ای ستمگر که شدی حاشیه پرداز، نخند
به غم و غصّۀ این خلق سرافراز، نخند
تو شدی مضحکۀ مرد و زن و پیر و جوان
پرده پوشی نکن ای شیخ و به اغماز، نخند
تو که از بیم عدو زیر زمین پنهانی!
بی پر و بال چو موشی و به پرواز، نخند
تو شدی همقسم دشمن این خاک نفیس
شرم از ملّت خود کن و به دَمساز، نخند
و به پندار خودت هم شده ای معجزه گر
تو که رندی و دغلباز! به اعجاز ، نخند
شده انگار وطن پارچه ای تکّه شده
پاره افسار نمودی! تو به بزّاز، نخند
شده ای باز شکاری و دلیران نخجیر
سرِ خشم آمدم از ظلم تو شهباز!، نخند
وطنم گشته غمستان و سرای محنت
به طلوع صبح امّید و دلِ باز، نخند
بشنو از "فاخته" هم این سخن روشن او
به زوال خود بیندیش و به آغاز، نخند
فاطمه. اسماعیلی " فاخته "
