در شهر کابلِ ما، یک گرد و خاک همیشگی بود. نه از بس که موتر می رفت، بل که از بس دستفروش دوره گرد بود. اما در میان اینهمه دستفروش، یک گروه بودند مثل شبح. آنها «دست های سبک» نام داشتند.
رهبرشان یک مرد بود به نام «گل آغا» که خودش را ،امپراتور دست های سبک، می نامید، اما هیچکس او را ندیده بود. او مثل یک قدیس بود؛ همه از او حرف می زدند، اما چهره اش را نمی شناختند.
پلیس شهر از دست این گروه عاجز بود. علتش هم مشخص نبود. یک وقتایی فکر می کردند که رشوه خورده اند، یک وقتایی فکر می کردند که این گروه جن هستند. اما حقیقت این بود که پلیس ها آنقدر فرم و کاغذ بازی داشتند که وقتی دوسیه را تکمیل می کردند، دزدان سه بار دیگر دزدی کرده و شهر را ترک گفته بودند.
در یک خانهٔ مجلل در "کارته سخی، خانوادهٔ بنام احمد خان شاهی ،زندگی می کردند. همسر احمد خان شاهی، بی بی زهرا ، یک گردنبند طلای بسیار قیمتی داشت که از مادرش به ارث برده بود.
یک روز که برای خرید به، چندی کوت، رفته بود، یک زن دستفروش مهربان با یک نوزاد در آغوش، نزدش آمد و گفت: «بی بی جان، برای بچه ات یک جوراب بافتنی زیبا دارم.» همین که بی بی زهرا به آن نوزاد معصوم نگاه کرد، زن دستفروش با سرعتی باورنکردنی گردنبند را باز کرد و در جیبش پنهان نمود و بعد هم با عذرخواهی گفت: «ای وای، بچه ام گریه کرد، باید بروم.» و ناپدید شد.
وقتی زهرا بی بی به خانه رسید، تازه فهمیده بود که گردنبندش رفته است.
محمد کریم وکیل ؛ وکیلی بود که نه کار زیادی داشت و نه پول زیادی. اما یک روز، احمد خان شاهی نزد او آمد و شکایتش را کرد. کریم وکیل که از این فرصت خوشحال شده بود، قول داد که این دوسیه را حل کند. او یک پسر جوان باهوش به نام ناصر، را به عنوان کمک استخدام کرد. ناصر عاشق فیلم های جنایی هندی بود و فکر می کرد که همه چیز را دربارهٔ کاراگاهی می داند.
تحقیقات کریم وکیل و ناصر نشان داد که این دستفروشان همیشه شگردشان را عوض می کنند. یک بار به شکل فروشندهٔ عطرهای تقلبی، یک بار به شکل فالگیر، و یک بار هم به شکل کسی که می خواهد پول خرد بخرد. آنها هیچوقت دو بار در یک محله دزدی نمی کردند و همیشه از شلوغی بازار استفاده می نمودند. زنان گروه، استادان اصلی این کار بودند. آنها با بچه های معصوم، چادرهای رنگی، و لبخندهای شیرین، قلب ها را نرم می کردند و سپس جواهرات را می زدند.
ناصر، بعد از چندین روز تحقیق، یک زن دستفروش مظنون را در « دله قندی »دید. او یک زن چاق با چشمانی تیز بود که جواهرات بدلی می فروخت.
ناصر شروع به تعقیب او کرد. اما این تعقیب و گریز به یک کمدی بامزه تبدیل شد. ناصر پشت ویترین مغازه ها قایم می شد، اما کلاهش پیدا بود.
زن دستفروش وارد یک کوچه پس کوچه شد و ناصر هم دنبالش. اما ناگهان یک گله بز راه را بر او بست و وقتی ناصر خود را از میان بزها نجات داد، زن ناپدید شده بود.
یک روز بارانی، یک پلیس تازه کار به نام عارف، که برای خرید نان رفته بود، یک زن دستفروشی را دید که در حال دزدی کیف یک خانم بود. پلیس عارف از شدت هیجان فریاد زد: «بگیرش!» اما خودش آنقدر عصبی بود که به جای دویدن به طرف زن، پایش به سنگ گیر کرد و به زمین خورد. اما خوشبختانه، یک پسر نانوا که شاهد ماجرا بود، خود را به زن رسانید و او را گرفت. اسم این زن رابعه، بود.
