بخش چهارم
… محلهی مسکونی مسما به وزیر اکبر*-*…، در شهر کابل بیشتر سرمایهداران و مقامداران از گذشته تا حال را در خود اسکان داده. کارتههای سه و چهار، مامورین، مکروریانها و برخی دگر، کمتر به مردم عادی در دسترس بودند و بیشتر به ثروتمندان و مقامداران.
*-*این نامگذاریها عمدتاً از سوی حکومتهای به شدت قومی اوغانی و پشتونی با اجبار انجام شده اند.
با شروع رویداد هفت ثور ۱۳۵۷و شکلگیری برنامههای دشمنی آمریکا و غرب علیه کشور ما، کوچیدنها آغاز شدند. فرار را بر قرار ترجیح دادن هم بنمایهی سیاسی داشت و هم گذرگاهی برتایید مخالفت با رژیم نوپا. بیشترین کسان همان مقامات و مقتدرهای دولتی رژیم داود و پیشتر از آنان، سرمایهداران بودند. آشفتهبازار فرارهای جمعی و تنهایی، کاروکاسبی دو گروه قاچاقچیان انسان و رهنماهای معاملات را رونق کمپیشینه داده بود. مردم هم برای نخستینبار از جبرتاریخ سیاسی یا خودخواسته یا مخالف سیاست نو، تن به رهاکردن زندهگی یا لیلام آن برای ترک وطن داده بودند. اقدام به فرار را تجربه نه داشتند و ۹۵درصدشان، شکار حقهبازان بازار معاملات شدند. منزلی که اگر یکمیلیون روپیه در زمان خودش ارزش داشت را به یکصدهزار از صاحبان آن خریدند. خیلیها موفق به فروش خانهها و اثاثیههای شان هم نه شده، فرار کردند. دلیل هجوم فرار، بیشتر وعدههای غرب برای انتقال پناهجویان از پاکستان به کشورهای خود شان بود. خانهوادهها فکر میکردند که رسیدن به پاکستان، یعنی جنتمکان شدن. خوب اینکه آن زمان گروههایی را عاجل انتقال دادند و به غرب بردند، فرصتطلایی بود برای کسانی که گروههای نخست پناهندهگی را تشکیل میدادند. آن زمان پاکستان هم خیلی هوشیار نه بود و در فرستادن مهاجران کشور ما غلوغشی نه داشت، تا آن که بلد شد و مردم ما را به خاکسیاه انتظار نشاند و کمپها را ایجاد کرد و کشور ما شد برای پاکستان یک گاو شیری دایم تا کنون. در داخل کشور، دولتها برای تنظیم قانونی کار میکردند که ملکیتهای رها شدهی اشخاص مالکان فراری خانهها را برای جلوگیری از دستبرد، به حفاظت مؤقت خود بیاورند. این رویه بعدها تا پایان سال ۱۳۷۰ادامه یافت و باوجود تحت نظر نگهداری هزاران خانه و آپارتمان، حتا یک قبالهی جعلی هم از سوی ارکان دولتها برای تسخیر یک جایداد اجرا نه شد. مگر استفاده از آنها به مقاصد غیر فروش برای دولت یا اسکان احتمالی یککارمند مستحق، مجاز گردید. آن هم در بدل پرداخت کرایهی امتیازی که به نام حساب مالک فراری باز میشد. این عملکرد فقط تا پایان سال ۱۳۷۰وجود داشت. از شروع سال ۱۳۷۰که ورق سیاستوقدرت برگشت و فراریهای دیروزی به نام مجاهدین فاتح!؟ وارد کابل و کلانشهرها شدند، نخستین هجوم همهی شان نظر به قدرت شان، به منازلی بود که یا تازهرها شده بودند، یا کسی به آنان نشانی میداد. دوبارهگیریخانه برای صاحبش، سختتر از گذشتن پلصراط بود و است. به هر رو، داستان درازست و راه ما کوتاه. این میراث خانهبگیر بیپرسان و با زور شمشیر و تفنگ از همان زمان سال ۱۳۷۱تا کنون رونقبازارست در روزگارانقدرتمداران مسلح.
