افغان موج   

نارسسیسم که در روانشناسی با عنوان «خودشیفتگی» شناخته می‌ شود، در شکل شدید خود می ‌تواند به عنوان یک اختلال شخصیت مطرح شود.

 این اختلال که با نام «نارسسیستیک پرسونالیتی دسآردر» شناخته می‌ شود، حالتی است که در آن فرد احساس بزرگ‌ منشی اغراق ‌آمیز دارد، خود را محور توجه می ‌بیند و به ‌طور غیرمتعارف به توانایی‌ ها و ویژگی‌ های شخصی‌ اش اهمیت می‌ دهد.ریشه مفهوم نارسسیسم به اساطیر یونان بازمی ‌گردد؛ به شخصیت «نارسسیس» که بنا بر روایت‌ ها شیفته تصویر خود شد و این دلبستگی افراطی سرانجام به نابودی او انجامید. از همین روایت، واژه «نارسسیسم» وارد ادبیات و سپس مباحث روانشناختی شد.

با این حال، خودشیفتگی امری طیفی است و درجاتی از توجه به خود و عزت نفس در همه انسان‌ ها طبیعی و حتی ضروری است. تنها زمانی می‌ توان از «اختلال» سخن گفت که این ویژگی‌ ها به ‌صورت پایدار، انعطاف ناپذیر و آسیب‌ زا در زندگی فرد و روابط اجتماعی او ظاهر شوند.

افراد مبتلا به این اختلال معمولاً در روابط اجتماعی با مشکلات جدی مواجه‌ اند. آنها اغلب در همدلی با دیگران ناتوان بوده و نیاز شدیدی به تحسین و تأیید دارند. انتقاد را به سختی می ‌پذیرند و ترجیح می ‌دهند محیط اطراف خود را مطابق دنیای ساخته‌ شده و توهمات ذهنی ‌شان شکل دهند. در واکنش به بی ‌توجهی یا ناکامی‌ ها، ممکن است رفتارهای تند، تحقیرآمیز یا توهین ‌آمیز از خود نشان دهند. در عین حال، پژوهش‌ ها نشان داده‌ اند که بسیاری از این افراد در لایه‌ های عمیقتر شخصیت خود با احساس ناامنی، تنهایی یا شکنندگی عزت نفس مواجه هستند.

از نظر اجتماعی، نمی ‌توان به ‌طور قطعی ادعا کرد که این اختلال در «جوامع عقبمانده» شایعتر است؛ چنین تعمیمی نیازمند داده‌ های پژوهشی دقیق و معتبر است. با این حال، شرایطی مانند فشارهای اجتماعی، سرکوب فردیت، یا کمبود فرصت‌ های ابراز سالم شخصیت می ‌تواند در شکل ‌گیری برخی الگوهای دفاعی خودشیفتگی نقش داشته باشد.

تغییر در الگوهای شخصیتی معمولاً دشوار است و مستلزم آگاهی فرد از مشکل و تمایل او به درمان است. روان ‌درمانی می‌ تواند در مدیریت این ویژگی ‌ها مؤثر باشد، اما پذیرش درمان توسط خود فرد شرط اساسی برای موفقیت آن است.

برای اطرافیان، مهمترین راهکار در مواجهه با افراد دارای گرایش‌ های خودشیفتگی، تعیین مرزهای روشن، برقراری ارتباط شفاف و محدود کردن تعاملات آسیب ‌زا است. با این حال، تشخیص نهایی تنها توسط متخصص سلامت روان امکان‌ پذیر است.

نشانه‌ هائی مانند فحاشی، برچسب ‌زنی، بی‌ ثباتی در روابط یا نوسان میان تحسین و تحقیر دیگران در برخی افراد با گرایش‌ های خودشیفتگی به ‌وفور دیده می‌ شود، اما این رفتارها به‌ تنهایی برای تشخیص اختلال کافی نیستند. آنچه اهمیت دارد، وجود الگوی پایدار و فراگیر این ویژگی ‌ها در طول زمان است. بررسی سوابق فرد و مشاهده تکرار این رفتارها در موقعیت‌ های مختلف می ‌تواند راهنمای دقیقتری برای تشخیص باشد.

در روزگاری که جهان بیش از هر زمان دیگری به گفت ‌و گو، مدارا و درک متقابل نیاز دارد، هنوز صدایی شنیده می‌ شود که با فحاشی، تحقیر و برچسب ‌زنی می‌ کوشد خود و گروه وابسته به خود را «برتر» از دیگران معرفی کند. این صداها نشانه ‌ای از یک ترس عیان هستند. آنها معمولاً بلندند، اما عمیق نیستند؛ خشن‌ اند و بی‌ ادبانه، اما نشانی از استحکام درونی ندارند. آنچه به نام «غرور قومی»، «اصالت نژادی» یا «برتری تاریخی» عرضه می ‌شود، در بسیاری از موارد چیزی جز نقابی بر چهره یک خودشیفتگی زخمی نیست؛ خودشیفتگی‌ ای که برای بقا، نیازمند دشمن ‌سازی است.

