متنی که از سوی محمد عثمان تره ‌کی تحت عنوان «اگر جنگ با پاکستان خوب مدیریت شود، تجزیه پاکستان محتمل خواهد شد» ارائه شده است، شاید برای برخی تحلیل جیوپولیتیک به نظر برسد،

 اما وقتی با دقت بیشتری خوانده شود، آشکار می ‌شود که این متن بیشتر مجموعه‌ ای از فرضیات اثبات ‌نشده، گزاره‌ های ایدیولوژیک به سبک «طالبانی» و نتیجه ‌گیری ‌های شتابزده و مبهم است. این تحلیل بیشتر از آنکه بر داده‌ های عینی استوار باشد، بازتاب نوعی آرزومندی سیاسی است که در بسیاری از نوشته‌ های او قابل مشاهده استبزرگترین مشکل نوشته جدید جناب تره‌ کی این است که بدون ارائه کوچکترین سند معتبر، ادعا می ‌کند که «پاکستان به افغانستان تجاوز کرده» و این اقدام را بخشی از طرحی حساب‌ شده در چارچوب بازی‌ های جیوپولیتیک منطقه می داند. در حالی که در ادبیات علمی روابط بین‌ الملل، کلمه «تجاوز» به اقدام نظامی گسترده و رسمی یک دولت علیه دولت دیگر اطلاق می ‌شود؛ مفهومی که پیامد های حقوقی مشخصی در چارچوب منشور سازمان ملل متحد دارد. اما آنچه در حال حاضر میان پاکستان و طالبان جریان دارد، درگیری‌ های سرحدی پراکنده و تنش‌ هائی در دو سوی خط دیورند است، نه یک جنگ بین ‌الدولی در معنای کلاسیک آن. تبدیل چنین تنش‌ هائی به «تجاوز برنامه ‌ریزی ‌شده» بدون ارائه شواهد عینی، نه تنها تحلیل جیوپولیتیک نیست بلکه بزر‌گنمایی سیاسی همراه با پروپاگاندایی است که بارها در نوشته‌ های تره ‌کی مشاهده می ‌شود.

اگر ادعای «تجاوز» پاکستان به افغانستان که محمد عثمان تره‌ کی مطرح کرده، حقیقت داشت، شورای امنیت سازمان ملل وارد قضیه می ‌شد، رسانه‌ های جهانی آن را پوشش می ‌دادند و دولت افغانستان (امارت طالبان) با پاکستان اعلان جنگ می ‌کرد. با این حال، واقعیت این است که مردم بیدفاع افغانستان قربانیان اصلی این درگیری ‌های تصنعی و تنش ‌های مشکوک هستند که هر دو جناح درگیر از آن بهره ‌برداری می ‌کنند.

نویسنده سپس گام بعدی را برمی ‌دارد و ادعا می ‌کند که این «تجاوز» با مجوز ایالات متحده انجام شده است، در حالی که هیچ بیانیه یا سندی وجود ندارد که نشان دهد ترمپ از حملهٔ پاکستان به افغانستان حمایت کرده یا چنین حمله ‌ای را تشویق کرده باشد. بر اساس گزارش ‌های اوایل سال ۲۰۲۶، دانولد ترمپ ضمن تمجید از رهبری پاکستان اعلام کرد که در درگیری‌ های این کشور با طالبان افغانستان مداخله نخواهد کرد. این اظهارات ترمپ، در مقایسه با اتهامات سال ۲۰۱۸ او ــ که به گزارش الجزیره، آشکارا اعلام کرده بود امریکا سال‌ ها میلیاردها دالر به پاکستان داده، اما «در عوض دروغ و فریب» دریافت کرده است ــ به‌ عنوان تغییری در جهت حمایت از رهبری پاکستان در بحبوحهٔ درگیری ‌های مرزی پاکستان با طالبان تفسیر شد. با این حال، کسانی که از رهبری امریکا شناخت کامل دارند، بی‌ معنی بودن تمجید ترمپ از رهبری پاکستان را به ‌آسانی می‌ توانند توضیح دهند.

 این که امریکا همچنان یک قدرت فعال در سیاست جهانی است غیرقابل انکار است، اما تره‌ کی هیچ سندی برای ادعای خود ارائه نمی ‌دهد که نشان دهد واشنگتن یک جنگ تازه میان افغانستان و پاکستان را طراحی کرده است.

