داستان کوتاهی از روایت واقعی دختر خراسانی با نامها مستعار
پردهی سوم
زمان: همان شبِ پردهی دوم و طول روزِ پردهی سوم
مکان:
دهکدهی بنفشه و دهکده های دگری از همان روستای پردههای اول و دوم
دیالوگ گویان!
-روای داستان
-دو بانو، کرکتر اول حنیفه و کرکتر دوم، سپوږمۍ از دهکدهی بلند شیخک.
-کرکترهای فرعی پردهی سوم، مطابق محتوای
################################
تنها بخت بد حنیفه، زندهگی کردن در خانهیی بود که مهر، میزبان همیشهگی چی،حتا مهمان زودگذر برای خودش نهبود.
دهکده صبح را آغاز کرده بود و در پس آن شب، سپیده دمید؛ اما برای حنیفه، شب هنوز تمام نه شده بود.
حنیفه در خواب با خود میپیچید و خوابهای عجیبی میدید، مانند هر انسانی. سپیده بر بامهای روستا نشست، اما تاریکیشب و تاریکی روح از کالبد نحیف وی برون نهرفتند.
وقتی با عالم اندوه، به خواب رفت، زودتر از دگران بیدار نه شد. در خواب، زیبایی هایی را میدید که در بیداری حسرت آن را میخورد و مگر لمس شان یا احساس شان نه میکرد، چون با وی بیگانه بودند.
در خواب میبیند که بزم خودمانی میان دختران روستا در دهکدهی بلندشیخک از طرف سپوږمۍ خواهرخواندهی دیگرش آراسته شده و همه دختران چهار دهکده را دعوت کرده. وقتی داخل باغ سپوژمۍ شان میشود، همه جا را سبز و خیابان ها و راهروها را آب پاشی و جاروب شده میبیند. باغ سپوژمۍ شان برای هیچ کسی بیگانه نه بود. چون همه، از باغ و باغچه و خانه و کاشانهی یک دگر خبر بودند و میشناختند. اما تغییری که در خواب حنیفه به باغ آمده بود، بیشتر یک باغ افسانهیی بود. چهارسوی باغ با چراغ های بزرگ تیلی روشن شده، سایهبان کلان چند ضلعی و زیبای باغ، با گلیمهای وطنی و فرشهای بافت وطن خیلی زیبا گردیده. دوشک های کلان کلان و پنبهدار بلندبلند با بالش های یکرنگ کلان کلان از تکههای با گلهای گلابی و سفید و کمی برگهای سبز و زربفتگون برای پذیرایی از مهمانان آماده اند. حنیفه که در خواب وارد باغ شده و آن همه آمادهگی را میبیند. کندوکاو میکند، میبیند، زیادتر دختران پیش از وی آمده اند و هر کدام به طریق خودش، خود را آراسته و بنفشه هم که در تن لباس زیب زبانزد بود، چون بانوی فاخری در میان دختران نشسته. حنیفه هنوز با سپوژمۍ روبهرو نه شده و از خود میپرسد:
( کام “ کدام” گپی کو اس، که اقه بلا تیاری گرفته یَن … گمانم کاکایشه زن میتیین یا شیرینی خود سپوژمیه میتن. ) ، گویی خواب دیدن برای حنیفه همان شب، دوری از هر کابوسی بود که زندهگی اش را میآزرد. پس از نگاه به دختران و چهارسوی آراستهی باغ، تازه خودش را با سپوژمۍ در حال احوالپرسی میدید که صدای غرابهیی را شنید، همان صدای آشنای ظالمی به نام برادر.
وقتی برادر فریاد میزند، خواب حنیفه پریشان گردیده و چراغهای باغ یکییکی در نظرش خاموش و جای صدای خندهی دختران را سکوت ترسناک فراگرفت.
بنفشه و سپوږمۍ چیزی برای وی میگفتند. اما دیگر شنیده نه میشدند. حنیفه از خواب پرید.
خواب حنیفه، تضاد میان آرزوی او و واقعیت زندهگیاش را نشان داده و اما بدون شعار، شخصیت وی را عمیقتر میکند.
و اما سپوژمۍ کیست؟
سپوژمۍ، زیبانرین دختر روستا، با قد بلند، چشمان سبز کلان، ابرو های پیوسته، موهای زرد و اندام متوسط و سفید آراستهی بدون آرایش. همیشه مشکین و خوشبو، در میان دختران مانند سیمینتنی درخشش داشت. او هم مانند حنیفه تنها دختر خانهواده بود. مگر چند برادر داشت که همه وی را دوست داشتند.
آنسوی دگر، بنفشه بیدارست و مصروف کارهای خانه، در فکرش میآید تا با دختران تصمیم بگیرند مخفیانه دور هم جمع شده، برای یک اقدام خیلی مهم زندهگی شان فیصله کنند. دوباره از خودش میپرسد، کدام کار برای شان اولویت دارد؟
حنیفه هم که بیدار شده، مصمم بود تا با بنفشه مشورت کرده و با هم، رازی را برای سپوږمۍ بگویند. این راز چی بود؟ کسی هنوز نه میدانست، غیر از خودش. گویی آن شب و آن روز، نا خودآگاه همه دختران روستا، جدا جدا راهی برای یک دگرگونسازی میجستند.