روانشناسی این الگو را به ‌خوبی می‌ شناسد. در این چارچوب فرد خود را محور می ‌بیند و جهان را صحنه ‌ای برای تأیید خویش. اما خطر از جایی آغاز می ‌شود که «منِ متورم» به «مایِ متورم» تبدیل گردد؛ یعنی فرد، خودشیفتگی شخصی را به سطح هویت جمعی تعمیم دهد و هر «دیگری» را تهدیدی برای تصویر باشکوه و شکنندۀ خود بداند. در اینجا توهین، کارکردی دفاعی پیدا می ‌کند: تحقیر دیگران وسیله ‌ای می‌ شود برای جلوگیری از فروپاشی تصویر درونی.

زیگموند فروید روانکاو خودشیفتگی را بخشی از رشد طبیعی اولیه انسان می‌ دانست؛ مرحله ‌ای که در آن کودک جهان را امتداد خویش می‌ پندارد. اما از نظر او، اگر فرد در این مرحله متوقف بماند و نتواند دیگری را به رسمیت بشناسد، خودشیفتگی به ساختاری ناسالم بدل می شود. فردی که با کوچکترین نقدی برمیآشوبد و برای حفظ تصویر بزرگمنشانه‌ اش به تخریب دیگران متوسل می ‌شود، گویی هنوز در همان مرحله خام متوقف مانده است. فحاشی او نشانه قدرت نیست؛ سپری است در برابر احساس بی ‌کفایتی.

تحلیل ‌های عمیقتر را می توان در آثار اوتو کرنبرگ یافت. کرنبرگ از «خودشیفتگی بدخیم» سخن می ‌گوید؛ حالتی که در آن بزرگمنشی با پرخاشگری و بیرحمی درهم میآمیزد. در این وضعیت، فرد نه‌ تنها نیازمند تحسین است، بلکه از بی ‌ارزش ‌سازی دیگران نیز تغذیه می ‌کند. او برای تثبیت هویت متزلزل خود، باید دیگری را خرد کند. وقتی چنین ساختاری با ایدیولوژی‌ های بسته و قبیله‌ گرایانه پیوند می ‌خورد، نفرت شخصی رنگ «باور مقدس» می ‌گیرد و خشونت کلامی به نام دفاع از هویت توجیه می ‌شود. اما آنچه رخ می ‌دهد، بیش از هر چیز، نمایش اضطراب است؛ اضطراب از فروپاشی تصویری که بر اغراق و دشمن ‌تراشی بنا شده است.

در بسیاری از این افراد، نوسان میان تقدیس و تخریب نیز به چشم می‌ خورد: امروز کسی را تا عرش می‌ برند و فردا همان را به فرش می‌ کوبند. این الگوی آرمانی ‌سازی و بی ‌ارزش ‌سازی نشاندهنده ناتوانی در تحمل پیچیدگی انسانی است. جهان برای آنان یا کاملاً سفید است یا کاملاً سیاه. اگر سوءظن مزمن و احساس دائمی تهدید نیز به این مجموعه افزوده شود، می ‌توان ردپایی از پارانوئید پرسونالیتی دسآردر» دید؛ حالتی که در آن فرد برای پیشگیری از «حملۀ خیالی»، پیش‌ دستانه حمله می ‌کند. در موارد افراطی ‌تر، بی‌اعتنایی به حقوق دیگران و لذت از نقض هنجارها ممکن است به ویژگی‌ هائی نزدیک شود که به عنوان اخلال شخصیت ضد اجتماعی»  توصیف شده است.

بیائید بی ‌پرده سخن بگوئیم: کسی که برای اثبات برتری خود ناچار به تحقیر دیگران است، عملاً به شکنندگی خویش اعتراف می ‌کند. هویت سالم نیازی به فریاد ندارد. فرهنگ ریشه ‌دار از توهین تغذیه نمی ‌کند. ایمان اصیل با تهدید حفظ نمی‌ شود. آنکه مدام از «اصالت» سخن می ‌گوید اما از شنیدن صدای متفاوت برمیآشبوبد، بیش از آنکه مدافع اصالت باشد، اسیر ناامنی خویش است. او با ساختن دشمن، برای خود معنا میتراشد و با پایین کشیدن دیگران، برای لحظه‌ ای کوتاه احساس قد کشیدن می ‌کند؛ غافل از انکه این قد بنا شده بر سکویی از کینه، دیر یا زود فرو میریزد.

تحلیل روانشناختی هرگز به معنای توجیه رفتار نیست. حتی اگر ریشه ‌های این پرخاشگری را در خودشیفتگی مرضی یا توقف رشدی جست ‌وجو کنیم، مسئولیت اخلاقی فرد همچنان پابرجاست. جامعه ‌ای که در برابر تحقیر سیستماتیک، نژادپرستی و نفرت ‌پراکنی سکوت کند، سرمایه انسانی و اخلاقی خود را فرسوده است. نقد تند چنین رفتارهائی نه افراط، که دفاع از کرامت انسانی است.

فرد خودمحور و دشنامگو ممکن است در حلقه‌ های بسته همفکرانش تشویق شود، اما در یک جامعۀ متکثر و مدنی، به جای گفت ‌وگو، فریاد می‌ کشد. پشت این فریاد، اغلب انسانی ایستاده است که هنوز با خود آشتی نکرده است. تا زمانی که این فریاد مجال نفرت از دیگران پیدا کند، ایستادن در برابر آن— با هر وسیله ‌ای ممکن، با صراحت، با لحنی کوبنده و حتی با استدلال و افشاگری— نه تنها حق، بلکه وظیفه است.

 

 احمد آریا