تحولات جاری در ایران را نمی‌توان جدا از صف‌آرایی نظم جهانی سرمایه‌داری و تشدید تضادهای امپریالیستی در دوران گذار به جهان چندقطبی فهم کرد.

 ایران امروز نه صرفاً یک «مسئلۀ داخلی» یا «بحران منطقه‌یی»، بلکه یکی از جبهه‌های فعال تقابل قدرت‌های سرمایه‌داری برای تأمین منافع استراتژیک، بازتعریف حوزه‌های نفوذ، کنترل بر منابع انرژی، و تلاش برای مهار افول هژمونی بلامنازع جهانی سرمایه‌داری آمریکا و مدیریت آن با توسل به زور و سلطه‌گری است. در متن چنین صف‌آرایی جهانی و در دل کشمکش دولت های امپریالیستی، خیزش پُرشور طبقۀ کارگر، زنان، توده‌های فرودست و مردم آزادی‌خواه تشنۀ رفاه، آزادی و کرامت انسانی در ایران که بیشتر از چهل سال در برابر هیولای درنده‌خو و وحشی نظام سرمایه‌داری حاکم رزمیده و قربانی داده‌اند بار دیگر به میدان آمده‌اند و در مواجهه با نیروهای تا دندان مسلح، سرکوبگر و جنایت‌پیشۀ جمهوری دار و طناب اسلامی،با دستان خالی و با رشادت بی‌نظیر می‌رزمند و قربانی می‌دهند.جمهوری اسلامی سرمایه از بدو استقرار نامیمونش، دولت صاحبان سرمایه‌ و صنایع با پوشش ایدئولوژیک مذهبی بوده است؛ دولتی که در چهار دهۀ گذشته با خصوصی‌سازی‌های رانتی، مقررات‌زدایی از بازار کار، ثروت اندوزی اراکین‌اش، انتقال ثروت‌های اجتماعی به نهادهای نظامی–مالی و با سرکوب تشکل‌های مستقل کارگری و تحمیل فقر و استثمار مشدد نقش تسهیل کنندۀ وصول سود مضاعف و انباشت سرمایه را ایفا کرده است. پیوند ساختاری این دولت با سرمایه‌داری جهانی – ولو در شکل پرتنش– هرگز قطع نشده، بلکه از طریق نفت، تجارت غیررسمی، پیمانکاران نظامی و واسطه‌های مالی بازتولید شده است.

سرکوب خونین جنبش‌های اعتراضی، به‌ویژه خیزش‌های کارگری، زنان، جوانان و حاشیه‌نشینان شهری، نه یک انحراف، بلکه ضرورتی ساختاری برای تداوم انباشت سرمایه در شرایط بحران مزمن اقتصادی است. دولت جمهوری اسلامی در این معنا، همان‌قدر دشمن طبقۀ کارگر بوده و است که هر دولت نئولیبرال یا اقتدارگرای دیگر در نظام جهانی سرمایه‌داری.

در سوی دیگر، بخش‌هایی از اپوزیسیون راست افراطی و سلطنت‌طلب، با ظاهری «آلترناتیو»، در عمل مکمل همان نظم سرمایه‌دارانه‌اند. این نیروها با اتکا به نوستالژی استبداد پیشاسرمایه‌داری–سرمایه‌داری پیرامونی و وابسته، و با همسویی آشکار یا پنهان با پروژه‌های امپریالیستی، نه حامل رهایی، بلکه ابزار بازتولید و تداوم سلطۀ طبقاتی و مناسبات کارمزدی‌اند.

همسویی عملی این جریان‌ها با تحریم‌های اقتصادی، مداخلات خارجی و حتی سناریوهای جنگی، نشان می‌دهد که «آزادی» مورد نظر آنان چیزی جز آزادی بازار، آزادی سرمایه و آزادی سرکوب نیروی کار نیست. از منظر طبقۀ کارگر، تفاوتی ماهوی میان سرکوب با چکمه‌های جمهوری اسلامی و سرکوب با پرچم سلطنت و با حمایت امپریالیسم آمریکا، ناتو  و دولت فاشیست اسرائیل وجود ندارد

 

 

.