سپوږمۍ، شخصیت جذابی داشت، کم حرف و بیشتر اندیش و خوبتر مطالعه کننده. جاذبهی شخصیتی وی تنها زیبایی ظاهری نه بود، عمیق اندیش و اهل شعر، کتاب و اندیشه است. مطالعات زیاد وی سبب شدند تا بتواند تجارب خوبی در مشورهدهی به همبازیهای جوانانه اش در هر موردی بدهد.
او هم تصمیم گرفت تا برای تشویق دختران روستا، داستانهایی از شجاعت و متانت دختران کتابها را برای شان بازگو نماید. مخصوصاً میخواست تا همه بدانند که احترام میان دختران و پسران روستا عمیق و ضروریست. مگر دختران هم باید متوجه باشند تا شکار احساسات جوانانهی خود نه شوند.
سپوژمۍ با خود میگفت: « ای بلا کتابه که مه خاندم، مشکل دختران، همه مردان» نیستین، بلکه «مشکل افراد انگشت ستمگر هستین. اما احتیاط در هر حال شرط است…»
هر فکری از هر دختر روستا را که بخوانیم، نوعی رواداری و حس دوستداشتن بدون مدعا میان شان را مییابیم. نه از روی ترس که از روی احتیاط و آگاهی به عرف و عادات روستاییان
سپوژمۍ به سرایش شعر هم میپرداخت و گاهی داستانها و رمان های پلیسی را که میخواند و به دگران قصه میکرد. کمی کتابهای داستانی در روستا، جای شان را به پرورش داستانهای تخیلی میدادند که در سراسر کشور به نام قصههای فولکلور یاد میشدن. مگر برادران سپوژمۍ کتابهای رمان پلیسی را شهر برایش مهیا میکردند. در برخورد ظاهری خود، معاشرت زیاد نه بود. نه برای آن که غرور داشت، بل برای آن که نه میتوانست، احساسات درونی خود را نسبت دوست داشتن دگران نشان بدهد. مردم و محله و همبازیهای دوران کودکی تا جوانی وی میفهمیدند که چیزی به نام کبر و غرور در شأن وی نیست. بنفشه که برعکس سپوژمۍ محبت خود را برای همه نشان میداد، گاهی حس رقابت سالم میان خودش و سپوژمۍ را میداشت. مگر به دلیل این که برادران سپو ژمۍ جوان بودند، بنفشه کمتر با وی تماس داشت. موردی که همه دختران روستا آن را رعایت میکردند. در مقابل پسران روستا هم روش احترام نسبت به دختران را پیشه ساخته بودند. همهی این ویژهگیها معنای آن را نه داشت که در روستا کمبودی دیده نه شود، یا دختران و پسران اشتباهاتی نه داشته باشند و یا حتا رقابتهای پیدا و پنهانی میان بزرگان روستا نه بوده باشد. حتا گاهی برخی جوانان پنهانی راجع به احساسات خود نسبت به یک پسر و یک دختر فکر میکردند.
بنفشه هنوز از حالت حنیفه خبر نه داشت و با خودش در وقت خمیر کردن میگفت که:
( خماری ره تنا « تنها » بگویم، یکره برویم خانی حنیفی شان که چی حال داره خواروگک ما )
خماری در خانه مصروف جمع و جور کردن بساط چای صبح برای خانهواده بود، در فکر و خیال خودش هر سوی روستا را گذر میکرد. گاهی مسجد را میدید، گاهی هیاهوی چارمغز تکانی، گاهی شر و شور گندمدَرویی و گاهی انگور چینی فصل و میوههای دگر در هوشش میآمدند. ناخودآگاه رفت به سوی پسران روستا. نخستین کسانی که از پسران یادش آمدند، برادران سپوژمۍ بودند. صفاحالدین، صفیالله، صدرالدین مشهور به صدرو را از نظر گذراند. نه از برای کدام هوس که از برای سنجش میزان احترام، شفقت، مهربانی، حیا و دینداری پسران روستا. خماری با خودش سخن میگفت:
« آدم حقه بگویه، همی بچای قلاوای ما کُلهی شان خیلی با ادب هستین. یک تهی شانوم، یک ره «یکبار» ندیدم که به کسی بیاحترامی کده باشین، یا طرف دخترای قلاوا چشمانای بد داشته باشین. کلهی شان نِمازای شانوم ده ماجد (مسجد) میخانین. سبقهای مکتبام میخانین. مَگَرُم از خانای « خانه » های خیلک شان مردم چیزی نِمیفمین. کار خوبام نیس که چغلی خانی مردمه کنیم. با همین سخنان چشمان وی به دور دستها دوخته شد، گویی چیزی او را خوشحال کرده. زیر لب خندههای بی صدایی کرده و باز با خودش گفت:
« به ای رقم مردما و بچههای خود بایدام افتخار کنیم، کل شان عشق و مهر و محبت دارین به کلانای ما، شفقت به کل همسایای ما. خدا برکت بتد شان ».
این تحسین های خماری هرگز هوسی را در پیدا و پنهان نه داشتند. فقط از تهیی قلبش برخاستند و با خودش زمزمهی شان کرد…
آن روز، هنوز هیچکس نهمیدانست روستا آرامآرام داشت جای خود را از آرامش به یک طوفانی میداد که زیر پوست روستا ریشه میگرفت…
دنباله دارد…
نوشتهی محمدعثمان نجیب
نمایندهی مکتب دینی-فلسفی
من بیش از این نه میدانم، (مبان)
Sent from my iPad

