این داستان،حکایت مردمانی است که خواب‌های بزرگ می‌بینند، در شهری که بیداری در آن هم شبیه کابوس است. تمام شخصیت‌ها و اتفاقات این رمان، کاملاً واقعی هستند و هرگونه شباهت به حقایق جامعه‌ی افغانستان عزیز، کاملاً تصادفی و غیرقابل اجتناب است.

 

شهر گل‌خندان، مانند پیره‌زنی بود که روزگاری زیبا و جوان بود و حالا فقط یادگاری از آن روزها روی گونه‌اش (یک پارک خشکیده به نام «باغ امید») مانده بود. رودخانه‌ی شهر به نام «رودخنده» فقط در فصل بهار چند قطره اشک می ریخت و بقیه‌ی سال، بستری بود برای بحث و جدل بر سر مالکیت سنگ‌های خشکش.

در این میان، عبدالروف خان، والی جدید، مردی که مدرک دکترایش از دانشگاهی در دهلی بود. آنقدر صورتش براق بود که می‌شد در آینه‌ی آن صورت تراشید، یک شب در حالی که عکس خود را در کنار نقشه‌ی توسعه‌ی شهر برای پروفایل فیسبوکش تنظیم می‌کرد، فکر بکری به سرش زد: «چرا یک پروژه‌ی بزرگ آبادانی آماده نکنم؟ مثلاً یک شاهراه عظیم که از وسط شهر بگذرد و نامش را بگذارم (بلوار امید فردا)

آنوقت عکسم را با کلاه ایمنی بر سر این بلوار می‌اندازم. تاریخ که نام مرا فراموش نخواهد کرد.

همسرش زرینه بیگم که مشغول امتحان کردن یک دسته کفش جدید ایتالیایی بود، گفت: «عزیزم، بودجه نداریم؟» والی با اعتماد به نفس کامل پاسخ داد: «بودجه برای آدم‌های کوچک است. ما ایده داریم، عشق من، و حمایت سازمان‌های بین‌المللی»

خبر این پروژه مانند برق در شهر پیچید. ارباب گل‌دادخان که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما خود را «داکتر گل‌دادخان، متخصص امور ارضی و انسانی» می‌نامید، فوراً دست به کار شد. او به پسرش زرغون که مشغول ضبط تیک‌تاک با آهنگ «ای گل بی‌خبر از حال ما» بود، گفت: «پسرم، آواز را بگذار برای بعد. برو به فلان و بهمان بگو ارباب گفته تمام زمین‌های اطراف بلوار امید فردا، از نیاکان ماست.» بی‌بی‌زرگل، همسر ارباب، آهی کشید و پنهانی به آشپز گفت: «امشب قابلی برای مهمانان بیشتر بپز، باز که مردمان می‌خواهند سرما کلاه بگذارند

از طرف دیگر، حاجی سیدقاسم، تاجری که با هر بادی جهت قبله‌نمایش عوض می‌شد، در دفتر کارش که پر از عکس‌هایش با مقامات گذشته و حال بود، حساب کرد که اگر بتواند انحصار مصالح ساختمانی را بگیرد، می‌تواند سمنت را با گچ مخلوط کند و سودی کلان به جیب بزند. اما یک مشکل کوچک وجود داشت: دخترش پری‌گل، دزدکی به پسر ارباب، همان زرغون آوازه‌خوان، نظر داشت.

حاجی با شنیدن این خبر، آنقدر عصبانی شد که استکان چایش را محکم روی میز کوبید و گفت: «من دخترم را به خانواده‌ی آن بی‌سواد خودخوانده نمی‌دهم، مگر من برای این همه سال کوشیدم تا حالا دامادم تیک‌ تاک باز باشد

وکیل گذر حاجی بسم‌الله و همکارش ملنگ جان، که خبرچین‌ های رسمی شهر بودند،  وکیل گذر به ملنگ جان گفت: «جانم، جنگ پدرها، نان پسرهاست، برو به ارباب بگو حاجی قاسم پشتش گرم است. بعد برو به حاجی بگو ارباب با والی رفیق و هم پیاله است. ما از آتش، نان خودما را بریان می‌کنیم.» ملنگ جان با آن صورت ساده‌ لوحانه‌اش گفت: «وکیل صاحب، راستی که والی با ارباب رفیق است» وکیل گذر خندید: «قانون مثل چای است، هرکی زر داشته باشد شیرش زیادتر است. رفاقت هم همینطور»