القصه که دعوت نیازی صاحب را قبول کردم. ارچند در ذهنم تداعی میشد تا کدام تلهیی مر دردام وی نیاندازد که بهپای خود میروم. ولی تصمیم به رفتن گرفته و برای وی گفتم یکروزی حتمی میایم. نشانی سرکوخانه را از ایشان گرفته، گفتم پیش از آمدن برایشان تلفن* میکنم.
*آنزمان تلفنهای پنجنمرهیی بودند که در اواخر دور اول طالبان به تلفنهای بالاتر از پنجنمرهیی، بیشتر مشهور به دیجیتال تعویض شدند.
نیازی صاحب از ساحه رفتند و ما کارهای مان را ادامه دادیم. دکاکین به کرایه داده شده بودند، منبع عاید خوبی شد، طبقهی دوم هم در حال تمام شدن بود و سرانجام همهگارهای ساختمان پایان یافت و از وزارت حجواوقاف طالبان خواستیم تا مطابق پروتوکول نماینده تعیین کنند تا با نمایندهگان شهرداری و وزارت شهرسازی برآوردنهایی مصرف را نمایند و پول ما در کرایه مجرا گردد. این پروسه ادامه یافت و به دلایلی تا سقوط طالبان هم عملی نه شد. ما چون هم پسا خدا، از قانون میترسیدیم و هم از طالب، پیوسته تقاضاهای رسمی داده و امضای ماموران موظف شان را میگرفتیم.
منزل نیازی صاحب رفتم
در مکروریان اول سکونت داشتم، منزل ایشان در حملهی مسکونی وزیر اکبرخان نزدیک بود. صبح یکروز پیش از ترک خانه، از تلفن منزل برای شان زنگزده و گفتم میآیم. قبول کردند و من به طرف سرک ۱۵حرکت نمودم. اصرار داشتند که راه را غلط نه کنم، خودشان دنبال من میآیند، گفتم انشاءالله پیدا میکنم. وقتی نزدیک منزل شان رسیده، موتر را گوشه توقف دادم، دیدم صدا کردند که موتر را داخل گاراژ ببرم. گفتم در جایش درستست.
ایشان پیش و من از دنبال شان رفتم به سالن پذیرایی. وقتی از درودیوارِ خانه شأنوشکوهپارینه را دیدم و حویلی را که نیمهسبزونیمهعلفزار را. اتاق پذیرایی با همان مبلومانی چرمی اصل سیاه رنگ که بیصدا سویت نگاه و باحسرت روزهایطلایی بودش خود در بیزبانی برایت بازگو مینمود. روی تنهی شان نوعی تارهای سبز و رشتههای پلاستیکی عمدتاً سبز و رنگی، فرش جاروب نه شده ووو…
با خودم گفتم صاحب اصلی این خانه چقدر با شوق آن را ساخت و یا خرید و کنون سرسبیلست و مانند آن صدها خانه. از حالت حیرت برون شدم که نیازی صاحب گفتند، چای آماده میکنند و تصمیم داشتن من را مهمان نمایند، اما خودم یکباره خواستم بیایم و غافلگیر شدند. دانستم که حیلتی در کار نیست و نفری کدام سوء نیت نه دارند. گفتم مهم دیدن خودش بود، پسرک خردسالی هم آمد و گفت فرزند کلانش است. پسرک را به رسم وطنی، نوازش کرده و سپس از پدرش پرسیدم هدف یا نظر مشخصی برای من دارند یا نه؟ گفتند فقط برای جبران آن به قول خود شان « هغه بد چې ما در سره وکړ، جبیره کوول ده ». گفتم میان دوستان چنین گپوگفتهایی میشود، من مشکل نه دارم. اگر بخواهد میرویم دفتر تا جمشیدجان یک چای عالی بدهد مان یا از سماوار مقابل چاینکی صبحانه بخوریم اگر آماده باشد. نه خواستند بروند. من رفتم و رابطهی ما عادی شد.راستش منم چون فطرت کینه نه دارم، کینه نه گرفتم، مگر همیشه فکر کردم و فکر میکنم که در کشوری مانند کشور من، کمزوری خودکشیست.
