من از خورشید میگویم، تو از انوار میلرزی
تو از نامم که میپیچد به هر نیزار میلرزی
قفس بستی برایم، غافل از اعجاز پروازم
تو از طوفان این فریاد آتشبار میلرزی
کتابم را گرفتی، مکتبم را بسته میخواهی
تو از طوفان دانش، قدرت افکار میلرزی
گمان کردی سکوت ما دوام نسل فردا هاست؟
تو از خاموشی یک دختر هشیار میلرزی
نه تیغی در کفی دارم، نه ارتش پشت این دژها
تو از فرمان یک واژه در این پیکار میلرزی
اگر در قفل و زنجیرم، صدا از سنگ میروید
تو از نامم که میپیچد در این کهسار میلرزی
من آن رودم که راهش را میان سنگ میسازد
تو از فردای موجم، ای شب تکرار، میلرزی
بسوزان دفترم؛ خاکسترش هم شعر خواهد شد
تو از پرواز حرفم بر سر آوار میلرزی
مرا راهی به جز رفتن نباشد، ای شب پابست
منم بیدار؛ تو از چشم هر بیدار میلرزی
صفیه میلاد
