سنگى زكوهسار دغا كم نمى شود

وقتى كه شهر خسته ماتم نمى شود
اين رودبار تشنه تر از ريگزار را
يارب چه اوفتاده كه زم زم نمى شود
اين دشت دشت شادى آلاله را چه شد
ديگر چراغ خاطر آدم نمى شود
شايد درى و تاجكى و فارسى شده
سه نام و سه نشان كه باهم نمى شود
آمو و مو ليان و صداى يكى شدن
جز در بساط قصه فراهم نمى شود
يك مرز، آب و مرز دگر خاك اى عجب
اين خاك و آب، لانه اى آهم نمى شود
ويزاى يك سفر به پرو بال عاشقى
در آسمان ابرى سادم نمى شود
تو بى خبر زناله ى آمو و من زتو
بس رشته ى گسسته كه محكم نمى شود
بايد براى خاطر ديروز زنده بود
امروز چشم روشن شبنم نمى شود
فرداى بى تفاوتى و بى ترانه گى
بيرون ازين روايت پر غم نمى شود
 
 
داكتر حميرا نگهت دستگيرزاده