چرا نیازی صاحب یکباره چنین به خوبیکردندافتاد؟
روزی که آقای نیازی از من معذرتخواهی خوب پخته کرد و رفت، منم مصروف شده و دگر آن روز یادم نیامد، تا آن که منزل شان رفتم و برگشتم.
طیطریق تا رسیدن به محلکار، « مسجدشریفجامع پلخشتی » فرصتی داد تا حافظهی بعید ماجرا فعال شود، چندان بعید هم نهبود. از خودم پرسیدم چه شد که وی چنین از زمین به آسمان افتاد؟ کسی که من را تهدید به بستن در پشتموترش و کشانکشان بردن به محکمهی نظامی و گفتن این که من را از خط اول گرفته و نفر مسعود هستم، یکباره چنین مهربان شد؟ دوباره به خودم پاسخ روانشناختی تجربی دادم، نه علمی. گفتم انسانست شاید، همان روز جای دگری ناراحتی داشته، شاید احساس تحقیری از سوی من کرده و شاید و شایدهای دگر. روی من هم نه شد که از وی بپرسم چرا چنین شد؟ یک چیز بعدها در ذهنم تداعی گردید، که انسان قابلیت تغییر و پیبردن به اشتباه خود را دارد. حتا اگر بیرحم باشد و جبار. تاریخ از اینگونه انسانهای عادی و یا برجسته کم نه دارد، سلوک انسان، گاهی مدیون ساختار آرامشهوشاوست که خدا برایش داده و نیازی هم از همین قماش یکی بوده. منم که آدم شاملوکامل نهبودمونیستم. غالباً کدام عملی پیش از آن روز مرتکب شده بودم که در وی اثر انفجاری کرده بود. قَدرِ مسلم مگر اینست که در روز پرخاشگری وی، من هیچ ملامتی نه داشتم.
چنینست رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت**
**در نقل قول این بیت فردوسی اختلافاتی اند، نیازمند پژوهش جدا. اگر عمر باقی بود، به آن خواهیم پرداخت.
روزها، ماهها و دوسالی از کامل شدن کارها و بهرهبرداری دکاکین گذشته بودند. دوستان از هر سویی که میدانستند، به دیدنم میآمدند. مگر جنجال مهمانداری بود جمشید عزیز ما. آنزمان پنجشیری بودن مانند امروز خودش جرم ثابت شده بود. من که چندباری به نام پنجشیری یا قوماندان پنجشیری دارای ۱۲بادیگار زندانی و بعد رها شده بودم. حساسیت را میدانستم. کم کم رفت و آمد چند رفیق پنجشیری من شروع شد. نخستین کسی که آمد، حاجی صاحبجمیل خنچی بود. نهمیدانم چهگونه و چهطور وارد کابل شده و نشانی مرا پیدا کرده بودند؟ آمدن شان که مشکلی نه داشت، پس رفتن شان برای من یک دلهره بود. به آن جهت، وقتی حاجی صاحب جمیل آمد و میخواست دوباره برود، خودم در موتر خود تا خیرخانه رسانیدمش. دلیل این بود که اگر در فاصلهی آمدوبرگشت وی، کسی او را شناسایی و دستگیر میکرد، خستهی اتهام در پای من میشکست که پیش « رئیس عِثمان اصطلاحی که بیشتر وطنداران خنچی من را با آن خطاب میکردند».
رفتوآمدها کمی زیاد شدند و کار من همین بود.
اواخر ماه اسد بود که در ادامههای آمدن وطنداران و شرکای قبلی من، مرحوم حاجی عبدالقادر هم پیدا شدند، گفتند بیمارند و به تداوی آمده اند. تا جایی که ممکن بود، سعی کمک کردم. اینسوتر وقتی به دفاتر شهرداری یا اوقاف طالبان میرفتم و یا شهروبازار را میدیدم، آشفتهگیهایی را احساس میکردم. مولوی صاحب عجبخان هم کم میآمدند و نیازی صاحب که هیچ نیامدند. از دکاندار شان قاری*** … پرسیدم، گفت آمده بوده و کرایه را گرفته و رفته.