در حاشیه‌ی شهر، زیر پل خشکیده‌ی رودخنده، نادر چرسی، که روزگاری خبرنگار بود و حالا فیلسوف زیر پل، خبر را شنید و برای هم قطاران معتادش گفت: «ببینید، باز می‌خواهند گلیم کهنه را پشت و رو کنند. اما مواظب باشید، این بار می‌خواهند با گِل خودما، خودما را گِل‌آلود کنند.» یکی از دوستانش پرسید: «نادر جان، یعنی چه؟» نادر چرسی  نگاهی عمیق کرد و گفت: «یعنی فردا صبح که بیدار شوی، می‌بینی به جای بلوار، چاله‌ی بزرگتری کنار خانۀ تو کنده‌اند و نامش را گذاشته‌اند ، پیشرفت نود درصدی»

و اینگونه، نغمه‌ی بلوار امید فردا، در گل‌خندان آغاز شد.

جلسه‌ی والی با سرمایه‌داران تشکیل شد. مستر جانسن، رییس یونیما، با کرتی و پطلون اتوکشیده و یک کتابچه‌ی یادداشت پر از اصطلاحات انگلیسی حاضر شد. مترجمش فریدون، که استاد ترجمه‌ی «دیپلماتیک» بود، سخنان والی را که می‌گفت «ما مصمم هستیم تا با اتکا به نیروی بومی...» 

آقای جانسن با اشتیاق گفت: «عالی است! شفافیت و مشارکت‌پذیری، کلیدِ کار هستند

فریدون به والی گفت:«جناب والی، مستر جانسن می‌گوید پول را میاورد، کارتان حلال»

حاجی قاسم در این جلسه، خود را به عنوان خیر مکتب ساز معرفی کرد و قول داد بهترین مصالح را با کمترین قیمت تأمین کند. ارباب گل‌دادخان هم با صدایی غرّان ادعا کرد که تمام زمین‌های مورد نظر، از آنِ اجدادیش است و او فقط برای آبادانی وطن حاضر است آنها را به «قیمت مناسب» به دولت واگذار کند. والی که از این همه همکاری ذوق‌زده شده بود، در ذهنش خود را روی جلد مجله‌ی تایم می‌دید.

در همین وقت،  خُرّم‌گل (ملقب به خرم‌لنگ) و دارودسته‌اش، که در کافه‌ای کنار جلسه منتظر خبر بودند، نقشه کشیدند. خرم‌لنگ گفت: «اینها که سرگرم حرف‌های خودشان هستند، ما هم یک کاری کنیم. شنیدم فردا اولین محموله پول نقد به بانک می‌آید.

بیایید آن را قرض کنیم.» یکی از دزدان پرسید: «قبضه می‌کنیم رئیس» خرم‌لنگ با خردمندی پاسخ داد: «نه برادر ، در این مملکت، دزدی واژه‌ی خشن است. ما ، تأمین منابع مالی جایگزین، می‌کنیم، شعار ما این است: اگر دولت می‌دزده، ما چرا نه؟»

زرغون، پسر ارباب، برای ابراز عشق به پری‌گل، تصمیم گرفت یک کلیپ عاشقانه‌ی حرفه‌ای برایش بسازد. او در همین حین که مشغول فیلمبرداری از خودش روی پشت بام خانۀ اربابی بود، ناگهان پایین افتاد و دقیقاً روی سبد خرید مادر پری‌گل که از بازار برگشته بود، فرود آمد. این صحنه توسط یکی از بستگان وکیل گذر دیده شد و خبر آن با آب و تاب به گوش حاجی قاسم رسید. حاجی آنقدر عصبانی شد که گفت: «حالا دیگر این پسرک نه تنها دل دخترم را برده، بلکه روی سبزی‌های قیمتی همسایه هم افتاده این دیگر افتضاح است

