افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

گزارش اخیر بی ‌بی ‌سی دربارهٔ «اختلاف در رأس طالبان» در نگاه نخست نویدبخش شکافی در ساختاری به‌ ظاهر یکدست و ایدیولوژیک این رژیم به نظر میرسد؛ شکافی که گویا میتواند به تغییر منجر شود.

 اما تجربهٔ تاریخی و تحلیل سیاسی نشان میدهد که برجسته‌ سازی چنین اختلافاتی در رژیم‌ های اقتدارگرا، بیش از آنکه حامل امکان تحول باشد، اغلب ابزاری برای مدیریت بحران، تخلیهٔ روانی جامعه و بازتولید بن‌ بست سیاسی استطالبان نه یک پیکرهٔ همگن، بلکه ائتلافی از نیروهای وابسته به قدرت‌ های خارجی و منافع مختلف داخلی است: روحانیت سختگیر قندهاری، شبکهٔ امنیتی– نظامی حقانی، و چهره‌ های به اصطلاح میانه ‌رو که بقای حکومت را در تعامل حداقلی با جهان میبینند. اما تضاد منافع، رقابت بر سر منابع و تفاوت قرائت از «امارت» میان این گروه‌ ها واقعی است.

پرسش کلیدی این است: چرا این اختلافات، علیرغم برجسته ‌شدن رسانه ‌ای، به بحران آشکار قدرت یا تغییر ساختاری نمی‌ انجامد؟ پاسخ روشن است: این شکاف‌ ها تا جایی تحمل و حتی نمایش داده میشوند که اصل نظام را تهدید نکنند. در چنین شرایطی، اختلاف نه عامل فروپاشی، بلکه ابزاری برای انضباط درونی و ارسال پیام به جامعه است.

پیام ضمنی چنین خبر‌ها این است: «اگر تغییری باشد، از بالا خواهد آمد، نه از مردم.» این پیام، جامعهٔ سرکوب ‌شده را از کنش فعال به انتظار منفعلانه سوق میدهد. بسیاری از حقوق و مطالبات مردم نیز، به ‌جای تحقق، صرفاً نمایش و وعده باقی میمانند.

تجربه تاریخی نشان میدهد که در سال‌ های پایانی اتحاد شوروی، رسانه‌ ها بارها از اختلافات در دفتر سیاسی حزب کمونیست گزارش میدادند: جدال محافظه‌ کاران و اصلاح ‌طلبان، نزاع بر سر گلاسنوست و پروسترویکا. این اختلافات واقعی بود، اما تا مدت ‌ها به‌ عنوان مکانیسم کنترول بحران عمل کرد؛ مردم به ‌جای سازماندهی مستقل، چشم به دعوای نخبگان دوختند. تنها زمانی که بحران اقتصادی، جنگ و فشار اجتماعی به نقطه انفجار رسید، این شکاف‌ ها از حیطه کنترول خارج شدند.

نمونهٔ روشن دیگر جمهوری اسلامی ایران است. چهار دهه است که جامعه با دوگانه ‌هائی چون اصلاح ‌طلب/اصولگرا، دولت/ نهادهای انتصابی، یا اختلافات در رأس حاکمیت سرگرم شده است. رسانه‌ های داخلی و بین‌ المللی، این شکاف ‌ها را چنان برجسته کرده‌ اند که گویی تغییر همواره «در آستانه» است. اما حاصل چه بوده است؟ سرکوب اجتماعی تداوم یافته، ساختار قدرت دست‌ نخورده و پابرجا مانده و عطش تغییر یا امید به «جناح معتد‌لتر» هرگز محقق نشده است. در تمام این دوران، اختلافات واقعی بوده ‌اند، اما عملکرد اصلی‌ شان بازتولید نظام از طریق تخلیهٔ انرژی اعتراضی جامعه بوده است.

این الگو در بسیاری از رژیم‌ های نظامی امریکای لاتین، شرق میانه و افریقا نیز مشاهده میشود: اختلاف میان جنرال ‌ها، کشمکش میان سپاه و سازمان امنیت، یا رقابت جناح ‌ها، مادامی که کنترول ‌شده ‌اند، به رسانه‌ ها درز می‌ کنند تا این توهم را ایجاد کنند که «سیستم در حال اصلاح خود است». در واقع، رژیم ‌های نظامی آموخته‌ اند که نمایش شکاف، کم‌ هزینه ‌تر از سرکوب عریان است؛ زیرا امید کاذب تولید می ‌کند و جامعه را در وضعیت تعلیق نگه میدارد.

رسانه ‌هائی مانند بی ‌بی‌ سی اغلب خود را بیطرف نشان میدهند، اما موضوع نیت آنها نیست؛ مسئله تأثیر سیاسی روایت است. تمرکز بر اختلافات نخبگان و حاشیه‌ زدن صدای جامعهٔ سرکوب‌ شده، تغییر را به منازعات درونی قدرت گره میزند و نتیجه ناخواسته آن این است: «راه حل، نه در کنش اجتماعی، بلکه در تعدیل درون ‌سیستمی است.»

اختلافات در رأس طالبان، همانند شوروی دیروز، جمهوری اسلامی امروز و رژیم ‌های نظامی متعدد، نه نشانهٔ قریب ‌الوقوع تغییر، بلکه بخشی از مدیریت اقتدارگرایانه بحران است؛ مگر آنکه با فشار سازمانیافتهٔ اجتماعی و کنش مستقل مردم همراه شود.

اختلافات در رأس طالبان، همانند شوروی دیروز، جمهوری اسلامی امروز و رژیم‌ های نظامی متعدد، نه نشانهٔ قریب‌ الوقوع تغییر، بلکه بخشی از مدیریت اقتدارگرایانه بحران است؛ مگر آنکه با فشار سازما‌نیافته اجتماعی و کنش مستقل مردم همراه شود. برجسته ‌سازی رسانه‌ ای این شکاف‌ ها بیش از آنکه افق واقعی بگشاید، زمان میخرد، امید کاذب ایجاد می ‌کند و بن‌ بست را بازتولید می ‌کند. تغییرات واقعی، نه از درز ضبط ‌های صوتی قدرت، بلکه از شکستن ترس، سازمانیابی اجتماعی و مطالبهٔ فعال حق زاده میشوند؛ تنها زمانی تحول امکان‌ پذیر است که مردم حق خود را مستقل از وعده‌ های قدرت مطالبه کنند.

 

احمد آریا