در ادامه، نویسنده تلاش می ‌کند بی ‌ثباتی داخلی پاکستان را به گونه ‌ای ترسیم کند که گویی این کشور در آستانه فروپاشی قرار دارد و تنها راه نجات نخبگان نظامی آن، صدور بحران به بیرون از مرزهاست. این تحلیل نیز به شدت ساده ‌سازی شده است. پاکستان با بحران‌ های سیاسی و اقتصادی مواجه است، اما بحران سیاسی در بسیاری از کشورها پدیده‌ ای رایج است و الزاماً به فروپاشی دولت نمی انجامد. تره‌ کی برای تقویت این تصویر، جنبش‌ های کاملاً متفاوتی را در یک مجموعه واحد قرار می‌ دهد، و به طرز ساده ‌انگارانه ‌ای همه را در یک سطر جمع کرده است. حزب «تحریک انصاف پاکستان» به رهبری عمران خان یک حزب ملیگرای پوپولیستی است که در چارچوب قانون اساسی پاکستان فعالیت می ‌کند و خواهان اصلاح ساختار سیاسی کشور است، نه تجزیه آن. در مقابل، «جنبش تحفظ پشتون پاکستان» یک حرکت مدنی است که بیشتر بر حقوق انسانی و پایان عملیات نظامی در مناطق پشتون‌ نشین تمرکز دارد. جنبش‌ های بلوچ— مانند قشون آزادیبخش بلوچ— دارای گرایش جدایی ‌طلبانه‌ اند و هدف آنها استقلال بلوچستان از پاکستان است. نکته جالب اینجاست که جناب تره ‌کی گروه «تحریک طالبان پاکستان» را که از داخل افغانستان عملیات خود را علیه پاکستان سازماندهی می ‌کند، این بار از این معادله کنار گذاشته است. تفاوت میان این سه جریان بسیار بنیادی است: یکی حزب انتخاباتی، یکی جنبش مدنی حقوق ‌بشری و دیگری شورش مسلحانه جدایی ‌طلبانه. قرار دادن این سه در یک «جبهه واحد» نه تنها تحلیل را ساده ‌سازی می‌ کند، بلکه واقعیت پیچیده سیاست داخلی پاکستان را تحریف می ‌کند.

در مجموع، اگر این عناصر کنار هم قرار گیرند، تصویر واقعی منطقه بسیار پیچیده‌ تر از آن چیزی است که در نوشته تره‌ کی ترسیم شده است.

اوج اغراق در نوشته زمانی آشکار می ‌شود که نویسنده از «احتمال تجزیه پاکستان» سخن می ‌گوید. در علم سیاست، فروپاشی دولت‌ ها پدیده ‌ای نادر و معمولاً حاصل مجموعه ‌ای از شرایط بسیار خاص است: فروپاشی نهادهای مرکزی قدرت، شکست کامل سپاه، جنگ داخلی فراگیر و مداخله گسترده خارجی. نمونه‌ های تاریخی مانند انحلال اتحاد شوروی یا پارچه‌ شدن یوگوسلاویه دقیقاً در چنین شرایطی رخ دادند. اما پاکستان هنوز یکی از منسجم ‌ترین نیروهای نظامی در منطقه را دارد و افزون بر آن، یک قدرت هسته ‌ای به شمار می ‌رود. در نظام بین ‌الملل، تجزیه یک دولت هسته ‌ای نه تنها یک مسئله داخلی، بلکه بحرانی جهانی محسوب می ‌شود. به همین دلیل، قدرت‌ های بزرگ معمولاً با هر سناریویی که به فروپاشی چنین دولت‌ هائی بینجامد، مخالف ‌اند. در واقع، هسته ‌ای شدن کشورها و از جمله کوریای شمالی، هند، اسرائیل و حتی خود پاکستان و دیگران را می ‌توان به پیشگیری از چنین احتمالاتی نسبت داد. از این منظر، پیشبینی تجزیه پاکستان بدون تحلیل دقیق ساختار قدرت این کشور نه تنها به خیالپردازی سیاسی شباهت دارد، بلکه باز هم در خدمت معرفی و مشروعیت‌ بخشیدن به طالبان به عنوان نیرویی برخاسته از مردم افغانستان و مدافع منافع علیای این کشور است.

