در برخی از مباحثِ بهاصطلاح معاصر، مفهوم «پشتونولی» از جایگاه یک نظام عرفیِ تاریخی، متکثر و وابسته به زمینههای اجتماعی فاصله گرفته و، در بسیاری موارد، به برچسبی هویتی در جدلهای فکری و سیاسی تبدیل شده است.
در این نوع برخورد، پشتونولی نه بهعنوان یک واقعیت اجتماعیِ پیچیده و تاریخی، بلکه بهصورت نامی کلی، مبهم و سیال بهکار میرود؛ نامی که بدون دقت مفهومی و بدون توجه به تنوع درونی و شرایط تاریخیِ شکلگیری آن، در جهت تأئید، تردید یا نفی افراد و گروهها مورد استفاده قرار میگیرد. نتیجهٔ چنین روندی روشن است: جای تحلیل علمی را کلیشهسازی میگیرد و فهم واقعیت به داوریهای شتابزده و برچسبزنیها فروکاسته میشود.
در چنین وضعیتی، یک سنت اجتماعیِ در حال تحول، بهگونهای نادرست به حقیقتی ثابت، مطلق و غیرقابل پرسش تبدیل میشود. این مطلقسازی، پشتونولی را از حوزهٔ تحلیل تاریخی و جامعهشناختی خارج کرده و آن را به ابزاری برای مرزبندی و قضاوت هویتی بدل میسازد. در نتیجه، واژهٔ «پشتونولی»، در غیاب درکی دقیق از معنای تاریخی آن، گاه به ابزاری زبانی برای اهانت، بیاعتبارسازی و حذف دیدگاههای مخالف تبدیل میشود.
بخش مهمی از این سوءبرداشتها زمانی شکل گرفتهاند که میان «پشتونولی بهمثابه واقعیتی اجتماعی، متنوع و تاریخی» و «پشتونولی بهمثابه بازنمایی ذهنی و ایدیولوژیک» تفکیک روشنی صورت نگرفته است. در حالت دوم، این مفهوم از بستر تاریخیِ خود جدا شده و به ابزاری ساده برای داوری تبدیل میشود؛ امری که نهتنها فهم علمی را مخدوش میسازد، بلکه امکان گفتوگوی عقلانی را نیز تضعیف میکند. از همینرو، هدف این متن تأکید بر همین تفکیک و بازگرداندن این مفهوم به حوزهٔ تحلیل تاریخی و اجتماعیِ آن است.
بنابراین، باید یادآور شد که پشتونولی ریشه در سنتها و ساختارهای قبیلهایِ پیشااسلامی دارد و برای بخش قابل توجهی از پشتونها صرفاً مجموعهای از رسوم اجتماعی نیست، بلکه نوعی چارچوب هویتی و اخلاقی بهشمار میرود. در بسیاری از موارد، تعلق به پشتونولی حتی بیش از زبان، مبنای تعریف جایگاه فرد در جامعهٔ قبیلهای تلقی میشود؛ زیرا ارزشهائی چون وفاداری قبیلهای، دفاع از حیثیت، مهماننوازی، پناهدادن و انتقام، در این نظام نقشی تعیینکننده دارند.
پشتونولی را نمیتوان تنها مجموعهای از عادات سنتی یا بازماندهای ساده از گذشته دانست. این نظام عرفی در اصل نوعی میکانیسم تنظیم اجتماعی در جوامع قبیلهای است که در شرایط فقدان دولت مدرن، نظام حقوقی مدون و نهادهای رسمی عدالت شکل گرفته است. در چنین جوامعی، قبیله وظیفهٔ تأمین نظم، حل منازعات و حفظ انسجام درونی را بر عهده داشت و از همینرو، مجموعهای از قواعد عرفی برای تنظیم روابط قدرت و تعیین حدود رفتارهای پذیرفتنی پدید آمد.
این ویژگی منحصر به جامعهٔ پشتون نیست. در بسیاری از جوامع ایلی و عشیرهایِ پیشامدرن، ساختارهای مشابهی وجود داشته که بر پیوندهای خویشاوندی، اقتدار پدرسالارانه و توازن قدرت استوار بودهاند. در این ساختارها، قدرت عمدتاً در اختیار خاندانهای مسلط، رؤسای قبایل و مالکان زمین قرار داشت و نظم اجتماعی بیشتر از طریق عرف و اقتدار سنتی حفظ میشد تا قانون و ساختارهای حقوقی مدرن. از این منظر، پشتونولی را باید بخشی از الگوی عمومی جوامع پیشادولتی دانست، نه پدیدهای استثنایی و منحصر به یک قوم خاص.
بنابراین، باید یادآور شد که پشتونولی ریشه در سنتها و ساختارهای قبیلهایِ پیشااسلامی دارد و برای بخش قابل توجهی از پشتونها صرفاً مجموعهای از رسوم اجتماعی نیست، بلکه نوعی چارچوب هویتی و اخلاقی بهشمار میرود. در بسیاری از موارد، تعلق به پشتونولی حتی بیش از زبان، مبنای تعریف جایگاه فرد در جامعهٔ قبیلهای تلقی میشود؛ زیرا ارزشهائی چون وفاداری قبیلهای، دفاع از حیثیت، مهماننوازی، پناهدادن و انتقام، در این نظام نقشی تعیینکننده دارند.
در بخش بزرگی از تاریخ سرزمینی که امروز افغانستان نامیده میشود نیز سازمان اجتماعی بیشتر بر بنیاد پیوندهای خویشاوندی، اقتدار قبیلهای، وفاداریهای محلی و عرفهای شفاهی استوار بود، نه بر پایهٔ قوانین مدون و ساختارهای بیوروکراتیک. این وضعیت را میتوان از دورههای پیشااسلامیِ قبایلی و کوچنشینی در حوزههای تاریخی آریانا و باختر تا مناطق کوهستانی شرق و جنوب دنبال کرد؛ دورههائی که در آنها نظم اجتماعی عمدتاً از طریق میکانیسمهای عرفی چون جرگه، مسئولیت جمعی، حمایت خویشاوندی، قواعد ناموسی و سنت انتقام تنظیم میشد. در چنین جوامعی، قبیله نهتنها یک واحد اجتماعی، بلکه مهمترین مرجع سیاسی، حقوقی و امنیتی نیز بهشمار میرفت.