رابعه را به ماموریت پلیس بردند. افسر بازجو، غلام سخی که آدم خنده دار و بیحالی بود، شروع به پرسش کرد:
غلام سخی: خانم رابعه خانم ، شما چرا جواهرات مردم را می دزدید؟
رابعه : قربان، من که دزدی نکردم. این جواهرات بدلی است برای فروش.
غلام سخی: پس این گردنبند طلای بی بی زهرا چطور در جیب تان پیدا شد؟
رابعه: ای بابا! این را من در کوچه پیدا کردم. فکر کردم بدلی است. می خواستم به صاحبش پس بدهم.
غلام سخی: خب، پس چرا وقتی شما را گرفتند، در حال دویدن بودید؟
رابعه : قربان، من داشتیم به طرف ماموریت پلیس می دویدیم تا آن را پس بدهم.
بازجو آنقدر از این جواب ها خنده اش گرفته بود که نمی توانست به بازجویی ادامه دهد.
وکیل کریم فهمید که رابعه یکی از اعضای اصلی گروه است. او به پلیس پیشنهاد کرد که اگر با او همکاری کند، مجازات سبک تری خواهد داشت. رابعه ابتدا قبول نکرد، اما وقتی وکیل کریم به او قول یک خانهٔ امن و یک کار خوب را داد، راضی به همکاری شد.
رابعه به پلیس و وکیل کریم گفت :«که فردا شب، گروه در کارته چهار جمع می شوند تا کالاهای دزدی را تقسیم کنند.» پلیس ها به فرماندهی غلام سخی، و وکیل کریم و ناصر در یک موتر ون قدیمی، خود را به آنجا رساندند. آنها خود را در پشت یک دیوار مخفی کردند.
وقتی اعضای گروه جمع شدند، ناگهان یک مرد قدبلند با یک عبای سیاه و عینک دودی بزرگ ظاهر شد. این همان گل آغا، امپراتور دست های سبک بود! اما وقتی او شروع به سخنرانی کرد، ناصر با تعجب فریاد زد: این که پدر خودم است!
بله، درست شنیده بودید. گل آغا در واقع پدر ناصر بود که خودش را یک تاجر فرش معرفی می کرد و همیشه به سفرهای تجاری می رفت.
راز ناتوانی پلیس هم این بود که گل آغا (پدر ناصر) با پلیس ها رابطهٔ دوستی داشت و همیشه به آنها اطلاعات غلط می داد.
ماجرا به یک تراژدی ،کمدی تبدیل شد.
ناصر از پدرش خواست که دست از این کار بکشد. پدر ناصر هم که از دستگیری اش ناراحت بود، قول داد که اگر پلیس او را آزاد کند، او همهٔ جواهرات دزدی را پس می دهد و گروه را منحل می کند.
پس از یک مذاکرهٔ طولانی، پلیس موافقت کرد که اگر همهٔ اموال پس داده شود، آنها او را آزاد کنند.
همهٔ جواهرات به صاحبانشان پس داده شد. گروه «دست های سبک »منحل شد. پدر ناصر ( آغا) به کسب و کار قانونی فرش فروشی بازگشت. رابعه با کمک وکیل کریم یک مغازهٔ کوچک بدلیجات باز کرد وضعش خیلی خوب شد.
پلیس غلام سخی یک نشان افتخار گرفت، در حالی که خودش می دانست که نقشهٔ او نبوده که کار را تمام کرده. وکیل کریم حالا یک وکیل معروف شده بود و همیشه این داستان را برای مشتریانش تعریف می کرد.
ناصر فهمید که واقعیت از فیلم های هندی هم عجیب تر است. او حالا با پدرش رابطهٔ بهتری داشت و گاهی با هم شوخی می کردند که: «بابا، امروز چطوره؟ یه کم دستت سبک شده»
شهر کابل دوباره آرام شد، اما این بار بدون ,دست های سبک. فقط یک خاطرهٔ خنده دار از روزهایی باقی ماند که امپراتور دست های سبک، پدر یک کاراگاه تازه کار بود.
.... ... .... .پایان
نویسنده خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار ، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر
