افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

ادبیات

و

مسخ اندیشه در سیما ها

قسمت اول

 سلیمان راوش

چندی پیش بانو (مشرقی) طی نامۀ ازمن خواستند که چیزی در بارۀ نظریات شان که در آن نامه گنجانیده بودند، بنویسم.  نامه واقعاً جالب بود؛ مانند نامه هایی که در تاریخ ادبیات اروپا وشرق میتوان نمونۀ های آن را دریافت. به ویژه در اروپای قرن هژده و نوزده فرهنگ این گونه نامه نویسی ها رواج بسیار داشت. بدینگونه که مرد م و جوانان علاقمند به ادبیات و هنر، فلسفه و تاریخ  ضمن نوشتن نامه ها پرسش های خود را با کسانی مورد نظر مطرح  می نمودند. این فرهنگ، واقعاً ارزشمند بود و رابطۀ نویسندگان و جامعه را به خوبی تامین می کرد. اندیشمندان و نویسندگان بین خود نیز به وسیله چنین نامه ها تبادل نظر و نقد و تقریظ  به یک دیگر می نوشتند که خوشبختانه اکثر این رابطه ها امروز در آرشیف زمان وجود دارد.

 من همین چند روز قبل نامه های ماکسیم گورگی را که به لئوتولستوی، انتون چخوف، فیور چالپاین، اچ – جی – ولز، رومن رولان، استفان زوایک، م.م پریشوین، آ.ب چاپگین و بسیاری دیگر نوشته بود، پس از بیست سال یکبار دیگرباز خواندم. پیش ازاین نامه های ویکتور هوگو،  بالزاک،  کافکا و لامارتین را مرور نموده بودم.

عبور از خطوط این نامه ها واقعاً برایم درس بزرگی بود که در پنجمین دهۀ عمر آموختم و به یک سری از کامله های شناخت در بارۀ آنچه را که بانو (مشرقی)  در نامۀ خویش مطرح نموده اند، نایل آمدم.

اما این نایل شدن به شناخت ها و برداشت های تازه، همراه بود با اندوه و تأسف.

 تأسف به حال سیما  های که در جامعۀ ما به حیث نویسنده،  شاعر و هنرمند تبارز یافته اند اما اشباح گونه زیسته اند.

 دریغ و اندوه از آن که جامعۀ ما چرا نتوانسته مسیر سالم رشد و تکامل ادبیات و هنر و دیگر عرصه های تحقیقاتی و پژوهشی را طی نماید؟

 چرا وجود ماندگار ترین سیما هایی خورشیدی،  در دهلیزه های تنگ و تاریکِ  به ویژه چند قرن اخیرهمچنان زندانی اند؟

 مضمون نامۀ بانو "مشرقی" را نیز همین اندوه و تأسف می ساخت.

  بانو ( مشرقی) عزیز!

 

به نظر شما بهتر بود از کجایی نامۀ تان،  باید می آغازیدم و نظر خود را علاوه می کردم. من ترجیح دادم از سیماهایی که شما از آنها نام برده اید شروع کنم؛  زیرا این شخصیت هاست که در تاریخ نقش مثبت و منفی بازی می کنند.

 یا به عبارت دیگر این شخصیت هاست که با رهنمایی خود،  جامعه را به فراز یا به نشیب می کشانند. کارکردها و نقش سیما ها در جوامع انسانی مانند نقش اهورا و اهریمن در ادبیات کهن و اسطوره یی ما است؛ فقط با یک تفاوت که اهورا و اهریمن در ماورای ذهن جامعه موجود اند و شخصیت های انسانی عینی بوده و درمیان جامعه و برخاسته از جامعه ومورد پذیرش، دفاع ، یا طرف رد و نفرت جامعه قرار دارند.

 اکنون این فلسفه را کنار میگذاریم؛ اما بیایید قبول نمایم که سیما یا فرد معین در طول تاریخ سکاندار رهبری جمع بوده است، در حالیکه خود از میان جمع بر خاسته،  با این خیزش از میان جمع، جمع را یا در فرود و یا بر فراز گرد آورده است.

بنا براین  چون بحث شما بر محور ادبیات می چرخید، من نیزروی آن مکث می نمایم.

 زیرا شما نوشته اید که قرار است این نظرات را در اجتماع جوانان کشور ما که از سراسر اروپا و امریکا و دیگر قاره ها در فرانسه گرد خواهند آمد، قرائت نمایید.

 بنا بر این می خواهم برخی از گفته های پراگندۀ خود  را اینجا بدون تکلف و تشریفات نگاری و حاشیه پردازی بیان نمایم.

 بانو مشرقی عزیز!

گندمزارهای ادبیات کشور ما را مردان بزرگ در تاریخ  شخم زده،  دانه پاشیده  و ازآن خرمن ها حاصل به یادگار گذاشته اند؛ ولی افسوس که ما در پسینه سالها و قرنها نتوانستیم به انبارگاه این خرمن ها راه یابیم، یا آن را جستجو نمایم.

 به همین دلیل تا به امروزگدا باقی مانده ایم، از گندم و نان دیگران خود را تغذیه می نمایم، شکران خیرات،  ذکات، نذر و اسقاط دیگران را به جا می آوریم.

 با زبان دیگران( بیگانه) حرف می زنیم و با مغز های بیگانه ها می اندیشیم. آنطوریکه شما بانو عزیزکاملأ به جا  گفته اید که { از پس قرنها است که ما دچار فقر معنوی شدیم}.

  اگر مکثی کوتاه بر این گفتۀ شما نمایم، باید عرض شود که فقر معنوی حاصل انحراف از پروسۀ شناخت وعدم تشخیص نیازهای است که جامعه بدان ضرورت دارد.

ادبیات ما قرنهاست که فاقد پدیده ی شناخت و تشخیص نیازمندی های جامعه می باشد. ادبیات و هنرما به جستجوی معنویت ارزشمند خویش، درسیر تاریخ و احیاء آن ارزشها به منظور آگاهی بخشی و تکامل بعدی جامعه نپرداخته  و این روند درسیرادبی جامعۀ ما مشاهده نمی شود؛ یعنی ما ادبیات دادخواهانه، پوینده و احیاء گر اندیشه های ارزشمند تاریخی  خود را نداشته ایم.

 بدین سبب بوده که ما از قرنها بدینسو است که به فقر معنوی دچار شده ایم. از جهت دیگریکی از عوامل که ما با فقر معنوی درگیرهستیم،  مسخ اندیشه در سیما ها می باشد.

 این مسخ چگونه در سیما ها رشد می یابد؟

  مسلماً انگیزه های آن را جامعۀ ما در طول تاریخ تجربه نموده و آشکار گردانیده است که عبارت است از بیگانه بودن با  تاریخ ادبیات جامعه و مضمون ادبیات درسیر تاریخی جامعه می باشد. این بیگانه بودن ناشی بوده از تنبلی، روزگذرانی، عدم عشق و علاقه به وطن و مردم، نداشتن درک درست از مسوؤلیت اجتماعی، خود خواهی، غرورِ ساختگی و کاذب، تفنن، تفاضل و تجاهل، لااُبالگری هایی بلند پروازانه و پوده اندیشی های خود سازانۀ مهندسین ادبیات، در روزگاران متفاوت و به ویژه در چند دهه اخیر. این عوامل ابزار اساسی فقر معنوی یک جامعه به شمار میرود.  سوگوارانه باید افزود که مهندسین یا سیما های ادبیات ما، در حالیکه ساخته ها و پرداخته های شان از چشمه ساران  ادبیات بیرونی به ویژه کشور ایران آب می خورد؛ ولی درخت اندیشۀ شان در رابطه با جامعه و مردم و رسالتمندی و درک مسوؤلیت در قبال بحرانهای اجتماعی را از دیگران  نخواسته اند، یاد بگیرند و آن را آبیاری نموده و سبز نگهدارند، یا رشک و غیرت نبرده اندو نخواسته اند بنگرند که سیما های ادبیات و هنر در کشور های دیگر چگونه در رشد ادبیات خود تلاش نموده  و ازنقش و تأثیر آن در جامعۀ استفاده برده اند. [ فراموش نشود که منظور من از سیما ها در ادبیات معاصر جامعۀ ماست].

در یکی از یادداشت های سعید نفسی( پژوهشگر ایرانی) خوانده بودم  که نوشته بود: "بدیع الزمان فروزانفر وملک الشعراء بهار و من مسوؤلیت احساس می نمودیم که اگر جوانی و یا فردی داستانی، یا در بارۀ ادبیات و تاریخ ادبیات چیزی می نوشت، اگر نویسنده در شمال مرز می بود و ما در جنوب کشورقرار میداشتیم ، شرق و یا غرب را می پیمودیم تا خود را به شمال برسانیم تا آن اثر را بدست آوریم و بخوانیم، تا نکند که انتشار آن اثر در آینده مایه سر افگندگی  تاریخ ادبیات ما ویا گمراهی جامعۀ ایران گردد. این تنها ما نبودیم، بلکه همه اساتید مسوؤل اینکار را می کردند، اساتید نیز فی مابین در هر موضوع تبادل نظر می نمودیم و همدیگر را کمک می نمو دیم."

ازماکسیم گورگی بیست هزار نامه به یادگار مانده است. او در نامۀ به اچ – جی ولز H.G wells   که در اثری زیر نام « در بارۀ ادبیات » ترجمۀ محمود معلم  به چاپ رسیده می نویسد: " من هم اکنون از کار غلط گیری ترجمه روسی تازه ترین اثر شما به نام "آقای برتیلینگ خوب تشخیص می دهد، فراغت حاصل کرده ام و می خواهم مراتب تحسین و ستایشگری خود را در این مورد ابراز نمایم..."

در نامۀ دیگری به رومن رولان می نویسد: " با کمال اشتیاق می خواهم از شما تقاضا کنم که شرح حال بتهون را برای کودکان بنویسید. در این ضمن از اچ.جی ولز نیز تقاضا کرده ام، در باره زندگی ادیسون و از فریت جوف نانسن خواسته ام در باره زندگی و احوال کریستف کلمب مطلبی بنویسند. من خودم شرح حال گاریبالدی را خواهم نوشت هم چنین بیالیک شاعر یهودی زندگی موسی را خواهند نگاشت و مطالب دیگر. احساس اطمینان می کنم که شما یعنی نگارنده و مولف «ژان کریستف» و «بتهون» از کمک بی شائبه و فوق العاده ارزنده خود دریغ نخواهید کرد."

اما با دریغ، با وجود اینکه نویسندگان و اهل قلم در کشور ما، کتاب هایی بسیار را از دیگران خوانده و می خوانند، در مقدمۀ هر کتاب می بینند که نویسندگان و مؤلفین چگونه از یاری و کمک اساتید و اشخاص در تهیه و ویراستاری کتابهای شان اظهار سپاس و یادآوری می نمایند؛  حتی اساتید و دانشمندان که همدیگر خود را کمک نموده اند به خود می بالند که البته این بالندگی نه به خاطر فخر نمایی می باشد بلکه به دلیل انجام  رسالت در برابر اجتماع و حوزۀ فرهنگی است. سیما های ادبی ماکه این چیز ها را شاید خوانده باشند، ولی جذب این چنین اندیشه ها نشده اند.

شما در نامۀ گورگی ملاحظه کردید که وی با چه عشق و علاقۀ می خواهد درمواردی که برای رشد ذهنی جامعه مفید اند از دیگران با تمام خضوع و خشوع طالب کمک  شود.

 شما در یادداشت سعید نفیسی ملاحظه می کنید که چگونه اساتید عرصۀ ادبیات و هنر در ایران احساس مسوؤلیت، در برابر جامعۀ خود می نمایند و نمی گذارند که اثری خلق شود که فردا در تاریخ ادبیات شان یا بالای ذهنیت جوانان جامعۀ شان باری منفی بگذارد. ازاین گونه نمونه ها و کارکردها  در تاریخ ادبیات جهان بسیار زیاد است. وقتی گورگی به بیست هزار نامه پاسخ می نویسد و یا خود نامه می نویسد، او مسوؤلیت و رسالت دانشی و نویسندگی خود را در جامعۀ خود درک کرده است  آیا نویسنده و ادیب و سخن دادن ما چنین کرده اند؟

 پاسخ منفی است. اینها با اندکی فهم خویش، گمان می کنند که تخت بخت و شهرت شان در برج عاج زمان گذاشته شده است. بنا بر این با غرور فیل مرغی خود را باد می دهندو در انجام رسالت ادبی غمزه می نمایند.

 این غمزه فیل مرغی  را زمانی اداء می نمایند که  منافع خود را تشخیص بدهند. مبادا در شعر یا نثر و نقد شان واژۀ جا افتد که مردم علیه شان بشورند، یا قدرتمندان مذهبی و سیاسی ایشان را به باد تکفیر بگیرند. این اشخاص مانند گیاهان هرزه ای اند که ازهرسو باد بوزد، به پای بادها کمر خم می کنند.

اشتباه کرده ایم اگر اینها را با صفت کاج های بلند باغستان ادبیات خود موصوف بگردانیم.  اینها سپیدار های بلند موریانه زده  اند که گذشته از آنکه خود اندیشه نمی آفرییند و به اندیشه ها پشت نموده اند از حضور سایه های خود بر دیوار ها نیز می هراسندو بدین معنی که نمی خواهند اندوخته و داشته های خود را، اگر داشته باشند؟ در اختیاری دیگران قرار بدهند. یکی از مسایل که خود تجربه نموده ام اینست که  فرهنگی های برج عاج نشین ما، برخی از کار های را که واقعاً بالا مرتبت و سزاوار خردمندان اند، از نظر اینان کوچک و بی ارزش قلمداد می شود و آن را کسر شأن خویش می شمارند. یکی از نمونه های این ادعا، ویراستاری آثار نویسندگان و شعرای جوان است. اینان از تصحیح و ویراستاری یک اثر شرم میدارند و آن را برای خود کسر شأن می شمارند، فقط  وقتی راضی می شوند مقدمه ی بنویسند که شاعر یا نویسنده ای برای این برج عاج نشین واژه چاپلوسانۀ  چون ( استاد، دوکتور صاحب، پروفیسور صاحب، نویسندۀ بی بدیل و افتخار جامعۀ ما، ادیب فرزانه، و غیره) را با هدیه ای، دعوتی یا بوتلکی نثار قدم های مبارک شان نماید.

 چرا چنین می کنند؟

چون به پندار اینها گویا با نوشتن یک مقدمه به نویسنده یا شاعر رتبه نظامی اعطا می نمایند؛ زیرا اینان پیش از آنکه نویسنده و شاعر باشند، بیروکراتها بوده اند و ادبیات را وسیلۀ برای دریافتن شهرت و مقام به کار گرفته اند؛ مانند سیاستمدار های ما سیاست را نه در جهت خدمت کردن بلکه برای حکومت کردن پیشۀ خود ساخته اند.

  ایکاش اینان بدانند که تاریخ از همین اکنون این عناصر را در فهرست پادو های فرهنگی ردیف نموده است.

 آری بانو مشرقی ارجمند! 

من با شما مؤافقم  که با تأسف  امروز، نه تنها امروز که از چندین دهه بدینسو، ادبیات و هنردرکشور ما بصورت کُل، زیر تأثیر تلقین و تحکیم گروه ها ، عمامه داران و محافل بسیار مبتذل سیاسی و مذهبی قرار گرفته است.

 به جای مخاطب قرار دادن جامعه، اقوام و اقشار مورد بحث قرار می گیرند. اگر داستان است یا شعر، نقد است یا تاریخنگاری ، مقاله نویسی و یا موسیقی و نقاشی همه و همه هرزه نگاری های اند که با اندیشۀ تعلقیت های کوچک و پستِ گروهی و مطرح شدن های فردی،  مجزاء از نگرش های اجتماعی به نگارش  آمده و خلق می شوند.

 منظور اینجا از نگرش اجتماعی به هیچوجه تأیید تفکر جامعه یا همگام شدن با حرکت های فکری مسلط بر جامعه نیست؛ بلکه منظور تغییر جامعه و تبدیل جامعه از جمودیت و سنت اندیشی های مبتذل فکری، به تحرک آوردن و گشاندن جامعه به مرز دگر اندیشی می باشد.

 کار مهمی که روشنفکران دیروز ما نکرده اند و عکس آن، تاریک اندیشان و منبریان افکار تاریک و مبتذل،  در طی قرون انجام داده اند و ما امروز مشاهده می کنیم که پیروزهم هستند و توانسته اند اکثریت جامعه را ازهرحیث به برده گان تابع خود تبدیل نمایند. جامعه نیز بدون کوچکترین عکس العملی طوق برده گی منبریان و دشمنان خود را بر گردن آویخته و از موجودیت چنین طوقی مباهات نیز می نمایند.

باتوجه به این وضعیت میتوان گفت؛ مقصر اصلی جامعه و قصور این تقصیر بدوش روشنفکران قرار دارد. زیرا ادبیات نتوانسته دوست و دشمن را تفکیک کند، همانگونه که سیاستمداران دغل به هیچ صورت نمی خواهند ازدشمن تعریف مشخصی ارائه بدهند.

 آنان میدانند که اگر شرایطی مساعد گردد و منافع خود را در وجود دشمن بیابند، خود را بدامن دشمن می اندازند و عهدنامه دوستی می بندند.

 اجازه بدهید این موضوع را اندکی در رابط به ادبیات برای جوانان عزیز باز تر بیان کنم.

بدون شک باید گفت که تأیید، توصیف و تعریف جامعه معمولاً از سوی دشمنان جامعه، یا به عبارت دیگر، از سوی کسانی صورت می پذیرد که می خواهند جامعه را در بست در حیطۀ قدرت خود و اندیشۀ خود، برای برآورده کردن منافع فردی و یا گروهی خویش داشته باشند.

 دراینجا منظوراز تعریف و تمجید از جامعه، جامعه ای است که درماهیت، فاقد اوصاف می باشد که به او نسبت داده می شود؛ مانند جامعۀ ما.

  در افغانستان بیش از 70 درصدمردم درکل ونود درصد زنان ودختران، بی سواد اند؛ یعنی خواندن و نوشتن را نمی توانند. اگر کل جامعه را مثال بگیریم، ازجمع سی درصدایکه میتوانند بخوانند، بالاترین تعدادرا بیضه داران مذهبی تشکیل می دهند بعد درس خوانده هارا در خط دوم میتوان گرفت وکمترین رقم را به اصطلاح روشنفکران می سازند. بنا بر ملاحظات عینی رقم  بیضه داران مذهبی نیز از لحاظ اندیشه،  در زمرۀ بی سوادان به شمار می روند با این تفاوت که اینها خود، مجریان عملیه بی سواد سازی جامعه می باشند و حضور اینها در تحقق بی سوادی جامعه و نگهداری جامعه در منجلاب فکری تاریخ زده ای که بیضه داران بنا بر منافع خود و ارباب قدرت، به آن باورمند هستند، نقش بسیار خطرناک نسبت به آدم های کمترچیز فهم و بی سواد جامعه دارند.

 قشر نخستین، یعنی بیضه داران مذهبی را میتوان رهبر و پیشوای بی سوادان جامعه دانست.فیصدی محدود درس خوانده به نحوی از انحا از لحاظ فکری همکنان باور های بیضه داران مذهبی به شمار می آیند و به هیچ وجه حاضر نیستند علیه فتوا های آنان موضعگیری نمایند. در نهایت تنها شماربسیارکم قشر به اصطلاح روشنفکر، به عنوان قشر مطرح باقی می ماند. بدبختانه شناخت این فیصدی کم قشر روشنفکر به حدی دشواراست که انسان میتواند رنگ باد را در هوا تشخیص بدهد؛ اما رنگ این روشنفکران را در اجتماع نه.

اینها  زمانی پیش نماز هر میت و (حنا بیارید خوان) شب حنای هر دامادی می شوند.  در این صورت اگر از یک چنین جامعه ای تمجید به عمل می آید، با چه وصف هایی باید این جامعه را موصوف کرد. حتمآ با اوصاف که سزاوار انسانهای شایسته و با فهم نیست. مانند؛ مردمان جنگجو، بُرده بار، صبور، ستمکش، قانع ، مطیع  متواضع ، سرخم وامثالهم. مسلماً یک چنین جامعه ای و چنین مردمی گوسفندان بیش نیستند. آیا تصویر یک چنین جامعه چراگاههای گوسفندان اربابان و شبانان را به یاد نمی آورد؟ مسلماً می آورد. زیرا رابطۀ یک چنین جامعه با امیر و آمر و شیخ و خلیفه همان رابطۀ شبان با گوسفندان است. شبانان نیز بسیارخوب از گوسفندان حمایت می کنند، گوسفندان را به چراگاه ها می برند و حتی سگهایی را برای حفاظت آنها  تربیت می کنند، اما برای چه؟ برای اینکه این گوسفندان را می خواهندیا بفروشند و یا خود قربانی نمایند و از گوشت و پوست آنها خود را  تغذیه نمایند.

 به این خاطر است که دفاع از مردم را به صیغۀ مقدس تبدیل نموده اند. دفاع از دین و مردم  دو روی یک شمشیر است که به وسیلۀ  اربابان سیاست و دین، مردم را در قربانگاه منافع خویش قربانی می نمایند. مسلماً در این صورت اجازه نمی دهند که روی منافع شان که آن را برای خود مقدس می شمرند و مایملک خود، کسی حرفی در باره آنها بزند و به جامعه بگوید که تقصیرتو، شعور گوسفندی تست و بیا بسوی اندیشه و شعور انسانی. این پیام را کی باید بدهد؟ بدون شک آگاهان جامعه. اینجاست که رسالت نویسندگان و نقش ادبیات تعین می گردد. نویسندۀ رسالتمند وظیفۀ خود میداند که انسانهایی را که زندگی گوسفندی اختیار نموده اند به زندگی انسانی آشنا سازد. ماهیت و قصد و نیت شبانان را آشکار گرداند تا مانع کشتار و ستم آنها در جامعه شده بتواند. اما این رسالت را کدام نویسنده، شاعر،فیلسوف یا منتقد انجام میدهد؟. مسلماً کسانی که بداند در برابر جامعه ایکه به خون آن پرورده شده است چه مسوؤلیت و مکلفیت های دارد... بداند که در پیشگاه تاریخ و نسلهای آینده پاسخگو می باشد ومهمتر اینکه  از شرمندگی در برابر نسلهای آینده و تاریخ ، ننگ و عار داشته باشد.

 بدبختانه در کشور ما نویسنده و شاعر اگر آنها را روشنفکران خطاب نمایم، خود دعوایی شبانی را داشته اند. گورگی وقتی راجع به زوال شخصیت بحث می کند راجع به نویسندگان عصر که سوگوارانه با شرایط عصر ما نیز مطابقت داردمی نویسد،چنانچه: "نویسنگان امروزی با هم آهنگی ردپای نامعقول افراد مبتذل را دنبال می کنند. درست به همان طریقی که آدم سرماخورده ای با دستمال آب بینی خود را می گیرد و آنرا دور می اندازد، آنها نیز عقاید و شعار ها را می گرفتند و بهمان سرعت تعویض  دستمال آنها  را دور می انداختند."

در جایی دیگر می نویسد:

"شاعر، ادیب می شود و از برج و کنگره حقایق عالی و مشاهدات بزرگ به دشت مسطح غمها و اندوه های اندک نزول کرده است. چشم هایش به تصادمات و رخداد های ملالت بار دوخته شده و می کوشد از رخداد ها به کمک اندیشه های مغایر و عاریه ای با خبر شود.

با کلماتی که خود مفهوم شان را نمی داند آن را بیان کند. در حالیکه این کلمات برایش بیگانه اند. شکل و قالب پر بها تر گشته  و قدمت بیشتری بخود گرفته است در حالیکه مفهوم و سخن سرد رو به زوال می نهد و هیچگونه ترقی و تعالی نمی یابد. از نظر محتوی فقیر تر گردیده است، یکرنگی و صداقت اندیشه های شان با پر وبال سوخته و ریخته با حالتی بی روح به مرداب ابتذال نزول می کند، از هم می پاشد. ملالت بار می شود تنبل و فرسوده و بیمار گونه می گردد."

بلی  بانو مشرقی عزیز!

 از آنعده نویسندگان که شما ازایشان نام برده اید، دیگر نباید توقع انجام رسالتمندیی در حوزۀ ادبیات را داشت. اکثریت اینها اکنون تعهد با خود دارند با نیازمندی های شکم و زیر شکم خود و به کرسی رساندن چوچه های خویش. 

چیزی تعجب بر انگیزاینست که چرا ما از تابو سازی و تابو پرستی نمی توانیم رهایی یابیم. اصولاً نمیدانم چرا گوشهای ما فقط با چند نامی باید آشنا باشد که دوران قامت افروزی های شان به پایان رسیده و اکنون بجای تداوم زندگی به حمل تابوت خود می اندیشند.

 با پندار های مالوخولیایی شکوه حمل تابوت خود را تصور می نمایند و افرادی را که عقب تابوت شان روان اند، می شمارند، سعی می کنند، بشنوند که چه کسانی  با آه و افسوس وچشمان اشک آلود می گویند که  چه ضایعۀ بزرگ و چه نویسنده و یا شاعر شهیری بود؛ همانطوریکه اینها در زندگی خودنیز تمام سعی و تلاش خود را کردند که به تخت دامادی شهرت و منزلت های کاذب برسند که رسیدند.

عدۀ هم بالای شان گل پاشیدند و برای شان رقصیدند و کف زدندو بسیار قشنگ در شهر کور ها پادشاهی نمودند.

 اکنون فقط توقع دارند که تابوت های شان نیز با  بدرقۀ  یک جمعیت کثیر تا به قبرستان حمل گردد و سنگ پرقیمت بر گور های شان گذاشته شود. به همین لحاظ است که اینها عملاً در صحنه ادبیات جامعه در پسینه سالها دیگر وجود ندارند و به آنچه که بدست آوردند قناعت نموده اند. اگر گاهی  نالش از ایشان به گوش می رسد تکرارت مکررات و جویدن همان نُقل های زمان دامادی شان می باشد.

شما از برخی از شاعران و نویسندگان دهه های پیش نام برده اید، مانند قاری عبدالله، بیتاب، شایق جمال، عشقری، خلیل، خلیلی، پژواک، بسمل، مستغنی و شانزده تای دیگر.از این عده ، نسبت به واصف باختری، رازق رویین، اسدالله حبیب، بارق شفیعی، محمود فارانی،کاظم کاظمی، لطیف ناظمی  و نویسندگان مانند اعظم رهنورد، اکرم عثمان، سپوژمی زریاب و هشت تای دیگر قسماً تمجید به عمل آورده اید. من فکرمی کنم، بانو مشرقی در مقایسۀ خویش اندکی دچار اشتباه  شده اید. اینجا می خواهم این اشتباه را در محضر جوانان عزیز از دیدگاه خود بیان نمایم. 

دستۀ اول که مورد تأیید شما واقع گردیده اند و گویا کار های کرده اند باید گفت که آنها نویسندگان و شاعران سنتی بوده اند، شما در اشعار و کلام آنها چیزی جزء تکرار گفته های سعدی در گلستان و بوستان و یا دیگر اندرز نامه  ها، اندیشۀ دیگری نمی یابید.

برخی از آنها مانند قاری عبدالله و عبدالحق بیتاب در کار تدریس فنون ادبی، معانی و بیان و اصول عرفان و تصوف عروض و قافیه و بدیع کار های مثمر انجام دادند و در شعر وشاعری هم از جملۀ شاعران سنتی بودند. اشعار آنها از لحاظ مضمون سست و بیروح  است، اما از لحاظ  شکل  محکم و روان؛ زیرا آنها دستور زبان و علم و عروض قافیه را استادانه میدانستند. شما میتوانید مضمون و شکل را در این شعر استاد عبدالحق بیتاب به قضاوت بگیرید: 

"نوبت پيرى رســـــــــــيد و در دهن دندان نماند  ذوق خورد و نوش رفت و اشتها چندان نماند
ديگران نان و من دلخسته، حسرت مى خورم غير از اين چيز ديگر از بهر من بر خوان نماند"

ملک شعراء قاری عبدالله نیز با همین تفکر میزیسته است. به همین گونه بسمل و مستغنی ، پور غنی و قاری زاده،  شایق جمال و دیگران که شما نام برده اید همه شعرای بودند که به عروض و قاقیه، وزن و زبان عربی آشنا و در بیان پند و اندرز های تکراری و قبلاً گفته شده یدبیضاء داشته اند.

 پند و اندرز هایی که از ده قرن تا به امروز تکراراً از سوی شعرای پارسی زبان سنتی بیان گردیده است. در عرصۀ شعر غنایی یا تفننی نیر ما نند برخی شاعران امروز، اشعارشان دارای همان مضامین است که{ هزار ها بار این همه مضامین و مطالب مکرر از طبع استادان سلف تراویده است، مضامین که آن را از لابلای زلف معشوق و کوچۀ اندام زن زیبایی میتوان جستجو کرد}.

  خلیلی  و پژواک  شاعر دربار بودند از خلیلی جز مدیحه و مرثیه و بعضاً قصاید مذهبی و غزل های غنایی چیزی دیگر نداریم .

 او در زمان که در کنار خفاشان در پاکستان میزیسته است گاهی اشعار توحیدی برای تنظیم های به نام مجاهدین سروده است و از آزادی و رهایی از قید بیگانگان حرفهای دارد که منظور های خاص سیاسی در آن نهفته است.. پژواک شعر لوکس می گفت و پیش از آنکه شاعر باشد آدمی دیپلومات بود که بیشتر عمر خود را در امریکا و خارج از افغانستان سپری نمود.

اگر گفته شود که ما در تاریخ ادبیات { تاریخ که هنوز نوشته نشده است} دریکی دوقرن پسین شاعر و نویسندۀ رسالتمند و صاحب اندیشه را نمی یابیم، حرفی بجایی گفته ایم. اما با ذکر این نکته که چند تای به شمار انگشتان یک دست شما داشته ایم  که از آنها سوگوارانه یادی به عمل نمی آید.

   این نویسندگان و شاعران  قصداً و عمداً به فراموشی گرفته شده اند، مثل محمد یعقوب خان"کندکمشرتو پچی که از وی در ادبیات ما خبری نیست، فقط  مرحوم غبار ازاو  مختصراً یادی نموده است و نامۀ او را که از زندان عنوانی جوانان نوشته بوده به نقل آورده است.

 وقتی شما این نامه را مطالعه می کنید می بینید که در آن اندیشه نهفته است. نویسنده دارای اندیشه است. چیزی که در آثار بلند بالاترین نویسنده و شاعر امروزی کشور که رگ گردن شخ می نمایند و جزء در خانۀ مولانا و بیدل شیخ قادر به مهمانی نمی روند، نمی توان پیدا نمود. در همین نامه از متن و سبک و کاربرد واژه ها و جملات نویسنده معلوم می شود که بر علاوۀ صاحب اندیشه بودن دارای استعداد عالی نویسندگی بوده است.  محمد یعقوب در فرانسه تحصیل نموده بوده و در جنب اردو شاه امان الله خان خدمت می نمود. وقتی حبیب الله کلکانی به پیشآهنگی حضرت محمد صادق مجددی  و برادرش نور المشایخ تحت رهبری انگلیس، علیه امان الله خان کودتا نمود، محمد یعقوب را نیز به زندان افگند .

 من اینجا مختصری از آن نامه را برای تان از کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»نقل نمایم.

 او پس آنکه فضای پر وحشت و دهشت زندان، اخلاق و نظریات زندایان را در نامۀ خود به تصویر می کشد وضع اجتماعی را  که به ویژه امروز به خوبی دلالت بر کردار و پندار روشنفکران کشورما می نماید و قامت روشنفکران امروزی را با خط درشت برجسته می گرداند، چنین بیان نموده می نویسد:

 " ... راستی و درستی، وطنخواهی و نوع پروری کلمات متداولۀ ماست، ولی در عمل جز ترس و کینه، رنج و بدبختی حاصلی نداریم، آنچه در محیط ما وجود دارد برای تشدید شکنجه و افزایش رنجهای ماست. علمای علام از عمل نیک محروم است، پاسپان دزد است، قاضی راشی است، دولت دشمن جان ماست، فرهنگ کانون جهل و فساد گشته و عدلیه مرکز ظلم و قساوت. همه میدانیم و همه آهسته این قضایا را صحبت می نمایم. با وجود آن به متعالمان و ملانمایان احترام می گذاریم، از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم، و برای دفع ظلم به حکومت پناه می بریم؛ اما: احترام ما به عالم نمایان، ، ترس ما از پلیس، التماس ما به قاضی، داد خواهی ما به حکومت و عدلیه همه ریاکاری و دروغ است و دعای علما، تحفظ پلیس، عدالت قاضی از آن دروغتر است.

دروغ آتش هیزم جهنم ماست، دروغ مادۀ اولیۀ این کارخانۀ رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه آفت و الم است، آری دروغ تخم پر حاصلیست که لا ینقطع در سرزمین بلا کاشته شده و میده آن بر خرمن کینه، عزائیست که در سر تا سر این قبرستان نواخته می شود، دروغ سرود جهنمیان است.

زندگی ما چیست؟ در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، مأیوسیم، امیدواریم، میروئیم و نمو می کنیم، گل می دهیم و پژمرده می شویم، لیکن لهیب این آتش سوزندۀ ما ابدیست مگر نسل های آیندۀ ما نیز در این جهنم برای ابد خواهند سوخت؟

اصلاً زندگی ما به معنی حال وجود ندارد، زندگی ما به فردا احاله می گردد و ما به فردا علاقه مندیم، فردایی که امروز نمی شود و در پی خود خود فردای دیگری دارد، با وجود آن این فردا مرجع امید ماست فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشیست که در سراسر جهنم ما طنین می اندازد. فردا سرور دایمی ماست، فردا نان خواهی خورد، فردا دفع ظلم خواهد شد، فردا آلام و مصائب ما کمتر خواهد شد، فردا دژخیمان دست از شکنجه و تعذیب خواهند کشید،فردا صدای شلاق که استخوانهای ما را خورد می کند شنیده نخواهد شد، ما منتظر این فردا استیم"

 اما افسوس که این انتظار برآورده نشد و صدای شلاق که استخوانها را خورد می نمود، تا هنوز ادامه دارد. اکنون سوال اینست که در تداوم این استخوان شکنی ها مقصر کیست؟ استخوان شکن؟ مقصر کسانی اند که با وجود فهم و درک دردهای اجتماعی، نسخه های درمان درد را قرائت نکردند ودر ادبیات اشاعه ندادند و منشأء استبداد را  در شعر، در داستان ودر تحقیق بیان ننمودند.  تصادفاً این همان چیزی است که شاعری دردمند دیگری به نام (جلوه) که تا هنوز هویتش آشکار نگردیده است  سالها پیش فریاد میزد که:

"تا کی از جور و ستم شکوه و فریاد کنید

 سعی برهم زدن منشأء بیداد کنید

دست ما دامن تان باد جوانان غیور

که از این ذلت و خواری همه آزاد کنید

چشم امید به تو نسل جوان دوخته ام

در خور شأن و شرف مملکت آباد کنید

روزی آید که شود خلق به خلق حاکم و ما

رفته باشیم از این ورطه، زما یاد کنید"

  بدبختانه که در ادبیات ما پس ازقرن سوم  تا پنجم هجری، اندیشه  در جهت یافتن منشأء بیداد وجود ندارد. آفرینش های ادبی ما فقط از بیداد حکایت و شکایت می کنند نه از ریشه و منشاء بیداد.  اشخاص که منشاء بیداد را افشاء نموده اند چندتای محدود بوده اند که به ادبیات دادخواهانه و روشنگرانه ادامه دادند ولی زود فراموش شده اند. برخی ها هستند که فقط در همان دایرۀ فریاد از بیداد و بیداگر باقی ماندند. این سیما ها  در آن برهۀ از تاریخ انگشت شمار بودند که بدبختانه تا هنوز ادبیات ما توفیق نیافته است که در باره افکار و اندیشه های آنها به ویژه  اندیشه ها و باور های شان تحقیق نماید.

 اما از دستۀ دوم که بانو مشرقی هم از ایشان یاد نموده است، باید گفت که این دسته مانند واصف باختری، رازق رویین، اسدالله حبیب، بارق شفیعی، محمود فارانی،کاظم کاظمی، لطیف ناظمی نویسندگان مانند اعظم رهنورد، اکرم عثمان، سپوژمی زریاب ، عتیق رحیمی و خالد نویسا،  غلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، میر محمد صدیق فرهنگ و هشت تای دیگر، بسیاری ازاین ها عکس دستۀ اولِ صاحب اندیشه اند. اینجا می خواهم قبل ازآنکه در بارۀ این سیما ها گفتگو نمایم لازم می آید تا از «اندیشه» تعریف شود که اندیشه چیست؟ 

 از نظرمن، اندیشه  عملکرد ذهن انسان است. ذهن وقتی در برابر سئوال و  یا مجهولی قرار میگیرد برای حل سوال و معضل وارد عمل می شود یعنی به حرکت می آید. ذهن تنبل در برخورد با معضل و یا سوال  به حیرت می افتد و به ماوراءالطبیعه پناه می برد؛ یعنی حل آن را به یک نیروی دیگر مربوط میداند. این چنین اشخاص را میتوان فاقد اندیشه دانست، زیرا ذهن یا مغزاین چنین افراد قادر به حرکت یا تولید اندیشه نیست. اما اذهانی که می خواهند به حل  معضل و یا مجهول نایل آیند، ابتدآ روی معضل و سوال مکث می نمایند، بعد سمت حرکت را بسوی مبادی عقل و خرد آغاز می نمایند. در اثر این حرکت و سیر است که به نتیجه می رسند و توفیق حل مشکل به یاری عقل نصیب شان می گردد.

دست یافتن به نتیجه هر چند که کامل هم نباشد اندیشه است. تمام اکتشافات و اختراعات ، فلسفه و تیوری های اجتماعی و سیاسی و علمی در اثر طی این پروسه به عمل آمده است. یعنی سیر در امتداد جادۀ عقل.

 محرکین این پروسه همان صاحبان اندیشه اند یا اندیشمندان. در پهلوی اندیشمندان و حیرت پناهان از یک گروه دیگر نیز باید یاد نمود. این گروه کسانی اند که خود اندیشه ندارند  ولی با مغز و اندیشه دیگران زندگی می کنند و اندیشه دیگران را اندیشۀ خود می پندارند و از خود می شمارند و خویشتن را اندیشمند معرفی میدارند یا معرفی می شوند. اینها بیشتر مذهبیون و مقلدین اند. چیزی که نباید ناگفته گذاشت عبارت از این است که عملکرد ذهن یا تولید اندیشه اشکال گوناگون دارد. از میان همه، دو شکل آن بسیار بارز و رایج است.

 شکل اول تولید اندیشۀ مثبت، خوب و زیبا است و شکل دوم تولید اندیشۀ منفی، بد و زشت است. طورمثال: یک نفر  می خواهد برای مشکل اقتصادی خویش راه حل پیدا نماید. ذهن این شخص به فعالیت آغاز می نماید، روی مشکل مکث می کند تا آغاز جاده عقل را دریابد. او تصمیم خود را می گیرد یعنی سمت حرکت خود را تعیین می نماید. ذهن این شخص برای رسیدن به ثروت و خوشبختی، سیر در خط  دزدی، جنایت، قتل و غارت دیگران را دُرست تشخیص میدهد. یعنی حرکت  ذهن او در جادۀ عقل منجر به برداشت منفی می گرددو فعالیت منفی و منفی بافی را آغاز می نماید . در نتیجه  به دستورتولید ذهن ( اندیشه) خود عمل می نماید. یا از اندیشۀ دیگران در همین مورد «تقلید» نموده و آن را در عمل پیاده می نماید. از این  واقعیت نمی توان انکار کرد که هیتلر، خمینی ،اسامه بن لادن و یا ملاعمر، ربانی ، گلبدین و غیره، آدم های اندیشمند نیستند. نه آنها اندیشمند اند منتها در جادۀ منفی عقل حرکت دارند که در جهان از این راهییان راه زشت و منفور و اندیشمندان بد کم نداریم. امپریالیزم و مافیای سرمایه جهانی برای ارضای خواسته های خود و رسیدن به معراج سرمایه  همیشه از اندیشه غارت و نابودی  استفاده کرده و می کند و بلاوقفه در پی تولید چنین اندیشه های بد نیز می باشند. ازاین میگذریم زیرا این بحث دیگری است. اینجا ما می خواهیم روی اندیشه در ادبیات و هنر گپ های داشته باشیم و اندیشه  و نا اندیشگی های این حوزه را در افغانستان مختصراً بر شمریم. 

  در حوزۀ ادبیات، شاعر و نویسندۀ  و هنرمند صاحب اندیشه به کسانی گفته می شود که در اثر حرکت دادن ذهن خود در وادی عقل به حل سوالها و مشکلات اجتماعی دست یابند، به حقیقت رسیده و از شکاکیت رسته باشند. بااین ملاک است که  دستآورد های آنان ( خلاقیت) توأم با اندیشه بوده میتواند. در اثر این چنین خلاقیت ها است که ما میتوانیم شاعر ، نویسنده یا هنرمند را انسان خلاق و صاحب اندیشه بنامیم. ما آگاهیم که زمان در حرکت است، همراه با حرکت زمان پدیده ها و اشیاء نیز در حال تغییر و تکامل، زایش و فرسایش قرار دارند. اگر ادبیات و هنر نتواند همگام با زمان در حرکت افتد از زمان عقب می ماند، در این صورت آنچه که از عقب کاروان زمان به گوش برسد جرس نیست زیرا کاروان  حرکت نموده و به پیش، راه افتاده است. صدای ادبیات  که از عقب کاروان شنیده شود عقب مانده است، صدایی  است که یا توصیف و ترسیم کشمکش های روحی شاعر و یا نو یسنده عقب مانده از کاروان زندگی  است یا صدایی است که فقط در گوش علف های هرزه طنین می افگند که بسا خسته کن و دلگیر به شمار می رود. از طرف دیگر، اگر نویسنده ، شاعر وهنرمند ریشه و منشأء معضل و حل بنیادی آن را در زمان معین آن نتواند تشخیص بدهد یا نداند که وقتی شعری میسراید، یا داستانی مینویسد و یا تحقیق مینماید، چه هدف را می خواهد دنبال نماید و به چه مقصد می خواهد بسراید و بنویسد، نتیجۀ این ندانستن  ها به یاوه گویی تبدیل می شود.  نویسنده باید برای اثر خود مخاطب داشته باشد، از قبل باید بداند که مخاطب شعر و داستانهای او کیست و چه چیزی را می خواهد با خلاقیت های خود در ذهن مخاطب خویش القاء نماید.

شاعر رسالتمند و متعهد از این امور به خوبی آگاه می باشد. ببینید زمانی که واصف باختری با یک روند ایدیالوژیک تعهد داشت، در شعرش  شما اندیشه، و مخاطب اندیشه را به خوبی در می یابید:

"تو ای همرزم  همزنجیر و همسنگر

سر از دامان پندار سیاه خویشتن بردار

مگر از دشنه خونریز دژخیمان

مگرزین روسپی خویان بد گوهر

هراسی در نهانگاه روان خویشتن داری

مگر مینای روحت از شرنگ ترس لبریز است؟

گناه است اینکه میگویی

افق تار است و شب تاراست  و ره تارست و ناهموار

امیدپیشتازی نیست دراین راه ظلمت بار

تو ای همرزم و همزنجیر و همسنگر نمیدانی

که جاویدان نباشد این سیاهی وین فسونکاری

ندارد پایه دیرندگی اورنگ اهریمن

سراید این شب تاریک و غمگستر

و در پایان این شب،  این شب خاموش هستی سوز

و درفرجام این تاریکی تلخ روان فرسا

براید آفتاب سرخ از خاور

تو تنها نیستی در سنگر پیکار

تو تنها نیستی رزم آزما با دیو مردم خوار

که از هرگوشه گیتی

که ازهر کارگاه  وروستا و شهر

نوای کارزارو بانگ رستاخیز میاید

توهم برخیزو با رزمندگی پیکار خونین را پذیرا شو

بسوی مرگ هستی ساز و دشمن سوز پویا شو

مگر ای همره و همرزم و همزنجیروهمسنگر نمیدانی

که دراین دشت واین صحرا

دراین وادی که برآن بالهای مرگ خونین سایه گسترده

دراین پهنا

که مرغان بر فراز شاخساران اش سرود رنج میخوانند

در این کشتی که آنرا ناخدایان فسون گستر

بسوی ساحل بیداد میرانند

دراین دریای موج آگین و طوفانزای غم های توان فرسا

که اندر کارگاهانش

روان رنجبر در کوره بیداد میسوزد

که اندر روستاهای تهی از سبزه و آبش

که اندر دشتهای خشک وسوزان اش

دلی بزریگران چون نخلهای تشنه صحرا

بود در آرزوی قیره گون ابری

که از آن بردرخشد آتشی و تند بارانی فرود آید

بسوی توست چشم روستائی پیرمردانی

که زخم تازیانه پشت شان را کرده همچون کشتزاران پر شیارو چین

و چشم مادران بینوا کاندر دل شبها

برای کودکان خویشتن

این سبزه های باغ رنج افسانه میگویند

و چشم رهنوردانی که باررنجها بردوش و دل پرجوش ولب خاموش

دراین دشت و دامان راه می پویند

و چشم ژرف بین قهرمانانی که اندر گوشه های تار زندانها

به پا زنجیره ها و بندهای آهنین بردست عمری زنده در گوراند

که تابرخیزی و زنجیره ها را بشکنی و برفرازی

پرچم آزادگی و برفروزی آتش

تا این خسان این ناکسان در آن بسوزند"

در این سالها واصف شاعر متعهداست. به همین خاطر انعکاس عملکرد ذهنش را یعنی اندیشه اش  را در شعرش به وضاحت می خوانیم ، مخاطب اثرش را می شناسیم، بر پایه  اندیشه و مخاطب که تعیین نموده، او رسالتش را به خوبی و آگاهانه ادا می نماید. اما زمانی که یک گام فرا تر می گذارد و به ستاوند بلاغت فهم فراز آمده خویشتن را از بند تعلق و وابستگی به یک روند و یا یک ایدیالوژی رها می سازد، به جایی آنکه از آن فرازینه، پرواز خویش را بسوی افق های گستردۀ اندیشه آغاز نماید، عکس آن در گارگاه واژه سازی شعر، ذهنش به فعالیت آغاز می کند و کرسی نشین واژه نگاریها  می شود .

"آن آغازین بلوغ سپیده

منظومه یی میمانست

با قافیه هایی از ابریشم عبیر افشانی لبخند نخستین ستاره

با ردیفهایی از رگبار هجاهای پرندینۀ

نخستین لحظۀ کشف اشراق"

در حالیکه به گفتۀ رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" و تأکید علی میرفطروس در کتاب "هفت گفتار"  میدانیم که : ( شیوۀ ارائه هر اثر شعری باید چنان باشد که ضمن برخورداری  از ارزش های زبانی، ساختاری، هنری و شکلی، بتواند بیشترین رابطه را با جامعه برقرار کند، بنابرین: آنچه مهم است دست یابی خوانندۀ شعر به اندیشه و زیبایی های نهفته در یک شعر است، نه حل معما های کلامی و استعارات بغایت عجیب و غریب.) .

 چه  شد که  شاعر اندیشمند روزگار ما چنین شد، ما نمیدانیم . شاعری که حتی پیش از وابستگی سیاسی خویش  رسالتمندانه شعر می گفت و اندیشه می آفرید.

" ای پتکها، ای داسها، گیرید ازین کناسها

زین تیره دل خناسها، دادِ دلِ اهلِ خرد"

 (... و آفتاب نمیمیرد، ص23، از شعر «خشم» سروده شده در سال 1342)

 

"زنده گی جلوه ِ دگر گیرد

گر ستمدیده گان به پا خیزند

بر ستم پیشه گان نبخشایند

با فرومایه گان در آویزند"

(... و آفتاب نمیمیرد، ص25، از شعر «زنده گی چیست؟» سروده شده در سال 1343)  

"اندیشه ندارم اگر این دیو سرشتان

با رشتة بیداد بدوزند دهانم

با نالة خود شعله بر افروزم، اگر چند

چون شمع بسوزند درین بزم زبانم"

(... و آفتاب نمیمیرد، ص28، از شعر «مرغ گفتار» سروده شده در سال 1343)