با گسترش اسلام در منطقه، این ساختارهای عرفی بهطور کامل از میان نرفتند، بلکه در بسیاری از نواحی قبیلهای در کنار شریعت اسلامی به حیات خود ادامه دادند. از همینرو، در میان بسیاری از قبایل پشتون، بخشی از قواعد پشتونولی در تعامل و گاه در تنش با نظام فقهی اسلامی عمل میکرد. این همزیستی نشان میدهد که پشتونولی محصول یک دورهٔ تاریخی واحد یا یک نظام کاملاً منجمد نیست، بلکه مجموعهای از عرفها و هنجارهای اجتماعی است که در روندی طولانی و متحول شکل گرفتهاند.
حتی در دوران دولتها و امپراتوریهای پیشامدرن، از جمله عصر غزنویان، غوریان و درانیان، هنوز مفهوم «شهروند» به معنای مدرن آن وجود نداشت. روابط سیاسی و اجتماعی بیشتر بر محور قبیله، دودمان، تعلقات محلی و پیوندهای مذهبی استوار بود تا بر اصل برابری حقوقی افراد در برابر دولت. از اینرو، بسیاری از نظامهای عرفی و قبیلهای توانستند برای قرنها بهعنوان شیوههای مؤثر تنظیم زندگی اجتماعی باقی بمانند.
تنها از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بهویژه در دورهٔ امیر عبدالرحمن خان و سپس امانالله خان، تلاشهائی نسبتاً سازمانیافته برای ایجاد دولت متمرکز، تدوین قوانین رسمی، گسترش اقتدار اداری و شکلدهی مفهوم تابعیت سراسری آغاز شد. با وجود این، نفوذ سنتهای عرفی و ساختارهای قبیلهای در بسیاری از مناطق همچنان ادامه یافت و در مواردی حتی با نهادهای رسمی دولت وارد رقابت یا همزیستی شد.
اینرو، فهم پشتونولی مستلزم آن است که این پدیده نه بهعنوان یک ذات فرهنگی ثابت، بلکه بهمثابه محصول شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسیِ متحول مطالعه شود.
مطالعهٔ تطبیقیِ جوامع قبیلهای نیز نشان میدهد که بسیاری از عناصری که امروز بخشی از پشتونولی دانسته میشوند، منحصر به جامعهٔ پشتون نیستند، بلکه در اشکال گوناگون در بسیاری از جوامع پیشامدرن وجود داشتهاند. سنت خونخواهی در میان قبایل عرب پیش از اسلام، دشمنیهای خانوادگی و انتقامجویانه در جوامع قبیلهای اسکاتلند، و مفهوم اعادهٔ حیثیت در سنتهای ژرمنی و نورس، همگی نشان میدهند که مفاهیمی چون انتقام، وفاداری قبیلهای، مسئولیت جمعی و دفاع از حیثیت خانوادگی یا قومی، بخشی از منطق عمومیِ جوامعی بودهاند که هنوز فاقد دولت متمرکز و نظام حقوقی سراسری بودند. در چنین جوامعی، فرد نه بهعنوان یک واحد مستقل حقوقی، بلکه بهمثابه عضوی از یک جمع خویشاوندی تعریف میشد و امنیت و اعتبار او با سرنوشت گروه پیوند مستقیم داشت.
از همین منظر، پشتونولی را میتوان در چهارچوب گستردهترِ نظامهای عرفیِ جوامع قبیلهای تحلیل کرد؛ نظامهائی که در آنها حفظ انسجام گروه، تأمین امنیت جمعی و جلوگیری از فروپاشی نظم اجتماعی، بر اصول فردگرایانهٔ حقوق مدرن تقدم داشت. در این ساختارها، دفاع از آبرو، پاسخ به تعرض و حتی انتقام خون، صرفاً مسئلهای شخصی تلقی نمیشد، بلکه با امنیت و اعتبار کل قبیله ارتباط مییافت. به همین دلیل، بسیاری از هنجارهائی که امروز ممکن است از منظر حقوق مدرن خشونتآمیز یا نابرابر بهنظر برسند، در بستر تاریخی خود بخشی از سازوکار حفظ نظم و بقا محسوب میشدند.
بر همین اساس، پشتونولی از لحاظ ساختاری بیشتر به نظامهای عرفیِ جوامع قبیلهای شباهت دارد تا به نظام حقوقی مدرن مبتنی بر برابری شهروندان در برابر قانون. حتی جرگه نیز، برخلاف تصویری که گاه از آن بهعنوان نهادی کاملاً دموکراتیک ارائه میشود، در عمل همواره متأثر از سلسلهمراتب اجتماعی، نفوذ خانوادگی، قدرت اقتصادی، سن، جنسیت و جایگاه قبیلهای بوده است. در بسیاری از موارد، مشارکت واقعی در تصمیمگیری به بزرگان، مالکان زمین، رهبران قومی و افراد بانفوذ محدود میشد و گروههای فرودست یا زنان حضور مستقیم و برابر در آن نداشتند. از اینرو، جرگه را بیشتر میتوان نهادی برای مدیریت و مهار منازعات در جامعهٔ قبیلهای دانست، نه معادل نهادی دموکراتیک به معنای مدرن آن.
با این همه، اهمیت پشتونولی در دورهٔ معاصر تنها به ریشههای تاریخی آن محدود نمیشود، بلکه به دوام و بازتولید آن در شرایط جدید نیز ارتباط دارد. بسیاری از نظامهای عرفی مشابه در جهان، در نتیجهٔ گسترش دولت مدرن، توسعهٔ آموزش عمومی، شهرنشینی، اقتصاد صنعتی و گسترش حقوق شهروندی، بهتدریج تضعیف یا جذب ساختارهای رسمی حقوقی شدند. اما پشتونولی همچنان در بخشهائی از افغانستان و پاکستان نفوذ قابل توجهی دارد و در برخی مناطق حتی موازی با نهادهای رسمی دولت عمل میکند.
با این حال، تداوم پشتونولی را نمیتوان صرفاً به «سرشت قومی» یا ویژگی ذاتی یک قوم نسبت داد؛ زیرا چنین برداشتی به ذاتگرایی فرهنگی میانجامد و پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی را نادیده میگیرد. استمرار این نظام عرفی را باید در متن شرایط سیاسی و تاریخی منطقه توضیح داد: ضعف مزمن نهادهای دولتی، جنگهای ممتد، بیثباتی سیاسی، ساختار عمدتاً روستایی جامعه، محدود بودن دسترسی به نظام قضائی رسمی، اقتصاد سنتی و بهرهبرداری سیاسی از هویتهای قبیلهای، همگی در بقای آن نقش داشتهاند. افزون بر این، دههها جنگ و فروپاشی ساختارهای اداری در افغانستان سبب شده است که در بسیاری از مناطق، نهادهای عرفی همچنان برای حل منازعات و تنظیم روابط اجتماعی کارکرد عملی داشته باشند؛ حتی اگر این کارکردها در مواردی با اصول حقوق مدرن و برابری شهروندی در تعارض قرار گیرند.
در نتیجه، پشتونولی را باید نظامی عرفی، تاریخی و متحول دانست که در بستر جوامع قبیلهای شکل گرفته و دوام آن بیش از هر چیز به شرایط اجتماعی، سیاسی و تاریخی وابسته بوده است. فهم این پدیده نه با ستایش رمانتیک آن ممکن است و نه با تقلیل آن به مجموعهای از رسوم «بدوی» یا ذاتهای تغییرناپذیر قومی. مطالعهٔ دقیق پشتونولی زمانی ممکن میشود که این نظام در متن تحولات تاریخی، مناسبات قدرت، ساختارهای اجتماعی و روند پیچیده و ناتمام گذار به دولت مدرن بررسی گردد.
از منظر جامعهشناسی، میتوان پشتونولی را نمونهای از «اقتدار سنتی» در معنای مکس وبری آن دانست؛ نظمی که مشروعیت خود را نه از قانون مدرن، بلکه از عرف، تبار و سنت میگیرد. در این چارچوب، فرد نه بهعنوان «شهروند»، بلکه عمدتاً بهعنوان عضو قبیله یا خاندان تعریف میشود و هویت و جایگاه او بهشدت به ساختار جمعی وابسته است. از همینرو مفاهیمی مانند «ننګ»، «غیرت»، «بدل» و «میلمستیا» صرفاً ارزشهای اخلاقی فردی نیستند، بلکه بخشی از میکانیسم حفظ نظم اجتماعی به شمار میروند.
در همین زمینه باید به این نکته نیز توجه کرد که هویت قومی همیشه صرفاً بر زبان استوار نیست. گزارهای که بر برتری نسبی پشتونولی بر زبان پشتو در برخی موارد تأکید دارد، ناظر بر همین واقعیت است که هویتهای قومی مجموعهای از عناصر چندگانهاند: زبان، ارزشها، حافظهٔ تاریخی، شبکههای خویشاوندی و نظامهای عرفی. از اینرو، در میان برخی گروههای پشتون در پاکستان و هند، افرادی دیده میشوند که زبان مادری خود را از دست داده یا به زبانهای دیگر سخن میگویند، اما همچنان خود را پشتون میدانند، زیرا پیوند اصلی آنان با ساختار قبیلهای و قواعد رفتاری پشتونولی حفظ شده است. این وضعیت در دیگر جوامع نیز قابل مشاهده است؛ برای نمونه، بسیاری از آیرلندیها امروز انگلیسیزباناند اما هویت تاریخی و ملی آیرلندی خود را حفظ کردهاند، و شماری از یهودیان جهان بدون دانستن عبری همچنان به هویت یهودی خود تعلق دارند. از این منظر، هویت قومی پدیدهای تاریخی و فرهنگی است که زبان تنها یکی از مؤلفههای آن است.
با این همه، خطر اصلی در تحلیل پشتونولی زمانی پدید میآید که این نظام عرفی به یک «ذات تغییرناپذیر قومی» تقلیل داده شود. چنین برداشتی، چه در قالب ستایش و چه در قالب نفی، نوعی سادهسازی ایدیولوژیک است که پیچیدگیهای اجتماعی را نادیده میگیرد. جوامع پشتون، مانند هر جامعهٔ دیگری، متکثر و در حال تحولاند. میان زندگی شهری و تحصیلکرده در کابل یا پیشاور و ساختارهای سنتی قبیلهای در مناطق مرزی، تفاوتهای عمیقی وجود دارد. افزون بر این، بخش قابل توجهی از روشنفکران، زنان، فعالان مدنی و نسل جدید پشتون، عناصر مختلف پشتونولی — بهویژه جنبههای خشونتمحور، مردسالار یا محدودکنندهٔ فردیت — را مورد نقد قرار دادهاند.
همچنین نباید رابطهٔ پشتونولی با اسلام را نادیده گرفت. پشتونولی در طی سدهها در تعامل مداوم با فرهنگ و ارزشهای اسلامی قرار داشته و برخی عناصر آن، مانند مهماننوازی، پناهدادن و حمایت از مهمان، با اخلاق و آموزههای دینی همخوانی پیدا کردهاند. با این حال، برخی دیگر از عناصر آن، بهویژه خونخواهی قبیلهای، انتقام سنتی و تقدم عرف قبیلهای بر احکام شریعت، همواره محل اختلاف و ناسازگاری با برداشتهای فقهی و دینی بودهاند. از همینرو، رابطهٔ میان پشتونولی و اسلام را نمیتوان رابطهای کاملاً هماهنگ و یکدست دانست، بلکه این دو در برخی زمینهها با یکدیگر همسویی داشته و در برخی عرصهها در حالت تعارض و تقابل قرار گرفتهاند.
در تاریخ معاصر افغانستان نیز بخش مهمی از کشمکش میان دولت و ساختارهای قبیلهای را میتوان در چارچوب رویارویی میان منطق دولت مدرن و منطق عرف قبیلهای تحلیل کرد؛ رویاروییای که در آن، از یکسو دولت در پی گسترش قانون، نهادهای رسمی و اقتدار حقوقی بوده و، از سوی دیگر، ساختارهای قبیلهای بر حفظ اقتدار سنتی، عرفهای محلی و استقلال اجتماعی خود تأکید داشتهاند.
در نتیجه، پشتونولی را باید نه بهعنوان ماهیت ثابت یک قوم، بلکه بهمثابه یک نظام تاریخی و عرفی در بستر جامعهٔ قبیلهای فهمید؛ نظامی که در شرایط خاص تاریخی شکل گرفته، در دورههای مختلف دگرگون شده و امروز نیز در معرض بازتعریف و مناقشه قرار دارد. چنین رویکردی امکان تحلیل دقیقتر، علمیتر و بهدور از داوریهای ایدیولوژیک را فراهم میسازد.
پشتونولی بهمثابه ایدیولوژی: بازتاب، کارکرد و پیامدها
مفهوم «پشتونولی» در ادبیات اجتماعی و سیاسی صرفاً به مجموعهای از عرفها و قواعد رفتاری محدود نمیشود، بلکه در بسیاری از زمینههای تاریخی و معاصر، بهصورت یک روایت ایدیولوژیک از هویت، فرهنگ و سیاست نیز دوباره ساخته و عرضه شده است. منظور از «تصویر ایدیولوژیک پشتونولی» آن است که این نظام عرفی در گذر زمان از سطح یک شیوهٔ زندگی اجتماعیِ محلی و متغیر فراتر رفته و در قالب یک چارچوب هویتیِ کلی، منسجم و گاه تقدیسشده ارائه شده است؛ چارچوبی که در مواردی بیش از آنکه بازتابدهندهٔ واقعیتهای متنوع زندگی اجتماعی پشتونها باشد، به ابزار مشروعیتبخشی فرهنگی، قومی و سیاسی تبدیل شده است. بر این اساس، تمایز میان «پشتونولی بهمثابه واقعیت اجتماعی» و «پشتونولی بهمثابه ایدیولوژی» از اهمیت بنیادی در تحلیل برخوردار است.
در سطح واقعیت اجتماعی، پشتونولی پدیدهای تاریخی، متغیر و وابسته به زمینههای محلی است که همواره در پیوند با شرایط اقتصادی، سیاسی و نهادی دگرگون شده است. در مقابل، در سطح ایدیولوژیک، این نظام بهصورت یک کل منسجم، تغییرناپذیر و ذاتاً برتر تصویر میشود؛ گویی مجموعهای از اصول ثابت و همیشگی است که پاسخهای نهایی برای نظم اخلاقی و اجتماعی را در خود دارد. این جابهجایی از «عرف اجتماعی» به «ایدیولوژی هویتی» معمولاً با روند بازتفسیر و دوباره معنا دادن همراه است.
یکی از مؤلفههای محوری این تصویر ایدیولوژیک، اسطورهسازی از گذشته است. در این روایت، گذشتهٔ قبیلهای بهعنوان دورهای آرمانی با ویژگیهائی چون شرافت، آزادی و عدالت ترسیم میشود؛ جامعهای که در آن نظم اجتماعی بدون نیاز به نهادهای مدرن دولتی، بهگونهٔ خودبهخود و کامل برقرار بوده است. با این حال، دادههای تاریخی و بررسیهای تطبیقی دربارهٔ جوامع قبیلهای در نقاط مختلف جهان نشان میدهد که این تصویر اغلب گزینشی است. تاریخ واقعی این جوامع معمولاً با جنگهای درونقبیلهای، چرخههای انتقام، نابرابریهای ساختاری، اقتدار سختگیرانهٔ ریشسفیدان و محدودیتهای گسترده بر گروههای فرودست، بهویژه زنان، همراه بوده است. در سطح ایدیولوژیک، این جنبههای تعارضآمیز و خشونتبار غالباً کنار گذاشته میشوند و عناصر افتخارآمیز و رمانتیک برجسته میگردند.
در این چارچوب، پشتونولی از یک نظام عرفی به «جوهرهٔ هویت قومی» تبدیل میشود؛ بهگونهای که گاه انطباق کامل با آن بهعنوان معیار «اصالت» تعریف شده و فاصلهگرفتن از آن معادل بیریشگی یا انحراف فرهنگی تلقی میگردد. در نتیجه، یک شیوهٔ زندگی تاریخی به معیار سنجش هویت و وفاداری فرهنگی بدل میشود.
کارکرد دیگر این تصویر ایدیولوژیک، استفادهٔ سیاسی از عناصر پشتونولی است. در بستر افغانستان و مناطق قبایلی، نیروهای مختلف سیاسی— اعم از دولتها، رهبران قومی و جریانهای ایدیولوژیک — از مفاهیمی چون غیرت، ناموس، انتقام، اطاعت قبیلهای و دشمنستیزی برای بسیج اجتماعی و تثبیت قدرت بهره گرفتهاند. در این روند، کنشهای سیاسی و حتی خشونتآمیز در مواردی نه بهعنوان تصمیم سیاسی، بلکه بهعنوان «دفاع از غیرت و پشتونولی» تعبیر شدهاند؛ امری که به عاطفی شدن سیاست و کاهش جایگاه گفتوگوی عقلانی و نهادی انجامیده است.
یکی دیگر از جنبههای مهم این وضعیت، درهمتنیدگی آن با دین است. در سطح تجربهٔ اجتماعی، مرز میان عرف قبیلهای و آموزههای دینی در برخی موارد روشن نیست، اما از نگاه تحلیلی، پشتونولی یک نظام عرفی و پیشامدرن است، نه یک نظام دینی- فقهی. با این حال، در تصویر ایدیولوژیک، برخی عناصر آن بهگونهای دوباره تفسیر میشوند که گویی بخشی از شریعتاند. در نتیجه، پدیدههائی مانند انتقام، ساختارهای سختگیرانهٔ جنسیتی یا اقتدار مطلق مردانه در برخی موارد با زبان دین توجیه میشوند، در حالیکه ریشهٔ آنها بیشتر در سنتهای تاریخی و قبیلهای است.
این تصویر ایدیولوژیک همچنین تمایل دارد تنوع درونی جامعهٔ پشتون را نادیده بگیرد. در این روایت، جامعه بهصورت یک کل همسان و یکدست تصور میشود که همگی از یک منطق رفتاری واحد پیروی میکنند، در حالیکه واقعیت اجتماعی بسیار پیچیدهتر است. این جامعه شامل طیف گستردهای از تجربهها و گرایشهاست؛ از زندگی شهری و تحصیلکرده در کابل و پیشاور تا ساختارهای سنتی در مناطق قبیلهای، و از گرایشهای مذهبی تا دیدگاههای سکولار، لیبرال یا ملیگرا. بخش قابل توجهی از این جامعه در عمل بر اساس آموزش مدرن، قانون دولتی و ارزشهای معاصر زندگی میکند، نه صرفاً بر پایهٔ قواعد قبیلهای.
در نهایت، میان تصویرهای آرمانی در این روایت ایدیولوژیک و واقعیت تاریخی، تناقضهای قابل توجهی دیده میشود. در حالیکه مفاهیمی چون مهماننوازی، شرافت و آزادی برجسته میشوند، تجربهٔ تاریخی همزمان نشاندهندهٔ وجود چرخههای انتقام، نابرابریهای اجتماعی و رقابتهای قدرت است. این امر نشان میدهد که پشتونولی، مانند سائر نظامهای عرفی، هم دارای کارکردهای تنظیمکنندهٔ نظم اجتماعی بوده و هم حامل جنبههای اقتدارگرایانه و نابرابر.
