباتی مانع شکل‌ گیری نهادهائی شد که بتوانند چارچوبی پایدار برای بحث‌ های علمی فراهم کنند. در بسیاری از کشورها اختلافات فکری در مراکز و مجلات علمی مدیریت می ‌شود و قواعد مشخصی برای نقد و پاسخ وجود دارد. اما در افغانستان بخش بزرگی از بحث‌ های فکری در رسانه‌ ها یا شبکه ‌های اجتماعی انجام می ‌شود؛ فضاهائی که معمولاً فاقد چنین قواعدی هستند. در نتیجه، مرز میان نقد علمی و حملهٔ شخصی به آسانی از میان می ‌رود.

به این عوامل باید نقش حافظه‌ های تاریخی و روایت‌ های رقابتی دربارهٔ گذشته را نیز افزود. در افغانستان تاریخ اغلب نه صرفاً یک رشتهٔ اکادمیک، بلکه میدان رقابت هویتی بوده است. مفاهیمی مانند آریانا، خراسان یا افغانستان در اصل مفاهیم تاریخی و جغرافیایی‌ اند که در آثار مورخانی مانند استرابو یا طبری ذکر شده‌ اند، اما در منازعات معاصر گاه به نمادهای رقابت هویتی تبدیل شده ‌اند. هنگامی که تاریخ به ابزار مشروعیت ‌بخشی به هویت‌ های سیاسی تبدیل شود، بحث ‌های تاریخی نیز به سرعت به جدال‌ های احساسی و خصمانه بدل می‌ شوند.

در مجموع، آنچه امروز به شکل زبان تند و خصومت ‌آمیز در برخی بحث‌ های روشنفکری افغانستان دیده می‌ شود، محصول یک عامل واحد نیست. این پدیده از تلاقی چند روند تاریخی شکل گرفته است: ساختار اولیهٔ قدرت قبیله‌ ای، سیاست‌ های سرکوبگرانهٔ برخی دولت ‌ها، شکست‌ های مکرر پروژه‌ های اصلاحی، جنگ ‌های طولانی و قطبی ‌کننده، ضعف نهادهای علمی، و تبدیل تاریخ به میدان رقابت هویتی. هر یک از این عوامل لایه ‌ای از بی‌اعتمادی و خصومت را به فرهنگ سیاسی جامعه افزوده است.

به همین دلیل اصلاح این وضعیت نیز کار ساده‌ ای نیست. کاهش زبان خصومت در فضای روشنفکری تنها با توصیه‌ های اخلاقی ممکن نمی‌ شود؛ بلکه نیازمند تحولی عمیق در فرهنگ سیاسی و نهادهای اجتماعی است. تقویت نهادهای علمی مستقل، گسترش فرهنگ گفت ‌وگوی انتقادی، و فاصله گرفتن از روایت‌ های برتری‌ طلبانهٔ قومی می ‌تواند به تدریج زمینهٔ شکل‌ گیری فضایی فراهم کند که در آن اختلاف نظر به جای دشمنی، به گفت ‌وگوی سازنده و تولید دانش تبدیل شود. تنها در چنین فضایی است که روشنفکری می‌ تواند از میدان جدل‌ های فرساینده خارج شود و نقش اصلی خود را— یعنی روشنگری و کمک به فهم پیچیدگی‌ های جامعه— ایفا کند

 

احمد آریا