از شهرداری هرکسی که سوی جبههی شمال کابل میرفت، خبر میرسید که کشته شده. شدت عملیاتهای جبههی مقاومت زیاد شده بود، احمدشاه مسعود هنوز زنده بود و رهبری جبهه را داشت. حاجی قادر و دگران مثل عبدالمهجن، فضلالحق ووو… در رفت و آمد بودند و من در دلهرهی امنیت شان. روز ۱۸سنبله ۱۳۸۰، در دفتر بودیم، حاجی قادر هم به دلیل بیماری در بالای اتاق دراز کشیده بود طوری که پاهایش جانب شمال، رویش جانب غرب یا قبله، سرش جانب جنوب و تختهی پشتش جانب شرق حویلی مسجد بود. پیراهنوتنبان کمرنگ شیرچاییگونه، کلاه سفید و دستچپش زیر سرش. اینسوتر احمدآقای مسکینمل رفیق من و من و نقیب و جمشید نشسته بودیم. نزدیک نانخوردن و نماز پیشین بود. من در نزدیک در ورودی اتاق مینشستم که رویم طرف مسجد و در عقب هم غرب مسجد یعنی طرف قبله بود. وقتی کسی می آمد، من دیده نه میتوانستم تا خودش صدا بلند نه میکرد. دگران دیده بودند که کسی آمده. نقیب به پشتو صدا کرد که مولوی صایب راځه دننه= مولوی صاحب داخل بیا. صدا من را هم متوجه ساخت وقتی نگاه کردم، ملا اهلالله****، رئیس ناحیهی دوم که قبلاً از محافظان ملا عبدالمجید شهردار کابل را دیدم. به دلیل رفتوآمدهای کاری، خیلی با هم آشنا شده بودیم. او به مهمانی آمده بود. ورنه ساحهی کارشان نه بود. نان را خوردیم. جماعت گذشته بود، ملا اهلالله نماز پیشین را امامت کرد و ساعت تقریباً دونیم بجه رفت. احمدآقا هم نیم ساعت پس از وی رفت و نقیب و جمشید هم مصروف کارهای شان شدند. من و مرحوم حاجی عبدالقادر تنها ماندیم. او دوباره به پهلو خوابید، من هم عادت دارم از نوجوانی، هر روز پس از چاشت تا یکساعت حتمی میخوابم. من را هم خواب برده بود. یکباره از پایان دکاکین و روی جادهی فرعی صدای اللهواکبر بلند شد. بیدار شدیم، از نقیب پرسیدم چیگپ است؟ گفت (…چند طالب جیغ زده میرن که احمدشاه مسعود کشته شده…)، من و حاجی قادر چشم به چشم شدیم. نقیب آدم کارکردهای اوپراتیفی بود، گفتم درست پیدا کند که چی گپ است؟ وی پایان رفت. من از قادر پرسیدم که چی فکر میکند؟ گفت (…شاید راس باشه، امرصایب بسیار بی اتیاط “احتیاط” اس… جاسوسا دور و پیشش بودین … اونه شهیدش کدین…). برای من خیلی جالب بود که خبر چطور به این سرعت مافوق سرعت صوت پخش شده؟ به قادر گفتم گمانم گپ تو راست باشه. هر کسی که بوده عاجل به استخبارات مربوط خودش اطلاع داده و خبر جهانی شده. ورنه هیچ امکان نه داره که اینقدر زود خبر برسد. بعدها دیده شد که نخست خبر مجروح شدن وی را دولت استادربانی داده. مگر چه کسی خبر اصلی را داده.
منم قادر را در بیبیمهرو به خانهی شان رسانیده و گفتم چند روز در خانه بماند و خودم هم طرف خانه رفتم.
