افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

مختصری در مورد نقد رمان« کوچۀ ما»

از چند هفته به این سو سری از نوشته های  آقای محمد نبی عظیمی را در مورد رمان ( کوچۀ ما) اثر داکتر محمد اکرم عثمان در سایت مشعل تعقیب میکنم. هر چند تا حالا این رمان را نخوانده ام و به جز چند ابراز نظر و اقامۀ دعوا در مورد این رمان را از طریق سایت های مربوط به اعضای باز نشسته ای ح. د. خ ا مطالعه کرده ام؛ اما نوشته های آقای جنرال نبی عظیمی مرا واداشت که صرف روی برداشت های ایشان چند نکته را به عرض به رسانم.

نخست از همه اینکه در بخش اول نظریات خود آقای نبی عظیمی کوچۀ ما را یک رمان قبول ندارد و واهمه های زمینی  نوشته ای خود را رمان جا میزنند و بر علاوه  (کوچۀ ما) را سرپا هتک حرمت و بی احترامی به اعضای ح.د.خ.ا دانسته و ببرک کارمل رئیس جمهور دستنشانده روس ها در افغانستان را با آب و تاب فراوان به تعریف مینشیند. او آشنایی با این رمان را آنقدر رنگ داستانی میدهد که خیال میکنی با لیون تولستوی دیگری سر و کار داری و اشعار و متلک های از این و آن میاورد و درین محشر سرای روشنفکران خود را عالمتر از همه و رهنمای کل جلوه میدهد. خوب بهتر است معنی رمان قبل از آشنایی با خلقیات جناب ایشان در واهمه های زمینی و داستان های کوتاه و نوشته های دیگر شان را از طریق قاموس های معتبر دنیا جستجو کرد.

داستانهایکه طور منسجم  یک دوره زمان را بر اساس تقلید نزدیک به واقعیت مرتب میسازد، عادات، حالات شخصیت ها را روانکاوی مینماید و یا بازنگری میکند و شرحی از یک دورۀ تاریخی است رمان نامیده میشود.

رمان طویل است، انسان در نوشتن آن به تخیل اتکا میکند. در آن حوادث بیان میشود. در رمان شخصیت ، موقعیت، عمل عکس العمل و توالی حوادث بیان میشود. بحران های عاطفی، توصیف افکار و اعتقادات، رسم و رواج ها و بالاخره مقطعی از تاریخ یک جامعه شامل آن است.

گفتم من رمان ( کوچۀ ما) اثر داکتر محمد اکرم عثمان را نخوانده ام اما از طول و عرض نوشته های  نبی عظیمی فهمیده ام که این رمان (کوچۀ ما ) در کدام موقف هنری قرار دارد.

با نوشته های جنرال صاحب نبی عظیمی از دیر گاهی اشنا ام. بدون تردید قلم آقای عظیمی در همه موارد داستانی است. آن مرثیه که بخاطر درگذشت محمود بریالی برادر آقای کارمل رهبر محبوب خود چهارسال و پنج سال  قبل نوشته بودند را با تغیر اندکی به داستان گونۀ ای به نام ( زمزمه های گوشه نشین  ) مبدل ساختم. بلی آنروز ها ایشان در یک گوشه ای شهر تاشکند تشریف داشتند و خبر درگذشت یار غار خود را از کشور هالند تعقیب میکردند. برایم خیلی جالب بود درین مرثیه واژه گاهی غم انگیز و گاهی هم  شادی آفرین بود. وقتی با برادر رئیس جمهور در لیسۀ حبیبیه درس میخوانند و آن جوانک خوشپوش و خوش گپ دل از دلخانه همه را میبرد:

این چنین نوشتن کاملن هنر است که وقتی  در مقابل روضهء مبارک حضرت علی کرم الله وجهه  مکان مقدسی قرار میگیرد دفعتن از سر صدق وخلوص نیت دعا میکند که حاجت اش بر آورده شود و این بیت بیادش میآید : ازکرامات سخی جان کور بینا می شود. و به حق سخن های ناشنیده که مرید ببرک کارمل  اینقدر به اوهام عامیانه مبتلا میگردد. و خلاصه  رمان کوچۀ ما از میان گردو غبار در کتابقروشی و یا شاید شکسته گنبد های یک زیارت شعر سپید فریدون مشیری را بیادش میاندازد. که بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..... خیال میکنم من اشتباه گرفتم، زیرا کتابفروشی ها در افغانستان منتظر اند که بعد از ده سال  فرهیختۀ ارجمندی  چون آقای نبی عظیمی آنجا تشریف آورده و کتابی بخرند و ازین رو کتاب های شانرا اکثرا خاک و موریانه میخورد....

جناب عظیمی صاحب در تعریف از ویرایشگر، مهتمم و حتی از چاپخانۀ آن بگونه طنز آلودی یادآوری میکند و میخواهد شخصیت های هر کدام از آنان چنان به کنگاش بگیرد که گویا یکی شاعر بزرگ و صاحب فلان نوشته و آن دیگری از فلان نقطۀ نظر مورد تائید و رد است و یا آنکه خارج از موضوع به طول نوشتۀ خود می افزاید.

تا کنون آقای عظیمی در چهار بخش شامل بیست و هفت صفحه کوچۀ ما را به نقد گرفته  و این سریال هنوز هم ادامه دارد و بدون شک شاید مثوی هزار من شود. زیرا این نقد طولی بود و عرضی برابر یک سر موی ندارد. درین نوشته که نه میشود آنرا نقد و نه  توضیح جانبی دانست، سراسر تعریف از حیطۀ ایشان به نقد و به شاهکار های ادبی  دنیا از شعر گرفته تا رمان، طنز، داستان و تاریخ است و ماشالله به جنرال صاحب نبی عظیمی که اگر دیگری به جای ایشان بود وقتی از اسپ افتاده بود باید جلو آنرا رها میکرد.

دو: اینکه طرفداران آقای  اکرم عثمان  همانقدر که او را میشناسد صد برابر به گذشته های نبی عظیمی آشنایی دارند و حتی  نه تنها دوستان آقای اکرم عثمان بلکه فرد فرد ملت افغانستان به کارکرد های ایشان و دوستان شان آگاه اند. بگفتۀ نقادعزیز داکتر اکرم عثمان در زمان سلطنت ظاهرخان گل سر سبد بود صدایش از طریق امواج رادیو بیرون میشد و در زمان داود دیکتاتور جنرال کنسل سفارت در فلان مملکت خارج بود.

شاید برای عظیمی غیر قابل باور باشد که در میان خلقی پرچمی ها هم انسانهای بودند که با اخلاص به اندیشه های دوران ساز عصر خود جام شهادت نوشیدند و در میان مجاهدین هم هزاران شیفته وطن و قوم و قبیله وناموس وطن بود که خونش را برای آزادی این خاک فدا کرد و هستند  در میان این هر دو طایفۀ آدمهایکه نام شان بالای شان و کنیه انسان سنگینی میکند. وقتی دوستان شما به این عقیده اند که اکرم عثمان حنجره و قلمش را به پلشتی های  دوران داودخان فروخت باید بداند که کم نبودند در اطراف آن سردار دیوانه که او را اغفال کردند و در بامداد یکروز تروج او وخاندان اش را کشیدند. و کم نبودند سر سپرده های روس  که  در حضور خلق افغانستان فریاد میزدند( ما به لئونید برژنف عزیز وعده میدهیم. از راهی که انتخاب نموده ایم بر نمیگردیم….) راهی که جدا از خفت، وطنفروشی و پلشتی بود. نه برای غفار عریف نه برای  نبی عظیمی و نه برای یکی از اعضای بازنشستۀ حزب دیموکراتیک خلق افغانستان به رهبری ببرک کارمل و دیگران زیب دارد که در بارۀ  کارمل قلم فرسایی کنند و نه میشود در مقابل گذاشتن انگشت انتقاد بالای شخصیت کارمل دست روی هم گذاشت.

شاید بر خلاف نظر اقای عظیمی نقاط قوی نه ضعیف این رمان در گذاشتن انگشت روی جنایاتی باشد که روس ها و عیادی آنان در یک و نیم دهه به مردم افغانستان مرتکب شده اند. آقای نبی عظیمی مگر همان کس نبود که  اوامر عملیات بمباران روستا های هرات را در سالهای 1359 صادر میکرد. او در کشتار مردم بیدفاع، تخریب مزارع، خانه ها و کوچه و پسکوچه های و ریختن خون هزاران نفر دست نداشته است؟ مگر این آقا و دوستان او نبودند که پلان بنانسیوان نماینده ملل متحد برای تشکیل حکومت ائتلافی را نقش بر آب نموده و با جنایتکاران جهادی دست یکی نموده و شهر کابل را به قربانگاه مردم بیدفاع تبدیل کردند. اردوی صد ساله افغانستان را در هم شکسته و سلاح های سبک و سنگین آنرا در بازار های پشاور به فروش رساندند و هرکدام از آنان به آی اس آی پاکستان بیعت نمودند. مگر دوستان آقای عظیمی نبودند که داکتر محمد اکرم عثمان را در وزیر اکبر خان تیر باران کردند؟

این آقای نقدگر خوابهای آشفتۀ خود را چنان با آب و تاب تعریف میکند که خیال میکنی تنها اوست که همه چیز فهم و همه کاره است. شاید نمیداند وقتی دوستان داکتر اکرم عثمان به تعریف اش قلم میزنند نه بخاطر آنست اگر شود بوسیله او شخصیت خود را تصدیق نموده و به یکی از مدارج جنرالی، آقای و یا خاندانی برسند. هنر داکتر اکرم عثمان برملا ساختن زشتی ها و پلشتی های  است که توسط فروخته شدگان و سرسپرده های بیگانه بر این ملت رفته است. از داستانهای کوتاه گرفته تا مقالات اجتماعی یاداشت های  ادبی اش گاهی بوی  شقاوت، بغاوت، زشتی و پلشتی  استشمام نمیشود. اگر غفار عریف بخاطر آشنایی با طنز تاریخ که مسلمن تنها در نوشته های داکتر عثمان نه بلکه در نوشته های اکثر روشنفکران ما چه در داستان، چه در مقالات و رمان آمده و میاید باید بپذیرد که  شخصیت ها در رمان و یا داستان گاهی مخلوق نویسنده نیست بلکه هر کس از دیدهایش و از واقعیت های ملموس جامعه ملهم گشته و اثری را خلق میکند. حتی داستانهای سوریالستی و رمان های تخیلی ازین قاعده پیروی میکند. اینکه آقای نبی عظیمی میفرماید کاش این رمان را دو مرتبه نمیخواندم و کاش این رمان را داکتر اکرم عثمان نمینوشت خیلی خند آور است.

عقده گشایی های که دررمان کوچۀ ما مریدان  ببرک کارمل و یا اعضای بیروی سیاسی ، لشکریان و یا دوستان بین المللی شانرا آزار داده است طوریکه معلوم میشود از قراین شخصیت و اعمال آنان بوده است. شاید درین رمان گاهی شخصیت غفار عریف به نام  و موقف اجتماعی اش آورده نشده باشد. شاید اکرم عثمان حتی کارمل را به حیث یکی از انسانهای خلق کرده باشد که از خود ارادۀ ندارد و تمام قدرت اش را بیگانگان به او میدهند. شاید یک دایم الخمر، یک چاپلوس و آدم عصبی تعریف شده باشد که متأسفانه در جامعۀ ما چنین شخصیت های کم هم نیستند.

آقای جنرال محمد نبی عظیمی در یک نوشته های انتقادی اش از اربکی ها خیلی ازین گونه شخصیت های که در دوران هجوم روس ها باعث فروپاشی نظام بدبختی ها زشتی ها و پلشتی ها شده اند یاد آوری کرده است و خودش میداند که نویسنده  به خاطر رنجیدن دوستانی نمیتواند خاموش بنشیند.

و اما آقای نبی عظیمی بر نقد روی  مسایل مطرح سیاسی در رمان (کوچۀ ما) بخش های دیگری را با قضاوت های ناشیانه و عقدمندانه (کوچۀ ما)  بدون سوژه، مضمون و  شخصیت های مطرح، شخصیت اصلی دانسته و خلاصه آنرا بحیث یک رمان قبول ندارد.  رمان (کوچۀ ما ) را پر از تعدد حوادث دانسته و عقیده دارد که رمان نباید از تعدد حوادث بوجود آید. فرض میکنیم  جنگ و صلح اثر لیون تولستوی باید روی یک حادثه مشخص میبود. رمان محاکمۀ کافکا باید از یک حادثه بوجود میآمد.... البته این عقیده خاص جناب  عظیمی است در حالیکه حوادث در طی رمان کشش خواننده را برای پایان ماجرا ها هزار و یکشب  میبرد. نثر رمان کوچه ما بطور کلی به مزاح پرچمی ها و از جمله آقای نبی عظیمی و جناب غفار عریف برابر نیامده و از لابلای گفتگو های شخصیت ها جملات و افاده های را بیرون نویس کرده و آنرا توهینی به دوستان خود قلمداد کرده اند. اشتباهات املایی را از داخل کتاب یاداشت نموده و فرموده این کلمات را عوام مورد استفاده قرار میدهند. خیلی خنده آور است. اگر داکتر اکرم عثمان عنوان کتاب اش را مجلس اعضای بیروی سیاسی، کانفرانس درست نویسی زبان فارسی  دری میگذاشت باید به زبان ادبیات شناس و فیلسوف بزرگ شرق جنرال نبی عظیمی مینوشت. ولی عنوان کوچه است، در کوچه بیسواد، باسواد، فیلسوف، دزد،  زنباره و قمار باز پیدا میشود و هرکدام زبان و افاده های خود را دارد. وقتی از زبان یک قصاب سر کوچه میشنوی... خرکار بی پدر ومادر کوخ داره.... و از زبان یک جانی میشنوی... درنُه سوراخ مردم گل میخ فرو می کنند... خیلی عادی و حقیقی مینماید. اگر زبان  یک نفر زبان ادبی است  زبان هزار  دیگر غیر ادبی است.

نمیدانم چرا نبی عظیمی میخواهد داکتر اکرم عثمان را یکی از اعضای ح. د . خ . ا معرفی نماید؟ و باز کسی نمیداند که چرا اشخاصی چون عارف سروری، حکیم سروری، بشیر رویگر، ذبیح الله زیارمل ، مهرالحق قطره، قدوس غوربندی، عبدالصمد اظهر ، رحمت الله ، شادروان موسی آتش ، سیلانی را درین کتاب آماج توهین و دشنام قلمداد میکند؟! شاید آخرین نتیجۀ دوستان پرچمی ما چنین باشد که نه تنهی شاید داکتر اکرم عثمان این شخصیت های تاریخ را که انقلاب برگشت ناپذیر شان باعث یکقرن عقب ماندگی سرزمین افغانستان گردید و بلاخره هرکدام از آنان در گوشۀ به نام نهضت های فراگیر و نیرو پیشرو از بام تا شام به کله کدوی هم میکوبند. با هندو، مسلمان، یهود و مسیحی بخاطر انداختن تفرقه دست دوستی دراز میکنند؛ خاین  وطنفروش و دسیسه ساز میدانند و به حرف های شان را به پشیزی نمیخرند.

آقای نبی عظیمی، قدوس غربندی، دستگیر پنجشیری، غفار عریف و دیگران بدون شک برای برائت دادن خود دست به هر شاخه و هر خس و خشاک میاندازند تا اگر شود روزی مردم افغانستان آنان به حیث نخستین عاملین بدبختی های ملتی ندانند که با خون آنان را به مدارج اکادمیسین، جنرالی، انجینری و استادی رساندند.

نعمت الله ترکانی

17 نوامبر 2010