بخش ششم
-نیازی صاحب به رسم پشتونولي، یک چادرِ سبز زنانه با یک بوتل عسل به خانهی ما آورده بود.
-من و استاد ابراهیم ورسجی و جناب جبار تقوا
- قوماندان گدا محمد که نه میدانم، چهگونه خالد تخلص میکرد، عملکردش بدتر از یهود بود… خدایش نه بخشاید.توصیه دارم که پیش از همه چیز، خودتان را تقویت مسلح بودن برای دفاع از خود کنید
محمدعثمان نجیب
نمایندهی مبان
مکتب دینی-فلسفی
من بیش از این نه میدانم
قوماندان گدامحمد پیشرویم سبز و به جزیه گرفتن از من شروع کرد.
#مکتب_من_بیش_از_این_نمیدانم
###############################
پیوسته به گذشته.
«خواندید که کسانی را فرستادم تا نیازی صاحب را دعوت کرده و بیاورند…»
وقتی من و نیازی صاحب با هم روبهرو شدیم، با محبت او را سلام داده و با خنده پرسیدم، کجاستی؟ دَرَک نهداری. وی که در موقعیت خلاف انتظارش قرار گرفته با صمیمیت فراوان من مواجه شده بود، مبهوت گردید. با نگاههای خیرهکنندهی خودش، چشمانش چیزی جزء اظهار ندامت خاموش از گذشته اش نه داشت.
وقتی او را آنجا دیدم، دانستم که برای معلوم کردن فعال بودن یا نه بودن هتل ما و بودن یا نهبودن من آمده است. گفتم گذشته را فراموش کند. با هم رفتیم داخل نانخانه و نان خورده و آمادهگی هر نوع خدمت امنیتی و کاری را برایش دادم، خرسند بودم که با خوشی از نزد من رفت. شب که به خانه رفتم، برسبیل عادت، پرسیدم کسی آمده بوده یا خیر؟ گفتند یک کاکا آمده بود، زنگ زد، دروازه را باز کردیم، یک چادر سبز زنانه را داخل خانه انداخت و یک بوتل عسل هم داخل دهلیز گذاشت و به سرعت از زینهها پایان شد. من دانستم که کاکای آمده، همان آقای نیازی است.
فردا صبح که میخواستم راهی دفتر شوم، زنگ درب منزل ما به صدا آمد. پسر ارشدم دروازه را باز کرده، سلام داده و سپس نزد من آمده گفت:
پدر جان، همو کاکای دیروز کت یک بچهگک آمده، فوراً دهن دروازه رفتم، کاکای دی روز همان نیازی صاحب با فرزندش آمده بود. بعد از احوالپرسی، دعوت شان کردم تا داخل خانه آمدند. اولادا زود چای صبح ره آماده کردند. در وقت خوردن صبحانه، نگاههای معصومانهی پسرک توجه مرا به خودش جلب کرد. احساس کردم چیزی از من میخواهد، اما گفته نه میتواند. از پدرش به پشتو پرسیدم!
« وراره څه غواړي ووایي؟»
نیازی صاحب به پشتو گفت:
« دۍ غواړي که زمونږ دکانونه بیرته راکړې، دعا به درته کوو »*
باشنیدن این جمله و دیدن نگاههای معصومانهی آن کودک، گویی از شدتِ اندوه میمُردم. بغض چنان گلویم را گرفت و فشرد که پنداشتم باید گریه کرده و فریاد سر بدهم و از خود بپرسم. ای انسان چرا چنین مغرور هستی؟ چرا با عاطفهی کودکان بازی میکنی؟ چرا دور اندیش نیستی؟ چرا راهِ فردا را به رویت میبندی؟ چرا فاصلهها را دورتر میسازی؟ چرا و چرا و چرا… با این کشمکش ذهن و وجدان، در مقام تصمیمگیری قرارگرفتم. کدام وجدانی میتوانست التماس و نیازِ آن کودک و آن نگاههای امیدوار او را نادیده بگیرد؟
بغض گلو بر صبر من غالب و اشک از چشمانم جاری شد. فکر میکردم فرزندان خودم مقابل چشمانم رژه میرفتند و تقلایی داشتند و نیاز به نوازش دارند. زودتر به خود آمده و با نرمی و لبان پرخنده برایش گفتم!
« وراره دکانونه د تا وو او د تا به وي، ما سره امانت وو، ورشې خپل دکانونه واخلي.»»**
نامهیی به نقیب خان و جمشید خان نوشتم تا دکاکین شان را به آنان تسلیم کنند.