در بخش دیگری از متن، نویسنده وارد حوزه‌ ای می ‌شود که از دیدگاه واقعبینانه دچار خطاهای جدی است. او در حالی که ادعای روابط نزدیک پاکستان و اسرائیل را مطرح می ‌کند، مدعی شده است که پاکستان در چارچوب طرحی مرتبط با غزه آمادگی سرکوب حماس در نوار غزه را اعلام کرده و به این ترتیب اسرائیل به مدافع تمامیت ارضی پاکستان تبدیل شده است. این ادعا با واقعیت ساده ‌ای در تضاد است: پاکستان از معدود کشورهای جهان است که هنوز اسرائیل را به رسمیت نمی ‌شناسد. تصور همکاری نظامی مستقیم میان اسرائیل و پاکستان در جنگ غزه، بدون کوچکترین نشانه‌ ای در منابع معتبر، بیشتر شبیه سناریویی تخیلی است تا تحلیل سیاسی.

واقعیت اما متفاوت است. در اکتوبر ۲۰۲۵، محمد اسحاق دار، معاون نخست ‌وزیر و وزیر خارجه پاکستان، اعلام کرد که رهبری کشور در حال بررسی امکان اعزام نیرو به یک نیروی خاص نگهبان صلح در غزه است؛ نیرویی که بخشی از طرح صلح ۲۰ ماده‌ ای ایالات متحده محسوب می ‌شود. این نیرو خارج از ساختار سنتی سازمان ملل فعالیت خواهد کرد و مأموریت آن بر تضمین امنیت خارجی، پایان خشونت و بازگرداندن اداره امور داخلی به فلسطینی‌ها متمرکز است. هدف این طرح حمایت از ثبات و مردم فلسطین است، نه حمایت از اسرائیل. از آنجا که پاکستان با اسرائیل روابط مستقیم ندارد، هرگونه تصمیم درباره مشارکت نیروهای پاکستانی با هماهنگی کامل امریکا اتخاذ خواهد شد.

در حاشیه هشتادمین جلسه مجمع عمومی سازمان ملل متحد، هشت کشور مسلمان کلیدی این طرح را تأیید کردند: پاکستان، عربستان سعودی، امارات متحده عربی، اندونیزیا، ترکیه، قطر، مصر و اردن. از میان این کشورها، اندونیزیا اعزام ۲۰ هزار نیرو را قطعی کرده و پاکستان هنوز در مرحله تصمیم ‌گیری است. سائر کشورها نیز حمایت رسمی خود را اعلام کرده‌ اند.

در مجموع، این طرح با هدف آرام کردن اوضاع غزه، کاهش خشونت و تقویت خودگردانی فلسطینی‌ ها طراحی شده و هدفی جز این ندارد.

بنابراین، ادعای نویسنده در این باره با واقعیت‌ های این طرح همراه نیست.  اما در عوض طی دو دهه اخیر، روابط میان ناندرا مودی و دولت او با اسرائیل به یکی از نزدیکترین مشارکت‌ های استراتیژیک در آسیا تبدیل شده است. این واقعیت نشان می‌ دهد که اسرائیل به هیچوجه در حال تبدیل شدن به مدافع تمامیت ارضی پاکستان نیست، بلکه برعکس، همکاری‌ های نظامی و استراتژیک اسرائیل با هند روز به روز تقویت شده است.

هند امروز بزرگترین مشتری تسلیحات اسرائیل است و بخش مهمی از توان نظامی مدرن هند بر تکنولوژی اسرائیلی استوار است. بر اساس داده ‌های پژوهشی، تنها در فاصله ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴ بیش از ۲۰ میلیارد دالر همکاری تسلیحاتی میان دو کشور انجام شده و اسرائیل یکی از اصل ترین تأمین ‌کنندگان تکنولوژی‌های نظامی هند محسوب می ‌شود. این همکاری فقط خرید سلاح نیست؛ بلکه شامل توسعه مشترک تکنالوژی های نظامی نیز می‌ شود. نمونه مهم آن پروژه راکتی Barak-8 است که بطور مشترک توسط صنایع دفاعی هند و اسرائیل طراحی و تولید شده و به‌ عنوان یکی از سیستم‌ های اصلی دفاع هوایی هند به کار می ‌رود. همچنین، همکاری ‌های گسترده ‌ای در زمینه پهپادها، رادارها، جنگ الکترونیک و راکت‌ های هدایت ‌شونده وجود دارد. در سال‌ های اخیر نیز توافق‌ های جدیدی برای توسعه مشترک تکنولوژی ‌های دفاعی، انتقال تکنولوژی و حتی تولید مشترک سیستم‌ های پیشرفته امضا شده است.

