افغان موج   

حدود دو هفته پیش، مقاله‌ ای توجهم را جلب کرد که از دید روش ‌شناسی تاریخی و شیوۀ طرح مفاهیم، بیش از آنکه بر پژوهشی مستقل استوار باشد، بازتاب روایتی از پیش‌ ساخته به نظر میرسید.

 اینگونه روایت ‌ها هرچند به ‌ندرت، اما در مقاطع خاص در فضای رسانه‌ ای تکرار میشوند. نویسندۀ مقاله شیرمحمد ساپی است و عنوان آن «کلمهٔ آریا؛ تا سال ۱۸۵۲رسماً کشوری به نام ایران وجود نداشت». عنوانی که خود، جهت‌ گیری بحث را از همان آغاز مشخص می کند.

در بررسی مسائل تاریخی، تمایز میان مفاهیمی چون «نام سیاسی»، «هویت تاریخی» و «پیوستگی تمدنی» امری اساسی است. نادیده گرفتن این تمایزها معمولاً به نتیجه ‌گیری ‌های نادرست میانجامد. عنوان مقالۀ مورد بحث، قبل از روشن ساختن این تفاوت‌ ها، به طرح ادعا هائی میپردازد که بیشتر رنگ و بوی ایدیولوژیک دارند تا تحلیلی و مبتنی بر شواهد تاریخی.

به مشکل میتوان این مقاله را مستقل از متنی دانست که پیشتر از سوی همین نگارنده، در نقد مقاله ‌ای از مدیر وبسایت «افغان–جرمن آنلاین» منتشر شده بود. آن نوشته با عنوان «در خصوص مقالهٔ منتشرشده در افغان‌ جرمن»، به تاریخ ۱۲دسمبر سال گذشته، به ‌ترتیب در وبسایت‌ های «افغان موج» و «آریانا افغانستان» به نشر رسید؛ دو رسانهٔ برون ‌مرزی که از اعتبار شناخته ‌شده‌ ای برخوردارند و پایبندی آنان به اصول حرفه‌ ای و مسئولیت‌ های مطبوعاتی آشکار است.

به نظر میرسد مقالهٔ اخیر شیرمحمد ساپی، دست‌ کم در سطح طرح مسئله، واکنشی غیرمستقیم به همان بحث باشد. در اینجا لازم است افزوده شود که از مدتی بدینسو، تلاش‌ هائی هدفمند برای انکار برخی واقعیت‌ های تاریخی ــ خصوصاً در ارتباط با ریشه‌ های باستانی سرزمینی که امروز افغانستان نامیده میشود و مفاهیمی چون «آریانا» و مردمانی با هویت «آریایی» ــ از سوی و‌بسایت افغان‌ جرمنِ منتشرشده در آلمان، به دلایلی کاملاً آشکار، جریان دارد. این رویکرد پیشتر نیز در قالب مقاله‌ ای از سوی مدیر همان پورتال بازتاب یافته بود.

از این منظر، میتوان انگیزهٔ مقالهٔ آقای ساپی را نیز واکنشی در برابر روشنگری ‌هائی دانست که متن انتقادی آن توسط این نگارنده به رشتهٔ تحریر درآمده بود.

در هر حال، تأخیر در پرداختن به مقالهٔ حاضر به هیچ‌وجه به معنای کم‌اهمیت دانستن موضوع نیست؛ این تأخیر صرفاً ناشی از اشتغالات فردی در این مدت بوده است. ذکر این نکته ضروری است که آنچه در پی میآید، پاسخی سنجیده و مبتنی بر تحلیل تاریخی است، نه واکنشی شتابزده یا احساسی.

نخست، با توجه به عنوان مقالهٔ شیرمحمد ساپی با نام «کلمهٔ آریا؛ تا سال ۱۸۵۲رسماً کشوری به نام ایران وجود نداشت»، باید تأکید شود که در تحلیل تاریخ معاصر و مفاهیم مرتبط با هویت ملی و حدود جغرافیایی، نمیتوان به ابهام‌ گویی، ساده‌ سازی یا گزینش سلیقه ‌ای داده‌های تاریخی متوسل شد. بررسی مسائلی مانند تغییر نام کشورها و روند شکل ‌گیری هویت ملی، مستلزم نگرشی دقیق، نظام‌ مند و مبتنی بر اسناد و شواهد معتبر تاریخی است، نه برداشت‌ های شتا‌بزده‌ ای که بیشتر در خدمت نتیجه ‌گیری‌ های از پیش تعیین ‌شده قرار دارند.

در این چارچوب، یکی از نکات اصلی این است که مفاهیمی مانند «ایران» و «فارس» در دوره‌ های مختلف تاریخ و بر اساس شرایط سیاسی، فرهنگی و دیپلوماتیک، معنای متفاوتی داشته ‌اند و نقش   گوناگونی ایفا کرده ‌اند. نادیده گرفتن این تفاوت‌ های تاریخی و مفهومی، یا کاهش آنها به تفسیر یکجانبه و محدود، نه تنها به فهم علمی و دقیق تاریخ کمک نمی ‌کند، بلکه ممکن است منجر به تحریف عمدی یا ناآگاهانه واقعیت‌ های تاریخی شود.

تحولات سیاسی و دیپلوماتیک قرن نوزدهم میلادی، از جمله امضای قرارداد ترکمانچای در سال ۱۸۲۸میان دولت قاجار و امپراتوری روسیه و امضای قرارداد ۱۸۵۲میان ناصرالدین ‌شاه و دولت بریتانیه، بدون تردید از مهم ترین رویداد های تاریخ منطقه به ‌شمار میآیند. این قراردادها، که یکی به واگذاری بخش‌ هائی از سرزمین‌ های قفقاز به روسیه انجامید و دیگری یکی از اولین معاهدات استعماری بود که امتیازاتی به غرب داد، نقش مهمی در شکل ‌گیری تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بعدی ایفا کرد. چنین رویدادی نه تنها مرزهای جغرافیایی آن کشور را تغییر داد، بلکه پیامدهای سیاسی و روانی عمیقی بر ساخت قدرت و برداشت‌های هویتی در منطقه گذاشت.

با این حال، نکته ‌ای که محل انتقاد جدی است، نحوهٔ نادرست استفاده از این تحولات در برخی متون و استدلال‌ هاست؛ جایی که به جای ارائهٔ تصویری منسجم و کامل از روند تاریخی، با مجموعه ‌ای از تناقض‌ ها و برداشت‌ های سطحی رو به ‌رو هستیم. یکی از خطاهای آشکار در این زمینه، ادعای نادرستی است که سال ۱۸۵۲یا بطور کلی نیمهٔ قرن نوزدهم را به‌ عنوان نقطهٔ شروع «وجود رسمی ایران» معرفی می‌ کند. این ادعا از نظر تاریخی و مفهومی صحیح نیست. نام «ایران» در برخی اسناد دیپلوماتیک و مکاتبات بین‌ المللی آن دوره هرگز به معنای تأسیس یک کشور جدید یا تولد هویتی تازه نبوده است. در دورهٔ قاجار، همزمان با گسترش روابط خارجی، نام «Iran» به‌ تدریج در کنار «Persia» در متون اروپایی رایج شد؛ این روند تنها بازتاب یک تحول زبانی و دیپلوماتیک بود و نباید آن را نشانه‌ ای از نفی پیشینهٔ تاریخی و تداوم هویت کشور تلقی کرد. بنابراین، هرگونه ادعای مبنی بر شروع «وجود رسمی ایران» در سال ۱۸۵۲نادرست است و نیازمند بازنگری در فهم تاریخی و مفهومی این موضوع ‌میباشد.

بر این اساس، ادعای اینکه «تا پیش از ۱۸۵۲کشوری به نام ایران وجود نداشت»، چیزی جز بازتولید نگاهی تقلیل ‌گرایانه، و گمراه‌ کننده به تاریخ نیست. خطر چنین برداشت ‌هائی در آنجاست که این نوع استدلال ‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، «تبر به دست» گروه‌ هائی میدهد که می‌ کوشند موجودیت افغانستان را نیز به‌ عنوان یک واحد سیاسی– تاریخی، صرفاً به دلیل رسمی ‌شدن نام «افغانستان» در قرن نوزدهم، مورد تردید قرار دهند. این شیوهٔ استدلال، اگر دربارهٔ ایران نادرست است، دربارهٔ افغانستان نیز به همان اندازه بی ‌پایه و تحریف ‌آمیز خواهد بود.

به همین قیاس، تغییر رسمی نام «پارس» به «ایران» در سال ۱۹۳۵در سطح بین ‌المللی، از جهاتی صرفاً اقدامی اداری و نمادین برای یکسان سازی نام کشور در اسناد و مناسبات جهانی بود. تبدیل این تصمیم به «نقطهٔ آغاز یک کشور» یا «تولد یک هویت جدید»، نه تحلیل تاریخی، بلکه خلط آشکار مفاهیم و تحریف صریح واقعیت است؛ تحریفی که بیش از آنکه به روشن ‌شدن تاریخ کمک کند، آن را به ابزاری برای مجادلات ایدیولوژیک بدل میسازد.

بدیهی است که مفهوم «وجود» و «هویت» ملی، بر پایهٔ منابع بومی، سنت‌ های سیاسی پیشامدرن، و شواهد زبانی و تاریخی استوار است، و تغییرات در نام‌ ها یا ترسیمات مرزی، عمدتاً جنبه ‌های بیرونی و ظاهری این هویت‌ ها را بازتاب میدهد. تاریخ جهان سرشار از نمونه‌ هائی است که نشان میدهد تفاوت در نامگذاری، هرگز به معنای فقدان هویت سیاسی و فرهنگی یک سرزمین نبوده است.

برای مثال، کشور «چین» در اسناد اروپایی تا قرن بیستم با نام China  شناخته میشد، در حالی که خود چینی‌ ها هزاران سال است آن را «ژونگگوو(Zhongguo) » مینامند. در مورد جاپان نیز، نام بومی «نیهون» یا «نیپون» است، هرچند در زبان ‌های غربی با عنوان Japan شناخته میشود. فرانسهٔ امروزی در دوران روم باستان به نام «گالیا» (Gaul)  شناخته میشد و پس از فتح آن توسط جولیوس سزار در قرن نخست پیش از میلاد، عنوان «گالیای رومی» را به خود گرفت. اسپانیه در دوران باستان «هیسپانیا»   (Hispania)  نامیده میشد؛ نامی که به تمامی سرزمین‌ های تحت سیطرهٔ روم در شبه‌ جزیرهٔ ایبری اطلاق می‌ گردید و شامل اسپانیه و پرتگال امروزی نیز میشد.

پرتگال نیز در آغاز بخشی از همین هیسپانیا بود و پس از فروپاشی امپراتوری روم، به واحدهائی چون گالیسیا و «پرتوکاله» (Portucale) تقسیم شد؛ نامی که بعدها به عنوان نام رسمی کشور پرتگال تثبیت گردید. مصر در دوران باستان با نام «کِمِت» (Kemet) یا «سرزمین سیاه» ــ اشاره به خاک حاصلخیز نیل ــ شناخته میشد و در متون یونانی و رومی با نام «آیجپتوس» (Aigyptos) از آن یاد می ‌گردید. ایتالیه نیز در دوران باستان بیش از آنکه به‌ عنوان یک کشور مستقل شناخته شود، با نام «روم» هویت مییافت؛ چرا که روم مرکز سیاسی و فرهنگی جمهوری و سپس امپراتوری روم بود. پیش از وحدت ایتالیه در قرن نوزدهم، این سرزمین تحت نام‌ ها و واحدهای گوناگونی چون لاتیوم(Latium) و ایتالیا (Italia)شناخته میشد.

هند نیز در طول تاریخ نام‌ های متعددی چون «آریاورته»، «هندوش» و «هندوستان»را به خود دیده و در دوره‌ های مختلف تحت حاکمیت امپراتوری‌ هائی چون موریا و گوپتا قرار داشته است. در دوران اسلامی، به‌ خصوص عصر مغول، نام «هندوستان» رواج بیشتری یافت. حتی ایالات متحدهٔ امریکا، پیش از اعلام استقلال در سال ۱۷۷۶، تحت عنوان کلی «سیزده مستعمرهٔ بریتانیه» شناخته میشد و تنها پس از جنگ استقلال، نام رسمی «ایالات متحدهٔ امریکا» را به خود گرفت.

این دگرگونی‌ های نام، عموماً پیامد تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هستند که هر جامعه در مسیر تاریخ خود تجربه کرده است و به‌ روشنی نشان میدهد که تفاوت در نامگذاری، هرگز به معنای فقدان هویت سیاسی، فرهنگی یا تاریخی یک سرزمین نبوده است.

بنابراین، در تحلیل تاریخ معاصر و مفاهیم هویتی، نباید میان «نام رسمی در اسناد خارجی» و «هویت سیاسی– سرزمینی» خلط مبحث صورت گیرد. این دو مفهوم، با وجود ارتباط ظاهری، از نظر ساختاری و تاریخی ماهیتی متفاوت دارند. تغییر نام در اسناد بین ‌المللی صرفاً ابزاری برای اصلاح و یکنواخت ‌سازی در سطح دیپلوماتیک است و نمیتواند به‌ عنوان دلیلی برای انکار وجود تاریخ و هویت مستقل یک سرزمین تلقی شود.ازاین ‌رو، صادقانه باید گفت که هرگونه استنتاج مبنی بر نبودن کشوری به نام «ایران» پیش از قرن نوزدهم، باید بر پایه منابع دقیق، معتبر و جامع استوار باشد، نه بر برداشت‌ های محدود، نادرست یا گزینشی.

عنوان مقاله شیرمحمد ساپی، که مدعی است «پیش از ۱۸۵۲کشوری به نام ایران وجود نداشت»، اگر تعصب‌ آمیز و نژادپرستانه نباشد، بی‌ تردید عنوانی غیرواقعبینانه، نادرست و دارای غرض ‌ورزی است و نمیتواند از نظر علمی معتبر تلقی شود. تحلیل‌ های تاریخی باید بر اساس رویکردی علمی، منسجم و عاری از تعصبات ناسیونالیستی و ایدیولوژیک صورت گیرند تا بتوانند تصویری صحیح ‌تر و کامل‌ تر از روندهای تاریخی منطقه ارائه دهند و از کژراهه‌ رفتن در فهم تاریخ جلوگیری کنند.

 در متن شیرمحمد ساپی همچنین ادعا شده است که یهودیان و افراد یهودی ‌تبار در شکل ‌گیری و ترویج نظریه ‌های آریایی ‌گرایی نقش داشته‌ اند و این نظریه‌ ها به‌ عنوان ابزاری تفرقه ‌افکن در جهان اسلام و منطقه معرفی شده ‌اند. روشن است که این نگرش بیش از آنکه مبتنی بر شواهد علمی قابل استناد باشد، بر تفسیرهای مغرضانه و پیش ‌فرض ‌های ایدیولوژیک استوار است. در واقع، نقش یهودیان در تاریخ فکری و سیاسی جهان، پیچیده و چندلایه است؛ اما ادعاهائی مبنی بر دست داشتن آنان در جعل تمامی اسناد و نظریه‌ های تاریخی، نیازمند مستندات قوی و قابل بررسی است که در متن یادشده مشاهده نمیشود.

به‌ عنوان نمونه، اخیراً با مقاله یا بیانیه ‌ای در نشریه ‌ای اسرائیلی با عنوان «دارالسلام پُست»(Jerusalem Post)  مواجه شدم که مدعی است بخش‌ هائی از اقوام پشتون در افغانستان و پاکستان، ریشه‌ های اسرائیلی دارند و به ‌عنوان قبایل گمشده بنی ‌اسرائیل شناخته میشوند. این ادعا، بی ‌تردید، بر پایه مستندات مذهبی، تحقیقات غیررسمی، تفسیرهای شخصی و نظریه‌ های توطئه بنا شده است. در این نوشته ادعا میشود که نسل‌ های متعددی از قبایل پشتون ساکن مناطق کوهستانی افغانستان و پاکستان، در اصل بنی ‌اسرائیل بوده و دارای هویت یهودی هستند. نویسنده با استناد به نظرسنجی‌ های محدود، شباهت‌ های فرهنگی، نام‌ های قبیله‌ ای و برخی منابع تاریخی و مذهبی، تلاش می‌ کند این ارتباط را تأیید کند. همچنین ادعا میشود که این اقوام در معرض نفوذ اسلام رادیکال و وهابیت قرار دارند که هدف آن نابودی هویت یهودی آنان است و در نهایت، بر ضرورت برقراری ارتباط و اتحاد میان این قبایل و یهودیان تأکید میشود.

در اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: چرا منابعی که بر مبنای تیوری‌ های توطئه ‌پردازانه یهودی شکل گرفته‌ اند، از یک سو بر وجود «نژاد آریایی» تأکید می‌ کنند و در عین حال، بخشی از این نژاد، یعنی پشتون ‌ها، را جزئی از خود میدانند؛ در حالی که در طول تاریخ، این گروه‌ ها بر «سامی» بودن هویتی خود تأکید داشته‌ اند؟ اگر هدف نهایی این نظریه ‌ها، ترویج مفهوم «سامی‌ سازی» و ناسیونالیسم سامی است، چه توجیهی برای این حجم از تأکید بر ویژگی‌ های نژادی و آریایی‌سازی وجود دارد؟ این تناقضات نشان میدهد که این نوع تحلیل‌ ها نه بر پایه شواهد علمی و تاریخی، بلکه بر اهداف سیاسی و ایدیولوژیک استوار است و نیازمند بررسی دقیق و انتقاد علمی است.

در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نظریه‌ های نژادی و نژادپرستانه در اروپا شکل گرفتند. نظریه‌ هائی همچون «نژاد خالص آریایی» که بعدها به‌ عنوان یکی از پایه‌ های فاشیسم و ناسیونالیسم افراطی در آلمان نازی مورد سوء‌استفاده قرار گرفتند، بر تفسیرهای نادرست، ساده‌ انگارانه و تحریف ‌شده از علوم انسانی و طبیعی استوار بودند. این نظریه‌ ها اساساً فاقد بنیان‌ های علمی معتبر در حوزه‌ هائی مانند زبانشناسی و انسانشناسی بودند و بیشتر به‌ عنوان ابزارهائی سیاسی و ایدیولوژیک برای مشروعیت ‌بخشی به سیاست‌ های سلطه‌ گرانه و تفرقه ‌افکنانه به کار گرفته شدند.

در این چارچوب، باید میان نظریه‌ هائی که در اروپا شکل گرفتند و نحوه استفاده یا واکنش گروه‌ های مختلف به آنها تمایز قائل شد. برخی از نظریه‌ های نژادی و ناسیونالیستی، پس از شکل‌ گیری، توسط گروه‌ های مختلف ـ از جمله برخی یهودیان ـ یا مورد استفاده قرار گرفتند یا در برابرشان موضع ‌گیری شد. با این حال، ادعای اینکه یهودیان «ناگزیر بودند» بر آریایی ‌بودن تأکید کنند، تفسیری تیوریک و ایدیولوژیک است که بیش از آنکه ریشه در پژوهش تاریخی و علمی داشته باشد، در چارچوب نظریه ‌های توطئه و برداشت‌ های مغرضانه قابل فهم است.

در واقع، یهودیان نیز همانند دیگر گروه‌ های قومی و فرهنگی، در طول تاریخ نگرش‌ ها و دیدگاه‌ های متنوع و گاه متفاوتی نسبت به هویت ملی و فرهنگی خود داشته ‌اند. در قرون وسطی و همچنین در دوران معاصر، بسیاری از جوامع یهودی بیش از هر چیز بر هویت دینی و فرهنگی خویش تأکید می‌ کردند و در موارد متعددی، در تقابل با ایدیولوژی‌ های نژادمحور قرار داشتند. این مسئله به‌خصوص در دوره نازیسم به‌ روشنی قابل مشاهده است؛ دوره ‌ای که یهودیان نه‌ تنها به‌ عنوان «مظهر نژاد خالص» یا «مهد نژادی» معرفی نشدند، بلکه به‌ عنوان یک اقلیت تحت ستم در معرض تبعیض و حذف سازمانیافته قرار گرفتند.

ادعای اینکه یهودیان هدف اصلیِ ساختن یا ترویج نظریه‌ های نژادی و آریایی‌ گرایی بوده ‌اند، از پشتوانه علمی و تاریخی معتبر برخوردار نیست. برعکس، این نظریه‌ ها محصول تحریف ‌های سیاسی اند که در بستر شرایط خاص تاریخی شکل گرفته و گسترش یافته‌ اند. در بسیاری از موارد، گروه‌ ها و دولت‌ هائی که از این نظریه‌ ها بهره‌ برداری کرده ‌اند، انگیزه‌ هائی سیاسی، اقتصادی یا نظامی داشته ‌اند، نه الزامات علمی یا واقعی.

در حوزه علوم، نظریه‌ های نژادی تنها زمانی قابل اعتنا هستند که بر شواهد مستند جنیتیکی، انسانشناسی و باستانشناسی استوار باشند. یافته ‌های جنیتیکی معاصر نشان میدهد که جمعیت‌ های انسانی به‌ شدت پیچیده، درهم ‌تنیده و حاصل تعاملات تاریخی طولانی‌مدت‌ اند و نمیتوان به‌ سادگی و بر پایه فرضیه‌ های نژادی، هویت‌ های ملی و فرهنگی را تعریف یا تفکیک کرد. افزون بر این، تجربه تاریخی نشان داده است که بهره‌ برداری سیاسی از نظریه‌ های نژادی، اغلب به فجایع انسانی و جنایات ضدبشری، از جمله هولوکاست، انجامیده است.

بر این اساس، ادعای اینکه یهودیان ـ یا هر گروه دیگری ـ «ناگزیر» به تأکید بر نظریه‌ های نژادی بوده‌ اند، فاقد مبنای علمی است و بیشتر در چارچوب نظریه‌ های توطئه قابل تحلیل است. در بررسی تاریخ و علوم انسانی، شایسته ‌تر آن است که بر شواهد معتبر، پژوهش‌ های مستقل و رویکردهای منصفانه تکیه شود و از تفسیرهای مغرضانه و جنجال ‌برانگیز پرهیز گردد.

در همین راستا، ادعای وجود ارتباط مستقیم میان قبایل پشتون و اقوام بنی‌اسرائیل نیز بر پایه مستندات تاریخی،جنیتیکی و باستا‌شناسی قابل اثبات نیست. منابع معتبر تاریخنگاری، به خصوص در حوزه تاریخ اقوام و قبایل، چنین ادعاهائی را رد می ‌کنند؛ چراکه هیچگونه شواهد قابل اعتماد و مستدل برای اثبات آن‌ها ارائه نشده است.

استناد به تفسیرهای مذهبی، شباهت‌ های اسمی یا برخی سنت‌ ها ـ که در میان اقوام گوناگون در نقاط مختلف جهان مشاهده میشود ـ نمیتواند به‌عنوان مدرکی قوی برای اثبات نسبت ‌های تاریخی و نسبنامه‌ های قومی مورد استفاده قرار گیرد. شباهت‌ های فرهنگی و نامگذاری‌ ها، غالباً نتیجه تعاملات تاریخی، تأثیرات فرهنگی متقابل و همزیستی طولانی‌مدت جوامع انسانی ‌اند، نه نشانه ‌ای از پیوند مستقیم قومی یا تبارشناختی.

چنین ادعاهائی معمولاً در راستای اهداف سیاسی، مذهبی یا ایدیولوژیک مطرح میشوند و در برخی موارد، با هدف تضعیف هویت‌ های ملی یا ایجاد تنش‌ های قومی و منطقه‌ ای طراحی شده ‌اند. ترویج اینگونه نظریه‌ های بی‌ پایه در قالب «پروژه‌ های تاریخی»، میتواند به سوءتفاهم‌ های گسترده و حتی درگیری‌ های قومی و مذهبی دامن بزند.

اینگونه متون عموماً به منابع معتبر و علمی استناد نمی‌ کنند و بیشتر متکی بر روایت‌ های شخصی، تفسیرهای مذهبی و منابع غیرعلمی‌ اند. چنین روشی نشان میدهد که استنتاج‌ های ارائه ‌شده مبتنی بر روش تحقیق علمی نیستند، بلکه بیشتر در چارچوب نظریه‌ های توطئه قرار می‌ گیرند و میتوانند به تحریف تاریخ و ترویج ناسیونالیسم افراطی منجر شوند.

برای آگاهی بیشتر در این زمینه، میتوان به منابع پیشنهادی زیر مراجعه کرد:

  • «تاریخ قوم یهود و اسرائیل»، یوسف شمعون، ۲۰۱۵
  • «جینتیک و تاریخ‌ پژوهی اقوام منطقه»، مارک هالند، ۲۰۱۸
  • «باستانشناسی خاورمیانه و تطابق ‌های فرهنگی»، دوکتور سارا احمدی، ۲۰۲۰
  • «تحلیل‌های علمی در حوزه قوم ‌نگاری و تاریخ ‌پژوهی»، مجله تحقیقات تاریخ، شماره ۴۵، ۲۰۲۱

در بررسی ادعای شیرمحمد ساپی مبنی بر جعل اسناد مربوط به دوره‌ های اشکانی و ساسانی، لازم است تحلیل‌ های تاریخی، زبانی و باستانشناسی به‌صورت مستقل، روشمند و علمی انجام گیرد. ادعایی که تمامی اسناد این دوره‌ ها را جعلی میداند، نیازمند شواهد دقیق، مستند و قابل ارزیابی است و نمیتوان آن را صرفاً بر پایه اتهامات کلی و بدون استناد معتبر پذیرفت.

بر اساس منابع معتبر و شواهد تاریخی، دوره‌ های اشکانی و ساسانی از مستندترین و شناخته ‌شده‌ ترین ادوار تاریخ باستان به‌ شمار میروند. این دوره‌ ها از طریق طیف گسترده‌ ای از منابع معتبر تاریخی تأئید شده ‌اند. از جمله مهم ترین این منابع، آثار نویسندگان یونانی و رومی همچون پلوتارخ، دیودوروس سیکولوس و دیگر مورخان کلاسیک است که در نوشته‌ های خود به وجود اشکانیان و ساسانیان، ساختار سیاسی آنان و روابطشان با قدرت‌ های همجوار اشاره کرده‌ اند. این متون نقش مهمی در تثبیت تاریخی این دوره‌ ها دارند.

علاوه بر منابع کلاسیک، کتیبه‌ های تاریخی از جایگاه ویژه‌ ای برخوردارند. کتیبه بیستون و سنگ نوشته های نقش رستم، که به زبان ‌های پارسی باستان، ایلامی و اکدی نوشته شده‌ اند، از مهم ‌ترین اسناد تاریخی دوره هخامنشی به ‌شمار میروند. کتیبه بیستون در زمان داریوش یکم ساخته شده و به چند زبان است. چندزبانه بودن آن با هدف انتقال پیام سیاسی و حکومتی به مردمان گوناگون قلمرو هخامنشی صورت گرفته است. این شیوه کتیبه ‌نویسی چندزبانه، نشاندهنده گستردگی امپراتوری و ضرورت ارتباط مؤثر با اقوام مختلف بوده است.

این کتیبه‌ ها اطلاعات ارزشمندی درباره ساختار سیاسی، باورهای مذهبی و شرایط فرهنگی آن دوران ارائه میدهند. همچنین سنگ نوشته‌ های شاهان ساسانی، مانند اردشیر یکم و شاپور یکم، وقایع و رویدادهای مهم عصر ساسانی را ثبت کرده‌ اند و از معتبرترین مدارک تاریخی این دوره محسوب میشوند. افزون بر این، متون پهلوی، از جمله بخش ‌هائی از اوستا (به‌خصوص زند و تفاسیر بعدی) و دیگر نوشته‌ های تاریخی که در کتابخانه‌ های متعدد منطقه نگهداری میشوند، به ‌روشنی مبین وجود زبان، سنت فکری و فرهنگ پهلوی در این دوره‌ ها هستند.

از سوی دیگر، یافته ‌های باستانشناسی ـ شامل ظروف، سکه‌ ها، کتیبه‌ ها، بناها و اشیای کشف ‌شده در کاوش‌ های علمی ـ صحت وجود و تداوم فرهنگی دوره‌ های اشکانی و ساسانی را تأئید می‌ کنند. این آثار، بازتاب‌ دهنده هویت هنری، مذهبی و اجتماعی آن زمان‌ اند و نقش اساسی در تثبیت هویت تاریخی این دوره‌ها دارند. مجموعه این شواهد نشان میدهد که اسناد و آثار این ادوار، معتبر و قابل استنادند و ادعای جعل آنها تنها در صورت ارائه دلایل علمی مستقل قابل بررسی است.

در مقابل، برخی مقالات و نوشته‌ هائی که در قالب تحلیل‌ های سیاسی، نظریه‌ های نژادی یا تفسیرهای ایدیولوژیک منتشر میشوند، اغلب با تناقض‌ های آشکار و برداشت‌ های مغرضانه همراه ‌اند. اینگونه منابع معمولاً نه بر اساس روش تحقیق علمی، بلکه با اهداف سیاسی یا ایدیولوژیک و گاه با قصد تضعیف هویت تاریخی و فرهنگی ملت‌ ها تولید شده ‌اند. فقدان استدلال ‌های مستحکم و شواهد قابل بررسی، اعتبار این نوشته ‌ها را به ‌شدت زیر سؤال میبرد.

نکته مهم دیگر، بیانیه‌ ها و عناوین به ‌کاررفته در کتیبه‌ های هخامنشی است. شاهان هخامنشی، از جمله داریوش یکم، در کتیبه‌ های بیستون و تخت‌ جمشید، خود را «شاهِ مردمان ایرانی» معرفی می ‌کنند و بر هویت ایرانی خویش تأکید دارند. این امر نشان میدهد که مفهوم «ایرانی» نه‌ تنها در دوره‌ های بعدی، بلکه در متون رسمی هخامنشی نیز حضور داشته است.

در نتیجه، شواهد تاریخی، زبانی و باستانشناسی به ‌روشنی نشان میدهند که دوره‌ های اشکانی و ساسانی از نظر فرهنگی، زبانی و تاریخی به‌ خوبی تثبیت شده ‌اند و ادعای جعل اسناد مربوط به این ادوار، بدون ارائه شواهد علمی معتبر، قابل پذیرش نیست. هرگونه دیدگاه مخالف، ناگزیر باید بر پایه مستندات دقیق و قابل ارزیابی علمی ارائه شود.

در بخشی از متن شیرمحمد ساپی، به واژه «آریک» با معنای «تمرد» یا «شورش» در کتیبه‌ هائی چون نقش رستم و بیستون اشاره شده و این واژه به داریوش هخامنشی نسبت داده میشود؛ بگونه‌ ای که گویا او از «آری ‌کا» به‌ عنوان «متمرد» یاد کرده است.

در بررسی تاریخی و زبانشناختی این موضوع، باید توجه داشت که واژگان باستانی تنها در چارچوب نظام زبانی و متنی خود قابل فهم ‌اند. در دوره هخامنشی، زبان‌ هائی مانند پارسی باستان، ایلامی، اکدی و گاه یونانی در متون رسمی و کتیبه ‌ها به‌ کار میرفتند. در هیچ‌ یک از این زبان‌ ها، واژه «آریک» یا شکل مشابه آن، به‌ عنوان واژه‌ ای مستقل با معنای «شورش» یا «تمرد» به ثبت نرسیده است.

در زبان پارسی باستان، که زبان رسمی دربار هخامنشی بود، ریشه «آری» در ترکیب با پسوندهائی مانند «ـک» یا «ـکا» در برخی ساخت‌ های واژگانی دیده میشود که در بافت متنی، معنایی نزدیک به «نافرمان» یا «شورشگر» مییابد. با این حال، واژه «آری» به ‌تنهایی هرگز در متون موجود به معنای «شورش» به کار نرفته است. بنابراین، نسبت دادن معنای «تمرد» به خود واژه «آری» نادرست و ناشی از برداشت ناصحیح زبانی است.

در زبان‌ های میانی همچون اکدی و ایلامی نیز، «آریک» یا صورت‌ های مشابه آن به‌عنوان واژه ‌ای مستقل با معنای «شورش» شناخته نشده‌ اند. در زبان یونانی نیز واژه«Ἀρείων»  (آریون) به معنای «ایرانی» است و هیچ ارتباطی با مفهوم شورش یا نافرمانی ندارد. این تفاوت‌ های معنایی نشان میدهد که نمیتوان یک برداشت واحد و ساده‌ انگارانه را به تمام زبان‌ های باستانی تعمیم داد.

در نتیجه، بر پایه شواهد زبانی و متنی، نمیتوان «آریک» را نام یک نژاد یا قوم در دوره هخامنشی دانست. این گونه اصطلاحات، در صورت وجود، بیشتر در چارچوب توصیف رفتارهای نافرمانی یا شورش به کار رفته ‌اند و هیچ سند معتبر تاریخی یا زبانشناختی وجود ندارد که آنها را به‌ عنوان نام قومی یا نژادی معرفی کند. هر تفسیر متفاوت از این موضوع، نیازمند شواهد علمی معتبر است و بدون آن، از اعتبار پژوهشی برخوردار نیست.

کمتر کسی را میتوان یافت که نداند در سده‌ های نوزدهم و بیستم، نظریه‌ های نژادی و نژادپرستانه در اروپا شکل گرفتند. نظریه‌ هائی چون «نژاد خالص» و «نژاد برتر» که ریشه در فضای فکری قرون هجدهم و نوزدهم داشتند، بعدها به شالوده ایدیولوژی‌های افراطی و نژادپرستانه بدل شدند. در این دوره، ادعاهائی درباره برتری نژادهای اروپایی نسبت به دیگر مردمان مطرح شد؛ ادعاهائی که هدف اصلی آنها توجیه استعمار، استثمار و سیاست‌ های تبعیض‌آمیز بود و در مقام توجیه‌گری، بی‌شباهت به برخی گرایش‌های نژادپرستانه در محافل افراطی وطنی ما نبود.

در همین چارچوب، افرادی که خود را «دانشمندان نژادشناسی» مینامیدند، کوشیدند انسان ‌ها را بر اساس ویژگی ‌های ظاهری و گاه جنیتیکی دسته ‌بندی کرده و برخی نژادها را «برتر» یا «پست تر» معرفی کنند. این نگرش ‌ها که امروزه فاقد هرگونه اعتبار علمی ‌اند، بیش از آن‌ که دستاوردی علمی باشند، بازتاب تفکر تبعیض ‌آمیز و ایدیولوژیک زمانه خود بودند.

به‌طور کلی، در قرون هجدهم و نوزدهم، اصطلاح «نژاد برتر» عمدتاً در چارچوب نظریه ‌های نژادپرستانه به کار میرفت؛ نظریه‌ هائی که متأسفانه به شکل‌ گیری ایدیولوژی‌های تبعیض ‌آمیز و حتی نسل ‌کشی‌هائی انجامیدند که پیامدهای آنها تا دهه‌ ها و سده‌ها بعد ادامه یافت. این واقعیت، حتی در جوامعی چون افغانستان نیز ناشناخته نیست. باید تأکید کرد که این ایدیولوژی ‌ها بر پایه تفسیرهای نادرست، تحریف ‌های شبه‌ علمی و سوءاستفاده از مفاهیم علمی شکل گرفتند و در حوزه‌ هائی چون علوم طبیعی و زبانشناسی، فاقد بنیان معتبر بودند. در عمل، این نظریه ‌ها بیشتر ابزارهایی سیاسی و ایدیولوژیک برای مشروعیت ‌بخشی به سلطه، استعمار و سیاست‌ های تفرقه‌افکنانه به‌شمار میرفتند.

در این زمینه، ضروری است میان ادعاهای نظری و واقعیت ‌های تاریخی تمایز قائل شویم. از جمله این ادعاها، نسبت ‌دادن نقش محوری به یهودیان در ساخت یا ترویج نظریه‌ های نژادی، به‌ ویژه آریایی‌ گرایی است؛ ادعایی که در برخی ترجمه‌ ها و برداشت‌ های ارائه‌ شده توسط ساپی نیز بازتاب یافته است. با این حال، چنین دیدگاه‌ هائی عمدتاً بر نظریه‌ های توطئه و تفسیرهای مغرضانه استوارند، نه بر شواهد تاریخی معتبر.

در طول تاریخ، یهودیان ـ همچون دیگر گروه‌ های قومی و فرهنگی ـ نگرش ‌ها و مواضع متنوعی نسبت به هویت خود داشته ‌اند؛ از تأکید بر هویت دینی و فرهنگی تا شکل ‌گیری اشکال مختلف هویت ملی در دوره‌ های جدید. در دوره نازیسم، یهودیان نه ‌تنها به‌عنوان «نژاد برتر» معرفی نشدند، بلکه به‌عنوان یک اقلیت تحت ستم، هدف تبعیض و حذف سازمانیافته قرار گرفتند. از این ‌رو، نسبت ‌دادن نقشی محوری به یهودیان در ترویج نظریه‌ های نژادی، به ‌ویژه آریایی‌ گرایی، بدون ارائه شواهد معتبر، بیشتر موضع ‌گیری ایدیولوژیک و سیاسی است تا نتیجه‌ گیری علمی.

شواهد تاریخی و علمی به ‌روشنی نشان میدهند که ادعای «نقش محوری یهودیان در ساخت یا ترویج نظریه‌ های نژادی» فاقد پایه و اساس است. این نظریه ‌ها عمدتاً محصول تحریف‌ ها و بهره‌ برداری‌ های سیاسی، استعماری و نظامی دولت‌ ها و گروه‌ هائی بودند که می‌ کوشیدند سلطه، هویت ملی ساختگی یا برتری نژادی خود را توجیه کنند. در نهایت، این نظریه‌ ها نه در خدمت علم، بلکه در خدمت سیاست‌ های نژادپرستانه و تفرقه ‌افکنانه قرار گرفتند.

در حوزه علم، نظریه‌ های مربوط به انسان و تنوع جمعیتی تنها زمانی معتبرند که بر شواهد جنیتیکی، باستانشناسی و تاریخنگاری مستند تکیه داشته باشند. پژوهش ‌های جنیتیکی معاصر نشان میدهند که جمعیت‌ های انسانی ب ه‌شدت درهم ‌تنیده و پیچیده‌ اند و نمیتوان بر پایه فرضیه‌ های ساده ‌انگارانه نژادی، هویت‌ های فرهنگی و ملی را تعریف کرد. تجربه‌ های تاریخی، از جمله هولوکاست، نسل ‌کشی‌ ها و کوچ ‌های اجباری اقلیت‌ های قومی و زبانی، به ‌روشنی نشان میدهد که بهره ‌برداری سیاسی از نظریه‌ های نژادی تا چه اندازه میتواند به فجایع انسانی منجر شود.

در نهایت، ادعای اینکه یهودیان یا هر گروه دیگری «ناگزیر» بوده‌ اند بر نظریه‌ های نژادی تأکید کنند، نه از نظر علمی و نه از نظر تاریخی قابل اثبات نیست و بیش از هر چیز به نظریه‌ های توطئه و تفسیرهای مغرضانه شباهت دارد. تاریخ‌ پژوهی و علم، تنها زمانی معنا مییابند که بر مدارک معتبر، تحلیل ‌های مستقل و موضع گیری منصفانه استوار باشند، نه بر اتهامات بی‌پایه و روایت‌ های تفرقه ‌افکن.

از آنجا که نیت نویسنده یک مقاله را نمیتوان صرفاً از متن آن با قطعیت استنباط کرد، لازم است زمینه‌ های فرهنگی، سیاسی و انگیزه‌ های فردی یا گروهی او نیز مورد توجه قرار گیرد. ممکن است هدف نویسنده، تضعیف مشروعیت مفاهیمی چون «آریا» و در نهایت، زیر سؤال بردن هویت ملی یک کشور باشد؛ یا شاید تلاش دارد با ترویج اطلاعات نادرست، خواننده را به سوی روایت‌ هائی سوق دهد که در چارچوب تحریف تاریخ و نظریه ‌های توطئه قرار می‌ گیرند.

در بسیاری از موارد، چنین نوشته‌ هائی از تضعیف اعتماد عمومی به تاریخ، فرهنگ و هویت ملی سود میبرند. این رویکرد غالباً در پروژه‌ هائی مشاهده میشود که هدف آنها ایجاد شکاف‌ های فرهنگی، فرسایش سرمایه اجتماعی و پیشبرد سیاست‌ های تفرقه‌ افکنانه است.

در مقابل، هدف نگارنده این نوشتار دفاع از تاریخ ‌پژوهی علمی و منصفانه است؛ تبیین این نکته که تهمت‌ ها و تفسیرهای مغرضانه چه انگیزه‌ هائی میتوانند داشته باشند و چه آسیب‌ هائی به فهم تاریخی و هویت جمعی وارد می‌ کنند. این دیدگاه بر شواهد و تحلیل‌ های علمی استوار است و غایت آن روشن سازی حقیقت بر پایه دانش و آگاهی است.


 

احمد آریا