وقتی نامه را دادم به طفلک، گویی بال پرواز کشیده و میخواست زودتر از فضای مکروریان پرواز کند و به مسجد شریف پل خشتی برسد. پدرش هم تشکری و دعا کرد و به خوشحالی رفته و دکاکین شان را دوباره تسلیم شدند.
من هم پنداشتم که گذشت، حوصله، بردباری، نوازش کودکان، بریدن از عقده و کینه و حسد و بهجا کردن اواومر الاهی و شکستهگی از غرور، بهترین کارهایی اند برای برتری انسان از حیوان.
فرعون نامسلمانی به نام قوماندان گدامحمد ( خالد )، پیشروی من سبز شد و به جزیه گرفتن از من شروع کرد.
در یکی از مقالات سالهای پیشین نوشته بودم که نام فراعنهی مصر ناحق بدست. البته در بخش اجتماعی و بارگاهپذیری عمومی. مگر آنانی که در کشور ما به نام فرعون شناخته میشوند، صدقهی نام همان فرعون میشوند. گدامحمدی که گدای مدرن بود، با زور اسلحه و قدرت، ده ها هموطن ما به شمول خودم را با تهدید و زورگیری ناگزیر به پرداخت پول برای خود میکرد.
مگر چطور؟
پارک شهرنو کابل دارای یک ماستر پلان منظم است که از سوی ریاست مهندسی و پلانسازی شهرداری کابل، چند دهه پیش و در کنار ماستر پلان شهرکابل، ساخته شده است.
بر مبنای این پلان، پنج باب غرفهی فروش نوشابه به اندازههای معین کوچک و سه باب غرفههای کلانِ کلان و متوسط هم وجود داشت.
غرفههای داخل پارک، به شمول غرفهی بسیار کلان طراحی شده تا زمان دور اول طالبان هرگز ساخته نه شده بودند.
کسی به نام احسان از برادران هزارهی ما یکی از آن غرفهها را گرفت و تقریباً به ستندرد هفتاد متر مربع و با حفر یک تهکاب، چندین سال آن را در اختیار داشت که از نحوهی قراردادش آگاهی نه دارم. احسان دوست شخصی من هم بود، مخصوصاً وقتی در شهرنو سکونت داشتیم گاهی که مهمان عاجل می آمد، برایش فرمایش نان میدادم و به زودی تهیه کرده، میفرستاد. احسان تصمیم گرفته و کشور را به قصد کانادا ترک کرده. منم خبر نه داشتم. غرفهی احسان بیشتر به طرف شمالغرب و کنار بورد اعلانات وزارت اطلاعات و فرهنگ و یک غرفه دیگر به مساحت کوچکتر به طرف شمال شرق پارک قرار داشت. پلان چنان طرح شده بود که هر دو غرفه در دو سوی سینماپارک قرار گیرد.
پسا رفتن احسان از منطقه و آمدن حکومت مرحوم صبغتالله مجددی و پس از آن استاد ربانی، یورش نه همهی شان، مگر بیشترین فرماندهان جهادی، برای تسخیر و غصب اینجا و آنجای شهر کابل آغاز و حتا رقابت مسلحانهی دریافت جایدادها آغاز شد. خیلی دشوار بود که اگر جایی را میگرفتی، به اصول و ضوابط قانون دستیاب میشدی. چال چنان بود که فرمانده زوردار وقتی اراده میکرد، نخست منطقه را تصرف و سپس طی مراحل اسناد مینمود. شهریان کهنهنشین کابل گواه اند که باری همین پارک شهر نو، در دو کنار سینماپارک و مقابل سرک عمومی رستورانهای خیلی لوکس و با مساحتهای بالاتر از سه صد متر مربع ساخته شدند و هی جایپا ماندن در هیچ کدام شان نه بود. بعدها من دانستم که هیچ کدام شان به اساس حکم قانونی، از شهرداری ساخته نه شده، بلکه مالکان زوردار نخست ساحه را قبض و غصب و اعمارکرده، سپس با پرداخت غالباً هزینههای زیاد رشوه، یک سندِ داری دارم از شهرداری گرفته بودند. شهردار آن زمان نخست جناب فضلکریم ایماق بودند. جالب اینست که ایشان همان زمان در جانب جنوب پارک شهر نو، مقابل تانک تیل شهرنو سکونت داشتند و بیشتر جلسات شهرداری در منزل شان دایر میگردید. من اما صاحبان رستورانها را نه میشناختم و کاری هم با آنها نه داشتم. گاهی که با دوستان نانخوردن میرفتیم، حیران میماندیم به کدامش برویم. چون یکی از دگری لوکستر بود.