***داستانی دارد که در بخش بعدی خواهید خواند…
****ملا اهلالله جوان هلمندی طالب از محافظان مورد اعتماد شهردار طالبان در کابل بود. شهردارکابل از ارکان خیلی نزدیک به مرکز قدرت موسوم به ملا عمر در کندهار و انصافاً آدم خوبی بود. اگر ملا عبدالمجید چنین دسیسهیی طراحی شدهی احتمالی از سوی طالبان را خبر میداشت و یا طالبان دست مستقیم در آن میداشتند، ملا اهلالله هم خبر میبود و برای ما به عنوان یک پیروزی آن را روایت میکرد. یعنی طراحی ترور احمدشاه مسعود در سطح خیلی بلند شاید هم با یا بدون اطلاع شخص ملا عمر صورت گرفته باشد. این آن که بادار به مزودرش وقعی نه میگذارد.
حوادث ۱۸سنبلهی ۱۳۸۰مطابق ۹سپتامبر و شهادت قهرمان ملی و ۱۱سپتامبر
ناپدید شدن نیازی و مولوی صاحب عجبخان
همه چیز در یک چشم به هم زدن تغییر کرد و جهان در میان سه روز دگرگون شد. اخبار بعدی جهان موضعگیریهای متفاوتی نسبت شهادت قهرمان ملی داشتند. هنوز پرداختن به دریافت جزئیات ترور ایشان آغاز نه شده بود که آمریکا برنامهی از پیش تنظیم شدهی ۱۱سپتامبر را عملی کرد.
در پی اخطارهای نخستین سپردن اسامه به آمریکا بود که حذف طالبان را رقم زد. بیشتر از این پرداختن به آن در حوصلهی این نوشته نه میگنجد و ما به داستان خود ادامه میدهیم!
پسا تهدید لفظی بیثمر، آمریکا و متحدانش به اسلحه و اشغال کشور ما دستبرده، طالب مزدور خویش را که گویا سرکشی از امر کرده تنبه نمود.
شدت بمباردمانهای با هدف و بیهدف زیاد گردیده و بعداً بلاکی که من با فامیلم در آن سکونت داشتیم و همان زینهیی که خانهی ما بود بمباران و یک دختر کودک شهید شد.
ما همچنان به کار روزمره ادامه میدادیم. اما این وسط مولوی صاحب عجب خان و برادران و فرزندان و برادرزادههایش که در دکان کلان موسوم به ( پی سی او ) مصروف بودند، با آقای نیازی یکباره ناپدید شدند. گویی هیچ هست شان نه شده بود.
روزها گذشتند و عرصه برطالب تنگتر میشد، تا این که طالب سقوط کرد و نیروهای مقاومت وارد کابل شدند.
جناب عزیز آریافر، دانشمند جوان و دوست من، با پیشنهاد به مارشال فقید، به من در نخستین روزهای سقوط طالبان، وظیفهی قبلی رسمی ام را دادند. اینبار توسن بخت من در جولان بود و باید خود را بیخود کرده و لجامگسیخته هر سویی میتاختم
روزها و ماهها گذشتند، از این دو دوست ما خبری نه شد. از آقای نیازی که خبری نه میشد گرفت، چون نشانی وی در استان خوست را نه داشتم. مگر از مرحوم حاجی صاحب عجبخان خبر داشتم که در روستای آبچکان استان لوگر بودند. خودم به منزل شان در آقاعلی شمس رفته و به همسایهی شان گفتم تا برای بازگشت ایشان به کابل، اطلاع دهدِشان. این که همسایه احوال داد یا نه، معلوم نه شد. مگر مولوی صاحب،زود نیامدند. نزدیک به سه ماه از سقوط طالبان گذشته بود که یک صبحی زنگ دروازهی خانهی ما در مکروریان صدا بلند کرد و فرزند ارشدم آن را باز کرد و آواز مولوی صاحب را شنیده و با شتاب به احترام شان دهن دروازه رفته، بعد از احوالپرسی گرم وطنی، در سالن نشستیم…
اما چشمان من هم چنان نیازی صاحب را میپالیدند، مگر ایشان را غیب زده بود.۸
دنباله دارد..
محمدعثمان نجیب
نمایندهی مبان
مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه میدانم.
Sent from my iPad