بر این اساس، پشتونولی را نمیتوان نه بهصورت مطلق ستود و نه بهطور کلی رد کرد. این نظام در بستر تاریخی جوامع قبیلهای شکل گرفته و همانند بسیاری از نظامهای مشابه در جهان، در برابر دولت مدرن، حقوق شهروندی و ساختارهای نهادی جدید در حال دگرگونی و بازتعریف است. بنابراین، تحلیل علمی آن مستلزم پرهیز از هرگونه نگاه یکسویه — چه ستایشگرانه و چه نفیکننده — و تمرکز بر فهم آن بهعنوان پدیدهای تاریخی، اجتماعی و در حال تغییر است.
تنوع عرفها و مسئلهٔ بازنمایی نابرابر فرهنگی
یکی از نکات اساسی در بحث دربارهٔ پشتونولی، و بهطور کلی نظامهای عرفی در جوامع انسانی، این است که آنچه امروز زیر یک نام واحد معرفی میشود، در واقع مجموعهای از سنتها، قواعد و برداشتهای محلی است که در زمانها و مکانهای مختلف بهشکل متفاوت عمل کردهاند. به همین دلیل، پشتونولی را نمیتوان بهعنوان یک نظام حقوقی یا اخلاقی یکدست و ثابت در نظر گرفت، بلکه باید آن را شبکهای از عرفهای متکثر دانست که در بسترهای تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی گوناگون شکل گرفتهاند و همچنان در حال تغییر هستند.
در سطح تجربهٔ اجتماعی، آنچه در یک منطقه بهعنوان «غیرت»، «ناموس»، «مشوره»، یا «رفتار درست» شناخته میشود، ممکن است در منطقهای دیگر معنای متفاوت یا حتی متضاد داشته باشد. به همین ترتیب، شیوههای حل منازعه، نقش ریشسفیدان، حدود مصالحه یا انتقام، و جایگاه زنان در ساختار اجتماعی، در میان گروههای مختلف پشتون یکسان نیست. این تنوع درونی نشان میدهد که پشتونولی بیش از آنکه یک «کود منظم و واحد» باشد، یک سنت زنده و محلی است که با شرایط محیطی و تاریخی خود سازگار شده است.
با این حال، در سطح نظام گفتاری عمومی و سیاسی، این تنوع اغلب کنار گذاشته میشود و همهٔ این تجربههای پراکنده زیر عنوان واحد «پشتونولی» بهصورت یک نظام منسجم، مشخص و دارای اصول ثابت بازنمایی میشود. این فرایند، که در آن کثرت تجربههای محلی به یک تصویر واحد و سادهشده تبدیل میگردد، در واقع نوعی «یکدستسازی مفهومی» است. چنین یکدستسازیای معمولاً برای اهداف هویتی، سیاسی یا فرهنگی صورت میگیرد، زیرا یک مفهوم واحد و روشن، در عرصهٔ سیاست و هویتسازی بسیار قابل استفادهتر از واقعیت پیچیده و پراکنده است.
از همینجا یک مسئلهٔ مهم دیگر نیز مطرح میشود: هنگامی که یک سنت خاص بیش از حد برجسته و بهعنوان نماد انحصاری یک قوم یا هویت معرفی میشود، این خطر بهوجود میآید که سائر گروههای انسانی که سنتهای مشابه دارند، اما کمتر نامگذاری یا نظریهپردازی شدهاند، در حاشیه قرار گیرند. در جوامع چندقومی، مفاهیمی مانند مهماننوازی، همبستگی اجتماعی، حل مسالمتآمیز اختلافات، یا احترام به بزرگترها، تقریباً در همهجا به اشکال مختلف وجود دارند. اما زمانی که این ویژگیها بهطور انحصاری به یک گروه نسبت داده شود، ممکن است بهطور غیرمستقیم این تصور ایجاد گردد که دیگر گروهها فاقد چنین ارزشهائیاند
این مسئله صرفاً یک بحث فرهنگی ساده نیست، بلکه به نحوهٔ تولید و توزیع دانش دربارهٔ جوامع نیز مربوط میشود. در بسیاری از موارد، برخی سنتها به دلیل شرایط تاریخی، مانند توجه قدرتهای استعماری، نوشتههای قوم نگاران، یا نقش سیاست در برجستهسازی هویتهای قومی، بیشتر دیده و توصیف شدهاند. در حالیکه سنتهای مشابه در دیگر جوامع، هرچند در عمل وجود داشتهاند، کمتر وارد ادبیات رسمی و نظری شدهاند. نتیجهٔ این وضعیت، شکلگیری نوعی عدم توازن در تصویرهای فرهنگی است؛ یعنی برخی سنتها بیش از اندازه «شناختهشده» و برخی دیگر کمتر دیده شدهاند، نه لزوماً به دلیل اهمیت ذاتی، بلکه به دلیل شرایط تاریخی و سیاسی بازنمایی.
در این چارچوب، باید میان «بررسی علمی یک سنت» و «انحصاری کردن آن بهعنوان ویژگی یک قوم» تفاوت قائل شد. مطالعهٔ پشتونولی بهعنوان یک نمونهٔ مهم از نظامهای عرفی، کاملاً مشروع و حتی ضروری است، زیرا میتواند به فهم بهتر ساختارهای اجتماعی در جوامع قبیلهای کمک کند. اما مشکل زمانی آغاز میشود که این مطالعه بهگونهای انجام شود که گویی این سنت تنها نمونهٔ اصیل و منحصر بهفرد از اخلاق اجتماعی یا نظم قبیلهای در جهان است. چنین نگاهی، ناخواسته میتواند به سلسلهمراتب فرهنگی میان گروههای انسانی دامن بزند.
در سطح تحلیلی گستردهتر، این بحث ما را به یک نتیجهٔ مهمتر میرساند: بیشتر نظامهای عرفی در جوامع انسانی، واکنشی به شرایط خاص تاریخی بودهاند. در جوامعی که دولت مرکزی ضعیف بوده یا نهادهای حقوقی مدرن وجود نداشتهاند، مردم ناگزیر بودهاند برای تنظیم روابط خود به قواعد غیررسمی، سنتی و محلی تکیه کنند. از این منظر، تفاوت میان این نظامها بیشتر ناشی از تفاوت در شرایط تاریخی و نهادی است تا تفاوتهای ذاتی میان اقوام.