زمان گذشت و شهردار قبلی تبدیل و شهردار جدید، جناب استاد دانشمند، ابراهیم ( ورسجی )، مقرر شدند. من شرکت مشترکی را با شهرداری کابل مدیریت میکردم، شرکتی که وظیفه داشت تا تجارت فروش گوشت تازه را مشترک با شهرداری و اتحادیهی پیشهوران راه بیاندازد. شرکت، « گوشت-آهو » نام داشت. از این طریق با شهرداری رابطه داشتم و کمبیشکارهای ساختمانی و مارکیتسازی را هم با چند تن از شرکای ما انجام میدادیم. همین کار و کاسبی سبب شد که تقریباً همهی اراکین و کارمندان مسلکی و خدماتی و اداری شهرداری به شمول شهرداران و معینان را بشناسم. رابطهی مستقیم شرکت ما با معین محترم خدمات شهری محمدجان خان بود. مگر به دلیل کارهای دگر، پهنای ارتباطات ما توسعه مییافت. در دوران کاری استاد ربانی، باری گوشت خیلی قیمت شد. باور میکنید که یک کوچی بیسواد، مگر لچر و فلوتهباز به نام وکیل مالداران، همهی نظام مالداری شهر کابل را برهم میزد. آقای نجیب جان. سکرتر شهردار کابل، به من احوال فرستاد که باید نزد شهردار صاحب بروم. به وقت معین رفته و شهردار صاحب را ملاقات نمودم. ایشان هدایت استاد ربانی را قصه کردند که برای شان وظیفه سپرده تا یک مقدار گوشت را به سبسایدی به بازار عرضه کنند که به مردم گوشت برسد و قیمتها هم پایان بیاید. شهردار صاحب به من وظیفه سپردند که با اشتراک اتحادیهی پیشه وران و معینیت خدمات شهری، عاجل غرفههای شرکت در شهر فعال و گوشت گاو تا چهل فیصد پایانتر از نرخ روز برای یک ماه رمضان به مردم توزیع گردد. داستان کامل را بعداً مینویسم. همین ارتباط کاری گوشت بود که شهردار صاحب کابل با محبت زیاد با ما رفتار کنند. گمانم روزی یک سوء تفاهمی در عرضهی گوشت نرد شان پیشآمده بود، عاجل من را احضار کردند. کمی دیرتر رسیدم که نجیب جان گفت، شهردار صاحب عصبانی است به خاطر تعلل در توزیع گوشت. من زیاد منتظر ماندم، استاد تشریف نیاوردند. از نجیب جان یک قلم و کاغذی استمداد جسته و متن کوتاهی با رعایت احترام خدمت شهردار صاحب نوشته و به دست نجیب جان سپردم تا برای شان برسانند. گفتم من فردا هم میآیم. ناوقت شبِ همان روز تلفن پنج نمرهیی منزل ما زنگ زد، وقتی بلی گفتم، نجیب خان سکرتر شهردار صاحب بودند. وارخطا پرسیدم خیریت اس؟ گفت:
« خطِ ته به شاروال صاحب دادم، خاند و هدایت داد که فردا ۸صبح دفتر بیایی، کار داره خودته…» بعد از خدا حافظی، فکر کردم چطور شهردار مره احضار کرده؟ من که مادون شان نه، بل یکی از شرکای کاری رسمی شان بودم. به هر رو، فردا صبح رفتم دفتر شهرداری. خلاف انتظار، استاد خیلی خیلی مهربانی کرده، در اتاق مخصوص پذیر شان، مرا به حضور پذیرفتند و کاکا سالم را خدا مغفرت کند، خانهسامان شهردار هم در رفت و آمد بودند، از جناب شهردار پرسیدم که هدایتی برایم دارند؟ فرمودند:
« گرچه نجیب جان به مه گفت، مگر میخایم از زبان خودت بشنوم. نامی دیروزه راستی خودت نوشته کدی؟ یا کسی همرایت بود، نوشته کده…» خیلی عاجزانه عرض کردم که نامه را خودم نوشتم. گویی اژ عصبانیت شان نسبت تعلل در عرضهی گوشت، هیچ چیزی باقی نه مانده بود. فکر کردم متن نامه قانع شان ساخته که گزارش های تعلل نادرست بوده. اتفاقاً همان دلیل من را پذیرفته بودند، پسا ختم سخن گفتن، پرسیدم برای من هدایتی است؟