بازگشت یا تداوم ترامپیسم، به‌مثابه شکلی عریان‌تر و فاشیستی‌تر از سیاست امپریالیستی آمریکا، بیانگر بحران هژمونی سرمایه‌داری آمریکا است. ایالات متحده دیگر قادر نیست صرفاً با ابزارهای اقتصادی و فشار دیپلماتیک نظم مطلوب خود را بر رقبا و سایر کشورها تحمیل کند؛ از این‌رو، تهدید نظامی، جنگ‌های نیابتی، و حمایت از دولت‌های آشکارا فاشیستی – از جمله اسرائیل – بار دیگر به مرکز استراتژی آن بازگشته است.

ایران در این چارچوب، نه به‌خاطر دفاع از مردم آن برای نیل به آزادی و رفاه، «حقوق بشر» یا «دموکراسی»، بلکه به‌عنوان گره‌گاه ژئوپولیتیک در اتصال چین، روسیه، خاورمیانه و بازار انرژی اهمیت دارد. هرگونه جنگ یا تشدید تنش، مستقیماً به سود مجتمع‌های نظامی–صنعتی، شرکت‌های انرژی و پروژه‌های امنیتی سرمایه‌داری جهانی است و هزینه‌اش را کارگران، فرودستان و مردم عادی در أعماق می‌پردازند و خواهند پرداخت.

گذار به جهان چندقطبی، برخلاف تبلیغات برخی جریان‌ها، به‌خودی‌خود مترادف با تضعیف امپریالیسم یا بهبود وضعیت طبقۀ کارگر نیست. چین، روسیه و سایر قدرت‌های نوظهور نیز دولت‌های بورژوایی و سرمایه‌داری‌اند که منطق انباشت، استثمار و سرکوب را – هرچند با اشکال متفاوت – بازتولید می‌کنند. برای طبقۀ کارگر، مسأله نه انتخاب میان بلوک‌های رقيب سرمایه‌داری، بلکه سازمان‌یابی مستقل در برابر همۀ آن‌هاست.

در شرایط خطیر کنونی، از یک‌سو با حجم گستردۀ کشتار و جنایات رژیم اسلامیِ سرمایه روبه‌رو هستیم و از سوی دیگر با مداخلات آشکار و پنهان قدرت‌های امپریالیستی که می‌کوشند بر اساس منافع استراتژیک خود، سناریوی مطلوب‌شان را بر جامعه تحمیل کنند. در چنین وضعیتی، وظیفۀ جنبش طبقۀ کارگر، نیروهای سوسیالیست و پیشرو در ایران و جهان، چیزی جز شکل‌دادن به یک آلترناتیو اجتماعیِ مطلوب و اعلام صریح آن رو به جامعه نیست.

در غیاب چنین آلترناتیویی، جریان‌های راست و اولترافاشیستی، از جمله سلطنت‌طلبان، از سوی دولت آمریکا و متحدانش به‌عنوان یگانه و مطلوب‌ترین بدیل سیاسی عرضه می‌شوند. ازاین‌رو، هم‌زمان با مقابله و پیشبرد مبارزه برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامیِ سرمایه به‌دست توانای مردم ــ در رأس آن‌ها طبقۀ کارگر ــ باید قاطعانه با مداخلات امپریالیستی، تحمیل جنگ، فروپاشی اجتماعی و سناریوهای سیاهِ برآمده از آن مقابله کرد و پیامدهای ویرانگر و درازمدت این سیاست‌ها را برای مردم آزادی‌خواه و برابری‌طلب ایران برشمرد.

در همین چارچوب، افشای اپوزیسیون راست و سلطنت‌طلب به‌مثابۀ پروژه‌های سیاسیِ ضدکارگری، ضدبرابری، ضدرفاه و ضد مطالبات اجتماعی مردم، ضرورتی انکارناپذیر است؛ به‌ویژه در برابر نسل جوانی که برای دستیابی به این مطالبات مبارزه کرده و جان باخته است. شایان توجه است که این بخش از بورژوازی ایران، حتی پیش از دستیابی به قدرت سیاسی، خواست‌ها و مطالبات برحق مردم را انکار می‌کند. «پروژۀ شکوفایی ایران» سند روشنی از انکار عمیق مطالبات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانۀ جامعه است.

