گاهی یک داستان، افزون بر سرگرمی، پمی نیز در دل خود نهفته دارد. این داستان نیز از همان دست است
.
در گوشهای از شهری بزرگ، سگی ولگرد زندگی میکرد که همه او را «سگ دیوانه» مینامیدند. نه از آن رو که کف از دهانش میآمد یا هر رهگذری را میگزید، بلکه به این دلیل که عادت عجیبی داشت که زندگی را بر همه تلخ کرده بود.
او سالها پیش چند استخوان را در گوشهای از زمینی متروک زیر خاک پنهان کرده بود. برخی میگفتند یکی از آن استخوانها از پدرش به جا مانده است؛ سگی که مدتها پیش مرده بود و اکنون جز چند تکه استخوان پوسیده چیزی از او باقی نمانده بود.
اما برای سگ دیوانه، آن استخوان فقط یک یادگار نبود.
او باور داشت که شکوه گذشته، خرد، فضیلت، افتخار نیاکان و حتی حق فرمانروایی بر دیگران، همه در همان استخوان نهفته است.
هر صبح، پیش از آنکه پارسهای روزانهاش را آغاز کند، به سراغ گودال میرفت. خاک را کنار میزد، استخوان را بیرون میآورد، با احترام بو میکرد، چند بار میلیسید و گاهی چنان به آن خیره میشد که گویی منتظر است استخوان زبان باز کند و حقیقتی تازه بر او آشکار سازد. سپس آن را میبوسید، دوباره در گودال میگذاشت و با وسواسی عجیب رویش خاک میریخت.
اما مشکل آن نبود که او استخوان پدرش را دوست داشت.
مشکل آن بود که میخواست همه دیگران نیز آن را دوست داشته باشند.
او نه تنها خود آن استخوان را میپرستید، بلکه انتظار داشت تمام مردم شهر نیز در برابرش سر تعظیم فرود آورند. اگر رهگذری بیاعتنا از کنار گودال میگذشت، بر او پارس میکرد. اگر کسی میگفت آن استخوانها به درد هیچکس نمیخورند، غرش میکرد. و اگر کسی جرئت میکرد بپرسد چرا باید استخوان سگی مرده را بستاید، با سیلی از دشنام و زوزه روبهرو میشد.
رفتهرفته سگ دیوانه چنان در پرستش استخوانها غرق شد که دیگر میان احترام به گذشته و اسارت در گذشته تفاوتی نمیدید. او خود را نگهبان میراث نیاکان میپنداشت، حال آنکه در واقع زندانبان چند تکه استخوان پوسیده بود.
با گذشت زمان، توهماتش بزرگتر شد.
کمکم خود را نگهبان حقیقت، حوالهدار امنیت، قاضی شهر، مرجع تعیین هویتها، باورها و فرهنگ مردمان محل دانست. باور داشت همه حق سخن گفتن دارند، اما تنها پس از آنکه از محکمهٔ او جواز گرفته باشند. محکمهای که در آن تنها استخوانهای پدرش مقدس شمرده میشدند و هر اندیشهای که بوی دیگری میداد، محکوم به پارس، دشنام و اتهام بود.
شگفت آنکه هرگز از خود نمیپرسید آیا اصلاً کسی خواهان آن استخوانها هست یا نه.
در ذهن او، همه مردم شهر شب و روز در اندیشهٔ ربودن میراث مقدسش بودند. از همین رو نه تنها از گودال استخوانها، بلکه از کوچهها، دیوارها، درختان و حتی رهگذران نیز پاسبانی میکرد؛ پاسبانی که هیچکس از او نخواسته بود.
اما مردم شهر، برخلاف تصور او، نه در اندیشهٔ دزدیدن استخوانها بودند و نه سودایی برای پرستش آنها داشتند. بیشترشان حتی نمیدانستند آن استخوانها کجا دفن شدهاند.
مردم ابتدا به او میخندیدند.
بعد از او خسته شدند.
و سرانجام از او به ستوه آمدند.
روزی پیرمردی سالخورده از آن محل گذشت. سگ همچون همیشه عوعوکنان به سوی او دوید. پیرمرد نه با او بحث کرد و نه وارد جدل شد. تنها عصای خود را بالا آورد و پاسخ کوتاه و محکمی به گستاخی او داد.
سگ چند گام عقب پرید، اما چیزی نیاموخت.
دیوانگی او از جنس نادانی بود و نادانی با یک ضربه درمان نمیشود.
روزها گذشت.
او همچنان پارس میکرد، زوزه میکشید، دشنام میداد و میکوشید خود را قاضی، مدعیالعموم، مورخ، پاسبان و صاحباختیار شهر جلوه دهد. کودکان راه خود را کج میکردند، پیران از کوچهای دیگر میگذشتند و رهگذران با احتیاط از کنار قلمرو خیالی او عبور میکردند.
تا آنکه شکایتها به گوش مأموران بلدیه رسید.
صبحی چند مأمور به محل آمدند.
سگ دیوانه همین که آنان را دید، دمش را میان پاهایش گرفت. آنگاه به یاد آورد که سالها پیش نیز او را از شهری دیگر به سبب همین خلقوخوی بیرون انداخته بودند.
این بار اما اتفاقی عجیب رخ داد.
همان سگی که سالها دیگران را ترسو، بیغیرت، نادان و بیارزش میخواند، ناگهان به هر سو چشم دوخت تا شاید کسی به یاریاش بشتابد. برای کلاغهایی که زمانی بر آنان غریده بود، زوزهٔ دوستی سر داد. برای گربههایی که سالها تحقیرشان کرده بود دم تکان داد. حتی به چند سگی که دیروز دشنامشان داده بود وعده داد که اگر نجاتش دهند، آنان را شریک افتخار استخوانهای پدرش خواهد کرد.
اما کسی اعتنایی نکرد.
نه کلاغها بازگشتند.
نه گربهها.
نه آن سگها.
مردم شهر دریافته بودند که میان پارس کردن از پشت حصار و ایستادن در برابر مسئولیت، فاصلهای بسیار است.
راه گریزی نبود.
مأموران او را گرفتند، بستند، پوزبند زدند و در قفسی آهنین انداختند.
وقتی موتر شهرداری از کوچه دور شد، سکوتی دلپذیر بر محل نشست.
کودکان دوباره بازی کردند.
پیرمردها بر چوکیهای خود نشستند.
رهگذران بیدغدغه از کوچه گذشتند.
و استخوانها؟
همانجا زیر خاک ماندند.
هیچکس آنها را ندزدید.
هیچکس به سراغشان نرفت.
هیچکس حتی زحمت نگاه کردن به آنها را نیز به خود نداد.
آن استخوانها همانقدر برای دیگران اهمیت داشتند که سنگی فراموششده در گوشهٔ یک ویرانه.
مردم شهر آن روز دریافتند که مشکل هرگز خود استخوانها نبودند.
سالها جنجال، دشنام، تهدید و هیاهو نه از ارزش استخوانها، بلکه از نیاز نگهبان آنها به جنجال سرچشمه میگرفت.
و شهر فهمید که گاهی آرامش نه با آمدن یک قهرمان، بلکه با خاموش شدن پارسی بازمیگردد که سالها خود را صدای جهان میپنداشت؛ در حالی که جهان مدتها بود راهش را از او جدا کرده بود
پایان
احمد آریا