بنابراین، اگر پشتونولی را در چارچوبی مقایسهای و غیرذاتگرایانه بررسی کنیم، نهتنها درک دقیقتری از آن بهدست میآید، بلکه امکان فهم گستردهتری از شیوههای مختلف سازماندهی اجتماعی در جوامع انسانی نیز فراهم میشود. در چنین رویکردی، بهجای تمرکز بر انحصار یا برتری یک سنت، بر این نکته تأکید میشود که همهٔ جوامع انسانی، به اشکال مختلف، در تلاش برای ایجاد نظم، حل منازعه و تولید همزیستی بودهاند؛ حتی اگر این تلاشها نامها و شکلهای متفاوتی به خود گرفته باشند.
ضرورت و حدود بحث دربارهٔ پشتونولی در وضعیت معاصر
بحث دربارهٔ پشتونولی، بهویژه در شرایط کنونی افغانستان و منطقه، نهتنها قابل توجیه بلکه در بسیاری جهات ضروری است؛ اما این ضرورت تنها زمانی معنا پیدا میکند که موضوع از دایرهٔ هیجانهای سیاسی، نفرتهای قومی و روایتهای اسطورهای بیرون آورده شده و در چارچوبی تحلیلی، انتقادی و مبتنی بر واقعیتهای تاریخی بررسی شود. پشتونولی صرفاً یک پدیدهٔ فولکلوریک یا مردمنگارانه نیست، بلکه در مقاطع مختلف تاریخ افغانستان با ساختار قدرت، رابطهٔ دولت و قبیله، مفهوم عدالت، جایگاه زنان، فرهنگ سیاسی و حتی شیوهٔ فهم قانون درهمتنیده بوده است. از اینرو، در جامعهای که هنوز با بحران دولتسازی، ضعف نهادهای مدرن، منازعات هویتی و میراث جنگهای طولانی روبهرو است، بازگشت به بحث دربارهٔ نظامهای عرفی و قبیلهای امری طبیعی و در عین حال حساس است.
با این حال، تجربهٔ بحثهای معاصر نشان میدهد که این موضوع غالباً میان دو رویکرد افراطی در نوسان است. در یکسو، نوعی تقدیس و آرمانیسازی قرار دارد که پشتونولی را بهعنوان نظامی کامل، اخلاقی و خودبسنده تصویر میکند؛ نظامی که گویی قادر است همهٔ مسائل اجتماعی را حل کند و هرگونه بحران تاریخی ناشی از فاصله گرفتن از آن است. در این نگاه، عناصر خشن، تبعیضآمیز یا اقتدارگرایانه یا نادیده گرفته میشوند یا در قالب توجیهات فرهنگی و احساسی طبیعی جلوه داده میشوند.
در سوی دیگر، رویکردی تقلیلگرایانه قرار دارد که تمام بحرانهای تاریخی و سیاسی افغانستان را به پشتونولی نسبت میدهد و آن را منشأ اصلی خشونت، استبداد یا افراطگرایی معرفی میکند. این نگاه نیز به همان اندازه سادهانگارانه است، زیرا واقعیت تاریخی افغانستان محصول مجموعهای از عوامل درهمتنیده است: رقابتهای قومی، مداخلات منطقهای و جهانی، جنگ سرد، بنیادگرایی دینی، شکست پروژههای دولت مدرن و ساختار اقتصاد جنگی. هیچیک از این عوامل را نمیتوان در تحلیل حذف یا کمرنگ کرد.
اهمیت و حساسیت امروز این بحث همچنین با وضعیت نهادهای سیاسی پیوند دارد. در شرایطی که دولت مرکزی در بخشهائی از تاریخ معاصر افغانستان ضعیف بوده یا دچار فروپاشی شده است، روابط قبیلهای و عرفهای محلی بار دیگر نقش پررنگتری یافتهاند. در چنین زمینهای، پرسش اساسی این است که این سنتها چه نقشی در تولید یا بازتولید بحران دارند و کدام عناصر آنها با نظم سیاسی مدرن قابل سازگاری هستند و کدام نه.
از سوی دیگر، مسئلهٔ هویت سیاسی در افغانستان همچنان در وضعیت چندپارگی قرار دارد؛ میان تصور دولت مبتنی بر شهروندی، هویتهای قومی، گرایشهای دینی- سیاسی و ساختارهای قبیلهای. از این منظر، بحث دربارهٔ پشتونولی صرفاً یک بحث فرهنگی نیست، بلکه بخشی از پرسش بزرگتر دربارهٔ مبنای نظم سیاسی در افغانستان است: اینکه آیا معیار اصلی باید شهروندی برابر و قانون عمومی باشد، یا پیوندهای قومی و سنتی نیز همچنان نقش تعیینکننده داشته باشند.
موضوع حقوق فردی و بهویژه حقوق زنان نیز این بحث را حساستر میکند. بخشی از برداشتهای سنتی از پشتونولی با مفاهیم معاصر برابری حقوقی، آزادی فردی و نقش اجتماعی زنان در تعارض قرار دارد. از همینرو، بسیاری از روشنفکران، فعالان مدنی، زنان و نسل جوان بر ضرورت نقد آشکار این سنتها تأکید میکنند و معتقدند که نباید پشت عنوان کلی «فرهنگ» از نقد و بازاندیشی مصون بمانند. زیرا هرگاه یک سنت از دایرهٔ پرسش و نقد خارج شود، عملاً به حوزهٔ تقدس وارد شده و امکان اصلاح آن محدود میگردد.
در عین حال، نمیتوان نادیده گرفت که برخی عناصر پشتونولی در تاریخ معاصر در عرصهٔ سیاسی نیز مورد استفاده قرار گرفتهاند. مفاهیمی مانند غیرت، ناموس، وفاداری قبیلهای و دشمنستیزی در موارد متعدد به ابزار بسیج سیاسی و توجیه کنشهای خشونتآمیز تبدیل شدهاند. بنابراین، نقد پشتونولی در بسیاری از موارد به معنای نقد سیاست قبیلهای و شیوههای خاص اعمال قدرت است، نه نفی یک قوم یا هویت فرهنگی. مشکل زمانی پدید میآید که این تفکیک نادیده گرفته شود و نقد یک ساختار اجتماعی یا سیاسی به تعمیمهای قومی و نفرتمحور تبدیل گردد.