رهایی جامعه از سلطۀ خون‌خوار جمهوری اسلامیِ سرمایه، از مناسبات کارمزدی، از آپارتاید جنسیتی و دیگر اشکال ستم و نابرابری های اجتماعی، با توسل به قدرت‌های سرمایه‌داری ممکن نیست. بورژوازی، چه در هیأت تاج و تخت، چه در قبای آخوند، و چه در لوای لیبرال یا سوسیال‌دموکرات، نه حامل و نه عامل آزادی، برابری، رفاه و سعادت مردم بوده و نیست. تحقق آزادی، رفاه و برابری، تنها از مسیر مبارزۀ آگاهانه، متشکل و متحزب جنبش طبقۀ کارگر و جنبش‌های اجتماعیِ برابری‌طلب، علیه کلیت نیروهای بورژوایی و نظام سرمایه‌داری می‌گذرد.

وضعیت کنونی ایران بیانگر تناقض عمیق دوران ماست: از یک‌سو، به‌دلیل بحران‌های چندلایه و ساختاری رژیم حاکم، فرصت‌های بی‌سابقه‌یی ــ هرچند در شرایط عدم تناسب قوا ــ برای جنبش‌های رادیکال اجتماعی در رأس جنبش طبقۀ کارگر پدید آمده است؛ و از سوی دیگر، خطر مداخله و بروز جنگ، فروپاشی اجتماعی و سلطۀ نیروهای راست و فاشیستیِ سلطنت‌طلب، جامعه را تهدید می‌کند. جنبش کارگری-سوسیالیستی نیازمند درکی دیالکتیکی از این وضعیت است؛ درکی که هم بر استقلال طبقاتی پای بفشارد و هم بتواند جامعه را در برابر خطر فروپاشی اجتماعی و سلطۀ نیروهای راست ــ اعم از نیروهای حاضر در قدرت سیاسی یا سلطنت‌طلبان و حامیان‌شان ــ حول یک پلاتفرم واحد سازمان دهد.

آینده و جهت‌گیری تحولات اجتماعی در ایران، به توانایی جنبش طبقۀ کارگر و نیروهای سوسیالیست در شکل‌دادن به یک آلترناتیو رهایی‌بخش سوسیالیستی وابسته است. ازاین‌رو، در کنار طرح یک بدیل سوسیالیستیِ رادیکال که آزادی، برابری و عدالت اجتماعی را تضمین کند، تأکید بر استقلال طبقاتی، سازمان‌یابی از پایین، و پیوند مبارزات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، ضرورتی اساسی و حیاتی برای جنبش طبقۀ کارگر در شرایط خطیر کنونی به‌شمار می‌رود.

 

فهیم آزاد 

 

 

تشدید تضاد کار و سرمایه و خیزش جنبش های اعتراضی در ایران

جواد طیب

 

در اوضاع فعلی ایران، جامعه در بطن یک بحران ساختاریِ تاریخیِ برآمده از مناسبات سرمایه‌داری قرار دارد؛ بحرانی که اساساً نه پیامد خطاهای مقطعی مدیریتی از خمینی تا خامنه‌ای و پادوان دیگر شان، بل نتیجه‌ی مستقیم انباشت سرمایه در دست اقلیت حاکم، استثمار سیستماتیک نیروی کار و تمرکز قدرت سیاسی–اقتصادی در چارچوب سرمایه‌داری ایران است. وجه تولید حاکم در این کشور با تصاحب ارزش اضافی حاصل از کار اجتماعی و بازتولید نابرابری، تعمیق فقر، گسترش شکاف‌های طبقاتی و تشدید سرکوب زنان، جوانان، کارگران و دیگر نیروهای برابری‌طلب اجتماعی به‌عنوان ابزار حفظ نظم موجود انجامیده و جامعه را وارد مرحله‌ای از گذار بحرانی و ناپایدار کرده است.