بنابراین، چارچوب واقعی چنین است: محور استراتیژیک هند– اسرائیل در حوزه نظامی به شدت تقویت شده و حتی برخی تحلیلگران از آن به‌ عنوان «محور امنیتی جدید» در آسیا یاد می ‌کنند. در چنین شرایطی، تصور اینکه اسرائیل در حال انتخاب میان هند و پاکستان باشد، بیشتر یک برداشت ذهنی است تا یک واقعیت جیوپولیتیک. روابط میان هند و اسرائیل اکنون به قدری عمیق و گسترده است که هرگونه تغییر در این همکاری، نه تنها در سطح منطقه ‌ای، بلکه در سطح جهانی نیز تأثیرات قابل توجهی خواهد داشت. افزون بر این، نویسنده حتی در اشاره به مقام سیاسی ناندرا مودی نیز دچار خطا می‌ شود و او را «رئیس ‌جمهور هند» می‌ نامد، در حالی که وی نخست ‌وزیر هند است. چنین خطاهای ابتدایی در یک متن مدعی تحلیل جیوپولیتیک، به طور طبیعی اعتبار کل استدلال را زیر سؤال می ‌برد.

سرانجام، پیشنهاد نویسنده برای آینده افغانستان نیز با تناقضی بنیادین همراه است. او از یک سو می ‌گوید که جهان باید از «اسلام نوع طالبان» نترسد و افغانستان باید چهره ‌ای سازگار با معیارهای مدرن ارائه کند، اما از سوی دیگر هیچ توضیحی نمی ‌دهد که این تحول چگونه باید در ساختار سیاسی تحت حاکمیت طالبان تحقق یابد؛ ساختاری که دقیقاً به دلیل همان سیاست‌ ها مورد انتقاد جامعه جهانی قرار دارد. در نتیجه، نسخه‌ ای که ارائه می‌ شود بیشتر شبیه به یک تلقین خطرناک است که به نوعی به جلب و جذب مردم برای دفاع از پرچم طالبان می‌پردازد.

این تناقضات و اشتباهات در تحلیل نه تنها باعث تضعیف اعتبار کل متن می ‌شود، بلکه نشان می ‌دهد که نویسنده بیشتر بر مبنای تمایلات ایدیولوژیک خود می ‌نگرد تا تحلیل دقیق و منطبق با واقعیت‌ های جغرافیای سیاسی منطقه. در نهایت، متن تره‌ کی نه تنها از پایه‌ های علمی و مستندات صحیح تهی است، بلکه بیشتر به عنوان ابزاری برای ترویج آرزوهای سیاسی نویسنده و تقویت جایگاه طالبان در عرصه جهانی دیده می ‌شود.

اما در این میان، نباید فراموش کرد که مردم افغانستان قربانی این ایده‌ ها و اتهامات هستند. مردم افغانستان، با تاریخ پرفراز و نشیب خود، از یک سو به دنبال صلح و آرامش هستند و از سوی دیگر، همچنان با چالش ‌های روزافزونی مانند فقر، سرکوب و فقدان حقوق انسانی روبرو هستند. هر گونه تحلیل که تنها به دنبال تأسیس یا تقویت قدرت گروه‌ های حاکم باشد، بدون در نظر گرفتن آرمان ‌ها و خواسته‌ های واقعی مردم افغانستان، نه تنها فاقد مشروعیت است بلکه به نوعی خیانت به آنها به شمار می ‌رود. مردم افغانستان، بالخصوص نسل جوان، به دنبال فرصتی برای رشد و شکوفایی هستند و نباید در باتلاق منافع سیاسی گروه‌ های خاص گرفتار شوند. آرزوی یک افغانستان آزاد، دموکراتیک و مستقل، نه در گرو تکرار سیاست‌ های استبدادی است که بارها بر دوش مردم این سرزمین سنگینی کرده، بلکه در احترام به حقوق بشر و فراهم آوردن امکانات برای ساختن آینده ‌ای روشن برای نسل‌ های آینده نهفته است.

 

احمد آریا.