فرمودند:
« تو که مامور ما هم نیستی، مگر روزانه یا یک روز بعد دفتر بیا که ببینیم و اگر کاری داشتی هر وقت میتانی بیایی. نامی که نوشته بودی عالی بود». کمی از درس و مکانهای آموزش من پرسیدند. استادان هر کارهیی که باشند، مسلک مقدس معلمی شان را فراموش نه میکنند. از آن روز استاد با من مثل یک پدر معنوی رفتار داشتند. یک روزی در شهرداری رفته بودم برای حصول حکمی. باز هم نجیب جان گفت « هله هله که کارت داره…. اشاره به دروازهی دفتر کاری شهردار کرد و من با تک تک زدن، اجازهی دخول خواستم. استاد اجازه داده و فرمودند، امروز همراه ما میباشی، چند کار داریم و از موضوع عرضهی گوشت پرسیدند. پاسخ داده و همانجا نشستم. هر کسی میرفت و میآمد تا آن که گفتند، برویم جایی. در موتر شهردار صاحب حرکت کردیم، حین خروج از دروازهی شهرداری، شهردار صاحب به راننده هدایت دادند تا سوی پارک شهرِنو برود. حیران ماندم که در ماه مبارک رمضان طرف شهرنو چیمیکنند. من از هیچ چیزی خبری نه داشته و خودم را مجاز به پرسش هم نهمیدانستم. چون اخلاق هم ایجاب نه میکرد که شهردارِ عضو کابینه و فراتر از همه یک استاد بزرگوار دانشگاه کسی را مجال خودمانی بدهد و باز آنکس چشمسفیدی و دیده درآیی کند. تا رسیدن به محلی که تازه دانسته بودم، استاد گفتند، هتلهای پارک شهرنوه مسدود کدیم، وخت دادیم شان که خود شان تخریب کنن، نه کدن، و حالی ما تخریب شان میکنیم. من چیزی نه گفتم و خود شان گفتند که کل شان به زور و بدون کدام سند پارک ره به کثافتخانه تبدیل کردند. برای من دشوار بود، در کنار شهردار کابل ایستاده باشم و کارهیی هم نهباشم، مگر تخریب شدن را ببینم. به صورت قطع یکی نه یکی من را در آنجا میشناخت. راننده از مقابل وزارت داخله گذشته به طرف چهارراه انصاری و از آنجا نخست به جانب راست و سپس به جانب چپ پیچیده، درست در عقب رستوران ها به هدایت شهردار توقف کرد. دیدم اکسکواتور، بلدوزر و چند موتر دگر از پیش آنجا رسیده بودند، رؤسای ناحیهی چهارم، ساختمانی و تنظیف همه حاضر بودند. از ایشان تقاضا نمودم تا من را باخود شان نهبرند و قبول کردند. چون ماه مبارک رمضان بود، رستورانهای شهر به شمول شهر نو همه بسته بودند. کمی شلوغی چند نفری آنجا دیده میشد، مگر من نه شناختم و به گمان غالب که همان مالکان رستورانها بودند. همین که شهردار صاحب از موتر پیاده شدند، رؤسا نزد شان آمده و صدای غرش ماشین آلات منطقه را فراگرفت. من دورتر از مقامات شهرداری میرفتم.
صدای ورسجی صاحب را شنیدم که امر تخریب را دادند. تخریب در حالی شروع گردید که از بیرون رستورانت ها همه اجناس و نوشابههای شان قابل مشاهده بود، مگر خود شان مسدود. گویی دل و جان همه پرسنل شهرداری بالای آن رستوران ها قهر و خشمگین بودند. در کمتر از نیم ساعت همه ساختمانها را با اجناس داخل ءنها به روی زمین نشاندند. قاطعیتی که من هرگز در کار شهرداری نه دیده بودم.