برای آنکه این بحث در مسیر علمی و سازنده باقی بماند، چند اصل بنیادی باید رعایت شود. نخست، تمایز روشن میان «پشتون» بهعنوان یک گروه انسانی و «پشتونولی» بهعنوان یک نظام عرفی ضروری است؛ زیرا هیچ هویت قومی را نمیتوان به یک کود فرهنگی واحد فروکاست. دوم، باید میان «عرف تاریخی» و «ذات فرهنگی» تفکیک قائل شد، زیرا فرهنگها ایستا نیستند و در پیوند با آموزش، شهرنشینی، اقتصاد، رسانه و تجربهٔ تاریخی دگرگون میشوند. سوم، لازم است همزمان به وجوه متضاد این نظام توجه شود؛ هم به کارکردهای همبستگی اجتماعی و سازوکارهای محلی حل منازعه، و هم به جنبههای خشونتبار، نابرابر و محدودکنندهٔ آن. و در نهایت، نقد نباید به نفرت قومی یا تقلیل هویتی منتهی شود، زیرا در آن صورت جای تحلیل علمی را خصومت سیاسی میگیرد.
در جمعبندی، پرسش اساسی این است که جوامعی که در پی ساخت دولت مدرن، حقوق برابر و نظم حقوقی فراگیر هستند، چگونه میتوانند با ساختارهای عمیقاً قبیلهای و عرفی مواجه شوند. این مسئله محدود به افغانستان یا پشتونولی نیست، بلکه در تاریخ بسیاری از جوامع قبیلهای در افریقا، قفقاز و بالقان نیز تجربه شده است. تفاوت در این است که برخی جوامع توانستهاند میان سنت و مدرنیته نوعی سازگاری نهادی ایجاد کنند، در حالیکه برخی دیگر هنوز در کشاکش این گذار تاریخی باقی ماندهاند.
نسبت میان دفاع ازپشتونولی و طالبان در دیدگاه سیاسی معاصر افغانستان
در فضای سیاسی امروز افغانستان، آنچه میان دفاع از پشتونولی و همسویی با طالبان جریان دارد، دیگر یک سوءتفاهم ساده یا خطای تحلیلی نیست؛ در بسیاری موارد با یک مهندسی آگاهانهٔ چارچوب فکری روبهرو هستیم که هدف آن پوشاندن یک واقعیت سیاسی با لایهای از فرهنگ و هویت است. در این بازی، یک جنبش سیاسی ـ نظامی که بر پایهٔ زور، انحصار قدرت، خشونت ساختاری و قرائت سختگیرانه از دین عمل میکند، تلاش میکند در پشت نام یک سنت اجتماعی قدیمی پنهان شود.
نخست باید بدون ابهام گفت: طالبان پشتونولی نیستند و پشتونولی طالبان نیست. یکی یک نظام عرفی و تاریخیِ پراکنده و محلی است، دیگری یک پروژهٔ سیاسی ـ ایدیولوژیک معاصر با ساختار نظامی و هدفگذاری قدرت. اما در سطح تبلیغات و بحث رایج عمداً تلاش میشود این دو در هم ادغام شوند تا یک پوشش «فرهنگی» برای یک واقعیت سیاسی خشن ساخته شود.
اینجا با یک مکانیسم ساده طرف نیستیم؛ با یک فرار سیستماتیک از پاسخگویی سیاسی روبهرو هستیم. وقتی طالبان با پشتونولی یکی معرفی میشوند، نتیجه روشن است: دیگر نمیتوان از طالبان بهعنوان یک قدرت سیاسی سؤال کرد، بلکه هر نقدی فوراً به «حمله به فرهنگ» تبدیل میشود. این یعنی تعطیل کردن نقد، نه پاسخ دادن به آن.
در این میان، یک خط فکری خطرناک فعال است: مصادرهٔ مفاهیم فرهنگی برای سفیدنمایی سیاست. مفاهیمی مانند غیرت، ناموس، وفاداری قبیلهای یا سنت جرگه، از بستر تاریخی خود جدا میشوند و به ابزار تبلیغاتی برای یک قدرت سیاسی تبدیل میگردند. در اینجا فرهنگ دیگر فرهنگ نیست؛ به سپر دفاعی یک ساختار قدرت تبدیل میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست از نقد فرار میکند و در فرهنگ مخفی میشود. بهجای پاسخ به پرسشهای اساسی دربارهٔ خشونت، سرکوب، حذف سیاسی و انحصار قدرت، بحث به سطح هویت قومی کشیده میشود. هر انتقاد، بهجای بررسی، با برچسب «توهین به پشتونولی» یا «تحقیر هویت» خنثی میشود. این یک تکنیک شناختهشده است: تبدیل نقد سیاسی به مسئلهٔ حیثیت قومی.
در کنار این، باید به یک واقعیت دیگر هم اشاره کرد: طالبان محصول یک عامل واحد نیستند. آنان ترکیبیاند از اسلامگرایی ایدیولوژیک، جنگ طولانی، مدارس دینی، ساختارهای قبیلهای، مداخلات خارجی و اقتصاد جنگ. اما در روایتهای تبلیغاتی، این پیچیدگی عمداً حذف میشود تا یک تصویر ساده ساخته شود: طالبان = پشتونولی = هویت اصیل. این سادهسازی، نه تحلیل است و نه بیطرفی؛ یک تحریف هدفمند واقعیت است.
نکتهٔ مهمتر این است که این روند پیامدهای اجتماعی مستقیم دارد. وقتی یک حرکت سیاسی بهعنوان نمایندهٔ یک فرهنگ معرفی میشود، در عمل کل یک جامعه وارد میدان اتهام و دفاع میشود. در نتیجه، بهجای اینکه طالبان بهعنوان یک ساختار سیاسی پاسخگو باشند، جامعهای بزرگتر به سپر دفاعی آنان تبدیل میشود. این دقیقاً همان چیزی است که فضای نقد را خفه میکند.
در این میان، گروههائی نیز وجود دارند که همزمان از طالبان حمایت میکنند و پشتونولی را بهصورت اغراقآمیز تبلیغ میکنند. هدف این ترکیب روشن است: ساختن یک مشروعیت دوگانه؛ یکی مذهبی و دیگری فرهنگی. در این نمونه، طالبان فقط یک نیروی سیاسی نیستند، بلکه «نمایندهٔ دین و فرهنگ» معرفی میشوند. نتیجهٔ این کار روشن است: هر مخالفتی، دو برچسب میگیرد — هم ضد دین، هم ضد فرهنگ.
اینجا باید صریح گفت: این یک بازی بیطرفانه نیست. این یک استفادهٔ سیاسی از حساسترین لایههای هویت اجتماعی است برای محافظت از یک ساختار قدرت در برابر نقد. در چنین وضعیتی، نقد سیاسی عملاً جرمانگاری میشود، فقط با زبانی غیررسمی.
