ز قلب هستی پیامی بـه گوش دل گفتند

چه خوش نغمۀ آن راز، در مُهِل گفتند

زجنگ وصلح جهانهای بیکران هردم

سـکـوت نــور کهـن از نگاه شِـل گفتند

مسـافـری که زمانش بی مکان گـم شـد

به گـوش پرپر دل نقـل آب و گِل گفتند

یک از هـراز هـزاران سـرّ وحـدت را

گهی نهـان، گهی رُک،  یا خجـل گفتند

هماره در دل کیهان شور بیگ بنگست

اگـرچه لحـظه ای ازبرّش و گسل گفتند

نهایتی، که گـرفـتـــــار بی نهـایت بـود

به نکتۀ که شد ازخویش، منفصـل گفتند

بـه بـزم نـور بـه گـوش دل طربناک ام

کـهـــن حکایـتــی از دلـبــر چگل کفتند

حیات مرغی که درهرجهان کند پرواز

ز پر زدن، ز سفر، ازفضای ول گفتند

چه نقـش هـا ز دل زنـدگی عیان کردند

چه بیکرانه ز هر شکل و هرمدل گفتند

فضا فکـنده بـه گـردن طـوق مـرواریـد

ز خوشـه‏ها و ز گوشـوارِگان هل گفتند

عروس خـوشکل کیهان، کهکشان باشد

ســیـاهـچـالـه چــو دامـاد منفـعــل گفتند

ســیاه بســتر نقش و نگار هستی گشت

بــرای نــور اگـرچــه ورا مُخــِل گفتند

درون هستی کل نظم و وحـدت جاری

ز بـودن و ز شـدن، بـس مسـتقل گفتند

تـنـــوعی که نــدارد مــرز و پـایــانـی

بـرای فهـم خـود و ثبت در سجل گفتند

هرآنچـه گـوهـر هستی بـر زمین آورد

چراغ کوچکی بر تار وچنگ پِل گفتند

ز مرز بُعـد گـذشتن غرق اسـرار است

کمـی از آن هـمـه اســرار منتقـل گفتند

فضا فزون وسیاهچاله بیش وکیهان نیز

ز جمع و فرد جهان هـای متصل گفتند

روان ز دانش وعقل وهنر کنید روشن

دلیل و فلـسـفـه را در چـراغ، تِل گفتند

وجود هستی کل غرق دردل خویشست

که عـشق وحـدت آن را جهان دل گفتند

 

20/9/2026

رسول پویان