از طرف دیگر، استاد نبی‌یار، مدیر معارف، که برای دریافت بودجه‌ی گچ و تخته به دفتر والی رفته بود، مجبور شد سه ساعت در اتاق انتظار بماند و در نهایت، والی فقط با او یک سلفی گرفت و گفت: «استاد، شما نماد علم‌آموزی هستید. فردا حتماً در مراسم کلنگ‌زنی بلوار امید فردا حاضر باشید تا رسانه‌ها ببینند قشر فرهنگی با ماست.» استاد نبی‌یار با ناامیدی برگشت و در دفتر خاطراتش نوشت: «ای کاش به جای این همه کلنگ، یک تخته‌سیاه برای صنف هفتم می‌دادند. اما چه کنیم؟ گفتیم ،اول علم را آباد می‌سازیم، بعد مکاتب را، حالا خودما در همین اولش گم شده‌ایم

شب دزدی فرا رسید. خرم لنگ و گروهش، با نقشه‌ای دقیق، به سمت انبار محموله‌ی «نقدی» والی رفتند. آنها در تاریکی، چند گونی سنگین را با زحمت زیاد از انبار خارج کردند و فرار کردند. وقتی به مخفیگاه رسیدند، با شادی گونی‌ها را باز کردند. اما به جای پول، با کوهی از بروشورهای رنگی مواجه شدند که روی آنها نوشته بود: «برنامه‌ی جامع توسعه‌ی پایدار والی عبدالروف خان ، حمایت مالی: یونیما».

خرم لنگ با حیرت نگاهی به همدستانش انداخت و گفت:«والله که اینها از ما هم جلوترند، ما می‌خواستیم پولشان را بدزدیم، آنها از قبل پول را خرج حرف توخالی کرده‌اند

فردای آن روز، خبر دزدی بروشورها در شهر پیچید. والی از این فرصت استفاده کرد و در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد: «متأسفانه تروریست‌ها نمی‌خواهند پیشرفت را ببینند. حتی بروشورهای روشنگرای ما را نیز دزدیدند، اما ما مصمم‌تر از قبل ادامه می‌دهیم.» مستر جانسن هم از «تعهد والی در برابر تاریکی» تمجید کرد.

کارهای بلوار آغاز شد. بولدوزرها آمدند و شروع به کندن سرکها کردند. اما مشکل اینجا بود که نقشه‌ها اشتباه بود، زمین‌ها درگیر اختلاف بودند و مصالح حاجی قاسم آنقدر بی‌کیفیت بود که با اولین باران بهاری، سمنت ها شسته شد و کل شهر تبدیل به یک باتلاق عظیم شد. مردم برای عبور از سرک ها، مجبور بودند از تخت‌خواب به عنوان پل استفاده کنند. شایع شد که یک گاومیش در گِلِ بلوار امید فردا گیر کرده و پنج روز است نفسش در نیامده.

عشق زرغون و پری‌گل در این هرج و مرج شکوفا شد. آنها در میان گِل‌ها به هم رسیدند و قول ازدواج دادند. ارباب و حاجی که دیدند نه بلواری مانده و نه آبرویی، با اکراه رضایت دادند.

در نهایت، پس از ماه‌ها آشفتگی، پروژه متوقف شد. بودجه تمام شده بود، سازمان ملل ناامید شده بود و والی به ولایت دیگری منتقل شده بود.

شهر دوباره به حال سابق خود بازگشت، فقط با چاله‌های بیشتر. در مراسمی که هیچکس در آن شرکت نکرد، نادر چرسی از زیر پل بیرون آمد و برای جمعیت کوچکی که دورش حلقه زده بودند، سخنرانی کرد: «مردم گل‌خندان ،ما فکر می‌کردیم آبادانی، یعنی بلوار سمنت و بتن. اما غافل بودیم که آبادانی، یعنی همین همدلی شما که وقتی گلی بودید، دست هم را گرفتید. این شهر، شهر بی‌خواب‌هاست، نه برای آن هایکه بیدارند، بلکه برای اینکه در خواب هم، کابوس پروژه می‌بینند»

همه خندیدند، اما اشک در چشمانشان بود.

تابلوی بزرگ و رنگ و رو رفته‌ی«بلوار امید فردا» هنوز در ابتدای چاله‌ی عظیمی ایستاده است. زیر آن، با خطی کودکانه نوشته شده:

«پروژه آبادانی،« ۹۰٪  » پیشرفت (در عالم خیال)

و زندگی در گل‌خندان، با همان آرامش و هرج و مرج همیشگی، جریان دارد.

.                         .       .پایان

نویسنده : خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار ، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر