ناسیونالیسم، برخلاف آنچه در بسیاری از گفتارهای سیاسی و فرهنگی تصور میشود، یک احساس ذاتی یا غریزی نیست که به طور خود به خود در میان مردم شکل بگیرد.
انسان ها با حس ملیگرایی به دنیا نمیآیند و هیچ جامعه ای تنها با اتکا به احساسات، به «ملت» تبدیل نمیشود. آنچه بعدها به نام تعلق ملی شناخته میشود، نتیجۀ تجربۀ زندگی مشترک در چارچوبی است که در آن نظم، قانون و قواعد اجتماعی برای همه ــ دست کم در اصل ــ یکسان عمل کند. بدون چنین تجربه ای، ناسیونالیسم نه ریشه میگیرد و نه دوام میآورد.در تجربۀ تاریخی جوامع مختلف، ناسیونالیسم معمولاً همزمان با شکلگیری ساختارهای سیاسی جدید پدیدار شده است. برخلاف روایت های رومانتیک که ملت را امری ازلی میدانند، شواهد تاریخی نشان میدهد که اغلب این دولت بوده که پیش از ملت شکل گرفته است. برای ادارۀ جامعه، گردآوری منابع، تأمین امنیت و اجرای قانون، ساختار قدرت ناچار بوده نوعی هویت مشترک بسازد تا افراد خود را بخشی از یک کل واحد تصور کنند. این هویت مشترک، به تدریج و از راه آموزش رسمی، زبان اداری، روایت های تاریخی و نهادهای عمومی تثبیت شده و بعدها «ملت» نام گرفته است.
از این دیدگاه، ملت یک واقعیت طبیعی و از پیش داده شده نیست، بلکه حاصل یک روند طولانی و اغلب پرتنش تاریخی است. مردم زمانی خود را عضو یک جمع بزرگتر احساس میکند که در زندگی روزمرۀ خود بارها تجربه کرده باشند قواعدی که جامعه بر اساس آن اداره میشود، برای همه یکسان است. احساس همسرنوشتی از همین تجربه های ساده و ملموس به وجود میآید: از مکتبی که در آن با شاگردان به گونۀ برابر برخورد میشود و تبعیض معنا ندارد، از دادخواهی ای که در آن هویت و وابستگی فردی معیار حق و ناحق نیست، و از دسترسی نسبتاً برابر همه به امنیت، کار و خدمات عمومی.
بر همین اساس، ناسیونالیسم تنها زمانی میتواند نقش مثبت و سازنده داشته باشد که بر پایۀ چنین تجربه هائی بنا شود. هرگاه این پایه ها برقرار نباشند، ناسیونالیسم به جای ایجاد پیوند میان مردم، شکاف ها و اختلاف ها را عمیقتر میکند. تجارب تاریخی نشان داده است که در نبود قانون مورد اعتماد و حداقل عدالت، روح ملیگرایی به سرعت تغییر شکل میدهد و به زبان حذف، برتری طلبی قومی یا زبانی و رقابت های ناسالم تبدیل میشود. در چنین شرایطی، ناسیونالیسم دیگر بیان همبستگی و وحدت نیست؛ بلکه وسیله ای برای توجیه نابرابری ها و مشروعیت دادن به تبعیض هاست. مردم در این وضعیت احساس میکنند که تعلق به ملت نه بر پایه عدالت و برابری، بلکه بر اساس قدرت، سهم و موقعیت گروهی تعیین میشود. این امر نه تنها اعتماد عمومی را تضعیف میکند، بلکه پیوند اجتماعی را شکننده و جامعه را مستعد تنش های شدید میسازد. بنابراین، ناسیونالیسم بدون وجود قانون عادلانه و حداقل عدالت، نه متحد کننده بلکه عامل تقسیم و تعمیق شکاف ها است.:
در جوامعی که زندگی روزمره مردم با ناامنی، تبعیض و بیعدالتی همراه است، دعوت به ناسیونالیسم اغلب نتیجه ای معکوس میدهد. نمیتوان از کسی انتظار داشت که به یک هویت مشترک دل ببندد، وقتی همان هویت در تجربه واقعی زندگی او چیزی جز محرومیت، تبعیض و بی اعتمادی نبوده است. احساس تعلق جمعی تنها زمانی شکل میگیرد که فرد در عمل ببیند با دیگران در یک چارچوب منصفانه شریک است، نه زمانی که از او خواسته شود به چیزی باور داشته باشد که در زندگی روزمره اش نمیتواند لمس کند و تجربه کند. بنابراین، پایه های واقعی وحدت و همبستگی بر عدالت، برابری و فرصت های برابر در زندگی روزمره مردم استوار است، نه بر شعارها یا باورهای صوری.
اگر این چارچوب را بر وضعیت افغانستان تطبیق کنیم، با یک ناسازگاری اساسی رو به رو میشویم. در تاریخ معاصر این سرزمین، رابطه اصلی میان فرد و ساختار قدرت به ندرت بر پایه حقوق برابر بوده است. برای بسیاری از مردم، تجربه زندگی مشترک نه تجربه شراکت برابر، بلکه تجربه تفاوت در دسترسی به امنیت، عدالت و فرصت ها بوده است. وابستگی های قومی، محلی و شبکه ای اغلب جایگزین روابط حقوقی روشن شده اند و همین امر شکلگیری یک تجربه فراگیر و همبسته از تعلق جمعی را دشوار ساخته است.
در چنین بستری، آنچه گاهی به نام «ناسیونالیسم افغانی» مطرح شده، اغلب پیش از آنکه بازتاب یک تجربۀ مشترک واقعی باشد، در سطح گفتار و خواست سیاسی باقی مانده است. این نوع ناسیونالیسم بیشتر واکنشی بوده تا برآمده از زندگی روزمرۀ مردم؛ واکنشی به بحران ها، به رقابت های هویتی و به فروپاشی نظم اجتماعی. به همین دلیل، حضور آن بیشتر در شعارها، نمادها و بحث های نظری دیده میشود تا در رفتارهای روزمره و احساس واقعی تعلق.
یکی از اشتباهات اساسی در این زمینه، وارونه دیدن ترتیب شکلگیری تعلق جمعی است. به جای اینکه نخست به ایجاد نظم عادلانه، قانون قابل اعتماد و امنیت برای همه پرداخته شود، از مردم انتظار میرود اول حس ملی قوی داشته باشند تا این مشکلات حل شود. این نگاه، مسئولیت ناکامی های ساختاری را از دوش نهادهای حاکم برمیدارد و آن را به «نبود حس ملی» در جامعه نسبت میدهد. در نتیجه، مردم به جای شرایطی که سال ها بی اعتمادی و نابرابری را تداوم داده است، مقصر معرفی میشوند.
در چنین وضعیتی، ناسیونالیسم به جانشین حل مسئلۀ عدالت تبدیل میشود. از مردم خواسته میشود به نام وطن، نابرابری را تحمل کنند و به نام وحدت، از حق خود بگذرند. اما تجربه نشان داده است که چنین روشی نه وحدت میآورد و نه ثبات. برعکس، احساس بیعدالتی را عمیقتر میکند و زمینۀ بازتولید بحران را فراهم میسازد. وحدتی که بر چشم پوشی از تبعیض بنا شود، وحدتی شکننده و ناپایدار است.
از سوی دیگر، بخش بزرگی از بحث ناسیونالیسم افغانی از مسائل ملموس زندگی مردم فاصله دارد. فقر گسترده، بیکاری، نبود آموزش باکیفیت، دسترسی نابرابر به خدمات صحی، بیعدالتی قضایی و ناامنی، واقعیت هائی نیستند که با شعارهای ملیگرایانه حل شوند. مردمی که هر روز با این مشکلات پنجه نرم میکنند، طبیعی است که بیش از هر چیز به دنبال عدالت و امنیت باشند، نه به دنبال مفاهیم انتزاعی.
تعلق جمعی زمانی شکل میگیرد که مردم در زندگی روزمرۀ خود احساس کنند این «باهم بودن» چیزی به زندگی شان افزوده است. وقتی فرد ببیند که قانون از او حمایت میکند، فرصت ها به طور کامل به رویش بسته نیست و تلاش او بی معنا نیست، آنگاه احساس همسرنوشتی به تدریج شکل میگیرد. در غیر این صورت، ناسیونالیسم به سخنی زیبا اما بی اثر تبدیل میشود.
از این منظر، میتوان گفت آنچه تاکنون به نام ناسیونالیسم افغانی مطرح شده، بیشتر مفهومی زودهنگام بوده است؛ مفهومی که پیش از آماده شدن زمین اجتماعی آن طرح شده است. مشکل اصلی در طرح این مفهوم نیست، بلکه در این است که گاهی به عنوان یک واقعیت موجود معرفی میشود و ناکامی های عمیق نظم اجتماعی به نبود ملیگرایی مردم نسبت داده میشود. این جابه جایی مسئولیت، خود بخشی از مسئله است.
اگر قرار باشد ناسیونالیسم در افغانستان معنای مثبت و سازنده پیدا کند، ترتیب امور باید روشن باشد. نخست، باید قواعد و نهادهائی وجود داشته باشد که مردم بتوانند به آن اعتماد کنند؛ قانونی که برای همه یکسان اجرا شود، امنیتی که به هویت یا وابستگی فرد بستگی نداشته باشد، و عدالت و انصافی که بتواند اعتماد مردم را جلب کند. تنها پس از فراهم شدن این پایه ها است که شهروندی میتواند به رابطه ای واقعی میان فرد و جامعه تبدیل شود و احساس تعلق مشترک، به تدریج و بدون اجبار شکل بگیرد.
در چنین شرایطی، ناسیونالیسم دیگر پروژه ای تحمیلی یا شعاری پرطمطراق نخواهد بود. بلکه نامی خواهد بود برای احساسی که از تجربۀ زندگی مشترک و منصفانه زاده شده است. بدون این پایه ها، هر نوع ناسیونالیسم ــ با هر نام و نیت ــ یا به توهم سیاسی تبدیل میشود یا به ابزاری برای تشدید اختلاف ها. تعلق جمعی را نمیتوان دستور داد؛ این تعلق تنها زمانی پدید میآید که مردم در عمل دلیل واقعی برای باه مبودن داشته باشند و حس کنند که زندگی شان با عدالت و انصاف همراه است.
احمد آریا