جنبش‌های اعتراضی اخیر در ایران، به‌‌خصوص جنبش کارگری و جنبش زنان، تجلی مادی و عینی تضادهای طبقاتی و مناسبات سلطه در جامعه‌اند. طبقه‌ی کارگر شامل کارگران صنعتی، معلمان، پرستارها و بازنشستگان به‌عنوان تولیدکنندگان اصلی ثروت اجتماعی، در برابر سلب مالکیت از نیروی کار خود، دستمزدهایی بسیار پایین‌ از ارزش واقعی کار و شرایط غیرانسانی تولید به مقاومت برخاسته‌اند. این مبارزات، واکنشی مستقیم به فرآیند استثمار و انباشت سرمایه است که از طریق آن، کار زنده به سود سرمایه‌ی انباشت شده یا به قول مارکس به سودی کارِ مرده مصادره می‌شود.

جنبش زنان نه‌ فقط علیه ستم جنسیتی، که علیه کل ساختارهای مادی بازتولیدکننده‌ی این ستم  قد علم کرده است. ستم بر زنان، در ایران و به همین گونه در افغانستان و کشورهای همانند، نه امری صرفاً فرهنگی که بخشی جدایی‌ناپذیر از تقسیم کار جنسیتی و سازوکارهای بازتولید نیروی کار در نظام سرمایه‌داری است. از این رو، جنبش زنان در افغانستان و به وِیژه در ایران به یکی از رادیکال‌ترین نماد اشکال مبارزه علیه اپارتاید جنسیتی، سلطه و استثمار بدل شده است.

 جنبش‌های اعتراضی امروز در ایران به‌خصوص جنبش زنان و جنبش کارگری بیانگر رشد آگاهی طبقاتی در میان فرودستان و نشانه‌ی تشدید تضاد میان کار و سرمایه است. هرچند فقدان تشکل‌های مستقل و سراسری، امروزه مانعی جدی در برابر سازمان‌یافتگی این مبارزات است، اما رادیکال‌ شدن مطالبات از نان و دستمزد گرفته تا آزادی، برابری و رهایی نشان می‌دهد که آگاهی نسبت به بیگانگی انسان از کار، از محصول کار و از مناسبات سرمایه‌داری به سطحی کیفی ارتقا یافته است.

در یک چنین اوضاعی، نقش نیروهای برابری‌طلب و پیشرو نقشی بسیار تاریخی و تعیین‌کننده است؛ وظیفه‌ی این نیروها نه تعدیل تضادها در چارچوب نظم موجود، که سازمان‌دهی آگاهی طبقاتی، افشای کل رتق و فتق سرمایه و پیوند دادن مبارزات و اعتراض ها به یک پروژه‌ی رهایی‌بخش اجتماعی است. این نیروهای می‌توانند با پیوند زدن مبارزه‌ی اقتصادی به مبارزه‌ی سیاسی، و با برجسته‌کردن نقش طبقه‌ی کارگر و زنان به‌عنوان سوژه‌های اساسی و تاریخیِ دگرگونی اجتماعی، چشم‌انداز جامعه‌ای عاری از استثمار، بیگانگی و سلطه‌ی طبقاتی را ترسیم کنند.

نهایتاً آینده‌ی ایران نه در جابه‌جایی مهره‌ها و نخبگان در مسند قدرت، که این چند روز اخیر در دهلیزهای سیاسی قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری به شدت برای آن کار و تلاش صورت می‌گیرد بلکه در پیوند آگاهانه‌ی جنبش کارگری و جنبش زنان با نیروهای سوسیالیستی و انقلابی رقم خواهد خورد؛ پیوندی که می‌تواند گذار از اعتراض‌های علی العموم و  پراکنده را به دگرگونی بنیادی مناسبات تولید، لغو استثمار و برچیدن منطق انباشت سرمایه ممکن سازد و راه را برای تحقق جامعه‌ی آزاد، برابر و انسانی هموار کند.