در نهایت، مسئله ساده نیست، اما اصول روشناند: طالبان یک پدیدهٔ سیاسی ـ ایدیولوژیکاند، پشتونولی یک سنت پراکنده و تاریخی است، و ادغام این دو در بسیاری موارد نه یک تحلیل، بلکه یک ابزار است. ابزاری برای خاموش کردن نقد، تغییر میدان بحث، و تبدیل سیاست به هویت.
این شکلگیری یک فضای مبهم است که در آن سیاست از پاسخگویی فرار میکند و فرهنگ به سپر آن تبدیل میشود.
پدیدهای که در آن یک حرکت سیاسی ـ ایدیولوژیک با یک سنت فرهنگی یا عرفی در هم آمیخته یا کنار هم قرار داده میشود، محدود به پشتونولی و طالبان نیست و در بسیاری از جوامع و نظامهای فکری دیگر نیز دیده میشود. این یک الگوی نسبتاً عمومی در تاریخ سیاست است: قدرتهای ایدیولوژیک، برای تثبیت خود، خود را به «ریشههای غیرسیاسی» مانند قوم، دین، سنت یا طبقه پیوند میزنند تا از نقد مستقیم مصون بمانند.
در این چارچوب، پشتونولی بهعنوان یک سنت عرفی تاریخی، و طالبان بهعنوان یک پدیدهٔ سیاسی ـ ایدیولوژیک معاصر، ذاتاً یک چیز واحد نیستند. یکی مجموعهای متکثر از عرفها و شیوههای محلی زندگی است که در مناطق مختلف شکلهای متفاوت دارد؛ دیگری یک ساختار منظم سیاسی ـ نظامی با ایدیولوژی مشخص است. با این حال، در سطح بحث و برداشت رایج اجتماعی، گاهی این دو با هم یکی پنداشته میشوند یا عمداً به هم پیوند داده میشوند. نتیجهٔ این پیوند، انتقال بحث از حوزهٔ سیاست به حوزهٔ هویت فرهنگی است.
این جابهجایی تصادفی نیست. در بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک، چنین پیوندی یک نقش روشن دارد: کاهش امکان نقد سیاسی. وقتی یک گروه سیاسی با یک فرهنگ یا هویت قومی یکی معرفی شود، نقد آن گروه بهراحتی بهعنوان حمله به آن فرهنگ تعبیر میشود. در نتیجه، به جای بررسی عملکرد سیاسی، بحث در سطح احساسات هویتی متوقف میشود.
این الگو در سائر نظامها نیز دیده میشود. در ملیگراییهای افراطی، دولت یا حزب حاکم خود را معادل «ملت» معرفی میکند؛ در برخی ایدیولوژیهای طبقاتی، یک طبقهٔ اجتماعی بهعنوان «نمایندهٔ تاریخ» یا «ضرورت تاریخی» بازنمایی میشود؛ و در برخی نظامهای دینی ـ سیاسی، قدرت سیاسی با حقیقت دینی یکی تلقی میگردد. در همهٔ این موارد، هدف مشترک است: یکسانسازی سیاست با هویت یا حقیقتی بالاتر از نقد.
علت این گرایش را میتوان در سه سطح توضیح داد:
نخست، نیاز قدرت به مشروعیت پایدار است. قدرت سیاسی بهتنهایی و بر اساس عملکرد روزمرهٔ خود معمولاً شکننده است، بنابراین تلاش میکند خود را به یک منبع غیرقابلسؤال مانند سنت، دین یا تاریخ متصل کند.
دوم، ضعف یا ناپایداری نهادهای مدرن است. هرجا قانون، دولت و نهادهای پاسخگو ضعیف باشند، فضا برای بازگشت به هویتهای سنتی یا ایدیولوژیک بیشتر میشود و سیاست بهجای نهاد، به فرهنگ یا هویت تکیه میکند.
سوم، شرایط اجتماعی بحرانزده است. در جوامعی که جنگ، بیثباتی یا تجربهٔ طولانی منازعه وجود دارد، هویتهای ساده و ریشهدار برای مردم جذابتر میشوند و ایدیولوژیها از این وضعیت برای تثبیت خود استفاده میکنند.
در چنین وضعیتی، مشکل اصلی نه در وجود سنتهائی مانند پشتونولی است و نه صرفاً در وجود طالبان یا هر جنبش مشابه دیگر، بلکه در استفادهٔ سیاسی از فرهنگ برای پوشاندن قدرت است. یعنی وقتی یک سنت اجتماعی به ابزار دفاع از یک ساختار سیاسی تبدیل میشود، یا یک حرکت سیاسی خود را نمایندهٔ طبیعی یک فرهنگ معرفی میکند.
پیامد این وضعیت روشن است: مرز میان نقد سیاسی و حمله به هویت فرهنگی از بین میرود. در نتیجه، نقد به جای آنکه دربارهٔ عملکرد، سیاست و رفتار یک گروه باشد، به نزاع هویتی تبدیل میشود. این امر فضای گفتوگوی عقلانی را محدود میکند و امکان اصلاح سیاسی را کاهش میدهد.
از همینرو، بازنگری در این نوع ادغامها ضروری است. این بازنگری به معنای حذف سنتها یا نفی هویتهای جمعی نیست، بلکه به معنای تفکیک روشن میان فرهنگ، تاریخ و قدرت سیاسی است. سنتهای فرهنگی میتوانند وجود داشته باشند و تحول یابند، اما نباید به ابزار توجیه یا مصونسازی قدرت سیاسی تبدیل شوند.
اگر این تفکیک صورت گیرد، چند نتیجهٔ مهم بهدست میآید: نخست، سیاست بیشتر پاسخگو میشود و از پوشش هویتی خارج میگردد. دوم، امکان نقد بدون برچسبزنی و اتهامزنی هویتی افزایش مییابد. سوم، فرهنگ از ابزار منازعهٔ سیاسی به حوزهٔ واقعی خود، یعنی زندگی اجتماعی و تاریخی، بازمیگردد.
در مقابل، اگر این تفکیک صورت نگیرد، نتیجه ادامهٔ همان وضعیت کنونی است: سیاست در پشت هویت پنهان میشود و هویت به میدان اصلی نزاع سیاسی تبدیل میگردد؛ وضعیتی که در آن نه نقد بهدرستی شکل میگیرد و نه اصلاح واقعی ممکن است.
احمد آریا