دوباره به خودم فکر کردم که چرا شهردار من را با خود آورد، چی ربطی به من دارد؟ شهردار از من چی میخواهد؟ من که به اصطلاح عام یک پیادهی پیانو هم در شهرداری نهبوده و رسمیتی نه داشتم. از یک چیز اطمینانم کامل بود که شهردار، اهل رشوهگیری و پولطلبی نیست و پاکترین شهردارست. وقتی ساختمانها به روی زمین فرش ویرانی پهن کردند و دگر مجال بازسازی آنها نه بود، جالبترین کاری که شهرداری انجام داد، همه اجناس داخل رستوران ها را با تل خاک یکی و به موترها بارگیری کردند. شهردار صاحب به موتر شان برگشته و من هم با ایشان رفتم. اتفاقی در راه برایم فرمودند که برای برخی آموزشهای کوتاه من را برای جناب عبدالجبار تقوا معرفی میکنند. من این نام را نخستین بار شنیدم و نه میشناختم شان و باز هم نه دانستم، چرا من را به ایشان معرفی میکنند، در حالی که هیچ مسئولیتی نسبت به من نه دارند. بعدها فهمیدم که همه چیز از روی رواداری و پسا خوانش همان نامهی ناچیز من بوده و استاد رسالت شان را اینجا هم در مقابل یک جوان ادا کردند. نشانی جناب تقوا را دادند که رئیس عمومی اداری وزرات مالیه بودند. روز بعد رفتم خدمت جناب تقوا صاحب، خودم را معرفی کردم. ایشان هم مهربانی زیادی نمودند و به سکرتر شان وظیفه سپردند تاچند دقیقه کسی را داخل اجازه نه دهد. از محبت استاد در مورد من یادکرده، پرسیدند به بخش های علمی و آموزشی چه نیازی دارم و کمکی میخواهم. سخنانی میان ما رد و بدل و سپس قرار گذاشتیم که پس از عید رمضان خدمت شان میروم.
حوادث کشور ما همیشه غیر قابل پیشبینی است. منم مصروف کارها شدم و دیگر نه توانستم به مصاحبت تقوا صاحب بروم. زمزمههای سقوط نظام استاد ربانی بیشتر شده و سرانجام، روزی من در مارکیت مواد ارتزاقی کارتهی آریانا، عقب تعمیر حاجی عبدالخالق کندهاری با شرکایم در دفتر نشسته بودیم که هیاهوی عقب نشیبنی نیروهای دولت استاد ربانی همه جا پیچید و رسیدن ملابورجان سرکردهی طالبان متعرض در سروبی و ماهیپر حتا پلچرخی رسید. شرکایم با من خدا حافظی و به سوی پنچشیر حرکت کردند. برخیها پنهان شدند و همینگونه خودم حیران بودم که چیکنم؟ سر انجام تصمیم گرفتم، مدتی مارکیت را به جوکیداران بسپارم و چنان کردم. این داستان را هم مفصل نوشته ام. طالبان در کابل حاکم ساخته شدند و چندی بعد، من با استفاده از شناخت دوستان، نوعی ضمانت امنیتی از سوی طالبان گرفته و به ادامه دادن همان کار آزاد پرداختم. زمان به سرعت نور میگذشت، چون از ماستر پلان پارک شهرنو آگاه بودم، طی درخواستی، از شهرداری طالبان تقاضای ساختن غرفههای استندرد شهرداری در آنجا را کردم. داستان درازی دارد و در روایات زندهگی من آمده است. خدا کمک کرد و نخست بدون داوطلبی و با شرایط سنگین، سپس با دواوطلبی علنی به حضورداشت ملاعبدالمجید شهردار طالبان و معاونین شان، در دفتر کاری شهردار (همانجایی که استاد ورسجی با محبت زیاد ما را می پذیرفتند.)، من برادهی داوطلبی شدم، با شرایط جدید و یکی از داوطلبان بخش دگری را برنده گردید. ساختمان را مطابق نقشهی شهرداری شروع و رستورانتی ساختیم.
در گردباد روزگار، آمریکا و متحدانش به کشور ما حمله و طالبان سقوط نمودند. منم وظیفهی رسمی گرفتم و مصروف کار بودم، ساختمان رستورانت هم به دلایلی که در بخش های پیشین نزد دکاندار گرو بود. چندبار به من اطلاع دادند که کسانی به رستورانت مراجعه و میکویند، ما نفرهای قوماندان گدامحمد خالد هستیم.
خواست شان تخلیهی رستورانت شده، به دلیل احمقانهیی که گویا اینجا سابق از ما بوده و جایداد ماست، گروی نشین را آزار میدادند. من گفتم همراه شان گپ میزنم، اگر بار دگر آمدند، شمارهی تلفن دفتر من را با آدرس برای شان بدهند. چنین بود که پلیدترین انسان جهان در لباس قوماندان جهادی، مقابل من سبز شد و چهها که از آزار و تهدید وی نه کشیدم.
دربخش بعدی میخوانید که برای ۹۸درصد اینان نه جهادی بود و نه مقاومتی، هر چه بود، همان مسعود و یاران وفادارش بیشتر خارج از پنجشیر، بودند. آن گدا محمدی که نه میدانم، چهگونه خالد تخلص میکرد، عملکردش بدتر از یهود بود…
دنباله دارد…
Sent from my iPad
