افغان موج   

در گفت‌وگوهای روزمره، واژه‌های «شناخت»، «معرفت»، «آگاهی» و «شعور» اغلب به جای یکدیگر به کار می‌روند؛

 اما در فلسفه، روان‌شناسی و علوم شناختی، هر یک از این مفاهیم معنای ویژه‌ای دارند. روشن ساختن تفاوت میان شناخت و شعور تنها یک بحث نظری نیست، بلکه به یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های بشری مربوط می‌شود: انسان چگونه جهان را می‌شناسد و چگونه از آن آگاه می‌شود؟

از زمان فیلسوفان یونان باستان تا پژوهشگران معاصر علوم اعصاب، مسئله شناخت و شعور همواره در مرکز توجه اندیشمندان قرار داشته است. اینکه شناخت و شعور چیستند، خود پرسشی اساسی است. به‌طور کلی می‌توان گفت: شناخت به فرایند دریافت و پردازش اطلاعات مربوط می‌شود، در حالی که شعور به تجربه آگاهانه آن اطلاعات اشاره دارد. این دو مفهوم با یکدیگر پیوند نزدیک دارند، اما یکسان نیستند.

در بحث شناخت، یکی از پرسش‌های بنیادی این است که آیا شناخت همان دانستن است یا میان این دو تفاوت وجود دارد. در زبان روزمره، این دو واژه اغلب به جای یکدیگر به کار می‌روند، اما در فلسفه و علوم شناختی میان آن‌ها تمایز مهمی وجود دارد.

شناخت را نمی‌توان با دانستن یکی دانست. شناخت بیشتر به فرایندها و توانایی‌هائی اشاره دارد که انسان به وسیله آن‌ها اطلاعات را دریافت، پردازش، تفسیر و ارزیابی می‌کند. ادراک، حافظه، یادگیری، استدلال، مقایسه، داوری و حل مسئله همگی از فعالیت‌های شناختی‌اند. در مقابل، دانستن یا معرفت نتیجه و محصول این فرایندهاست. هنگامی که فرد با مشاهده، تجربه یا استدلال به این نتیجه می‌رسد که «آتش داغ است» یا «زمین به دور خورشید می‌گردد»، با نوعی معرفت یا دانسته سروکار داریم.

به این ترتیب می‌توان گفت که شناخت به «چگونگی دانستن» مربوط است، در حالی که معرفت به «آنچه دانسته شده است» اشاره دارد. شناخت فعالیت ذهن است و معرفت حاصل آن فعالیت. از این رو، شناخت مفهومی گسترده‌تر از دانستن به شمار می‌رود؛ زیرا نه تنها دانش‌های به‌دست‌آمده، بلکه تمام فرایندهای ذهنی منتهی به آن دانش‌ها را نیز در بر می‌گیرد.

با این همه، میان معرفت و حقیقت نیز باید تفاوت قائل شد. ممکن است انسان چیزی را بداند یا به آن باور داشته باشد، اما آن دانسته مطابق واقع نباشد. در طول تاریخ، انسان‌ها بارها تصور کرده‌اند که به حقیقت دست یافته‌اند، اما پیشرفت علم و نقد اندیشه نشان داده است که بسیاری از این دانسته‌ها نادرست یا ناقص بوده‌اند. از همین رو، معرفت را نباید با حقیقت یکسان پنداشت.

در فلسفه جدید، به‌ویژه در اندیشه کارل پوپر، این تمایز اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. پوپر بر آن بود که شناخت انسانی همواره خطاپذیر است و هیچ نظریه یا دانشی را نمی‌توان حقیقت نهایی و قطعی دانست. از دیدگاه او، انسان با طرح فرضیه‌ها و آزمودن آن‌ها پیش می‌رود و رشد دانش نه از راه اثبات نهایی، بلکه از طریق کشف و حذف خطاها صورت می‌گیرد. بنابراین، شناخت فرایندی پویا و پایان‌ناپذیر است و معرفت نیز همواره موقتی، اصلاح‌پذیر و در معرض نقد باقی می‌ماند.

از سوی دیگر، در علوم شناختی معاصر، شناخت بیشتر به‌عنوان مجموعه‌ای از شیوه‌های ذهنی مطالعه می‌شود. در این رویکرد، شناخت لزوماً به دانستن آگاهانه محدود نیست؛ بسیاری از فرایندهای شناختی به‌صورت ناخودآگاه انجام می‌شوند. برای نمونه، انسان هنگام تشخیص چهره‌ها، حفظ تعادل بدن یا واکنش به بسیاری از محرک‌های محیطی، از توانایی‌های شناختی خود استفاده می‌کند، بی‌آنکه از تمام مراحل این فرایندها آگاه باشد.

بر این اساس، می‌توان میان چهار مفهوم مرتبط اما متمایز تفاوت گذاشت:


«شعور» یا آگاهی، توانایی تجربه کردن و آگاه بودن از خود و محیط است؛ «شناخت»، مجموعه فرایندهای ذهنی است که اطلاعات را پردازش می‌کنند؛ «معرفت» یا دانستن، حاصل این فرایندهای شناختی است؛ و «حقیقت»، واقعیتی است که معرفت انسانی می‌کوشد به آن نزدیک شود، هرچند ممکن است هرگز آن را به‌طور کامل و نهایی در اختیار نگیرد.

به بیان فشرده، شناخت نه دانستن مطلق است و نه معادل کامل معرفت. شناخت فرایندی است که از طریق آن انسان می‌کوشد به معرفت دست یابد، در حالی که معرفت نتیجه این کوشش است و حقیقت، افقی است که این تلاش همواره به سوی آن جهت دارد.

شعور یا آگاهی، همان‌طور که گفته شد، به حالت آگاه بودن از خود و محیط اطراف گفته می‌شود. شعور همان چیزی است که به تجربه‌های ذهنی ما کیفیت درونی می‌بخشد.

وقتی انسان درد را احساس می‌کند، زیبایی یک منظره را درمی‌یابد یا از وجود خویش آگاه می‌شود، با پدیده شعور سروکار دارد. شعور تنها دانستن نیست، بلکه تجربه کردن نیز هست.

به همین دلیل، بسیاری از فیلسوفان معاصر معتقدند که توضیح شعور از دشوارترین مسائل فلسفه و علم است. علوم اعصاب می‌توانند فعالیت مغز را مطالعه کنند، اما هنوز این پرسش به‌طور کامل پاسخ داده نشده است که چگونه فعالیت سلول‌های عصبی به تجربه آگاهانه تبدیل می‌شود.

تفاوت شناخت و شعور در این است که شناخت به فرایندهای ذهنی مربوط می‌شود، در حالی که شعور به تجربه آگاهانه آن فرایندها اشاره دارد. بسیاری از فعالیت‌های شناختی حتی بدون آگاهی کامل انجام می‌شوند. برای مثال، انسان می‌تواند برخی چهره‌ها یا الگوها را تشخیص دهد، بی‌آنکه از تمام مراحل این تشخیص آگاه باشد.

اما شعور مستقیماً با تجربه درونی ارتباط دارد. هنگامی که فرد از احساس، اندیشه یا ادراک خود آگاه است، در قلمرو شعور قرار دارد.

به بیان دیگر، شناخت پاسخ می‌دهد: «ما چگونه می‌دانیم؟» و شعور پاسخ می‌دهد: «ما چگونه آگاه هستیم؟»

افلاطون شناخت را به حقیقت پیوند می‌داد و آن را فراتر از دریافت‌های حسی می‌دانست. ارسطو بر نقش تجربه و مشاهده تأکید می‌کرد. در دوران جدید، دکارت آگاهی از خویشتن را نقطه آغاز شناخت قرار داد. لاک ذهن انسان را در آغاز همچون لوحی سفید می‌دانست که تجربه بر آن نقش می‌بندد. کانت کوشید میان تجربه و ساختارهای ذهنی آشتی برقرار کند و استدلال کرد که شناخت حاصل تعامل داده‌های حسی و قالب‌های ذهن است. در سده بیستم، پوپر بر خطاپذیری شناخت تأکید کرد. از دید او، دانش بشری هرگز کامل و نهایی نیست، بلکه از راه نقد، آزمون و اصلاح مداوم رشد می‌کند. امروزه علوم شناختی، شناخت را نتیجه فعالیت شبکه‌های پیچیده مغز می‌دانند. پژوهشگران با استفاده از روان‌شناسی، عصب‌شناسی، زبان‌شناسی و علوم کامپیوتری می‌کوشند شیوه‌های شناخت را توضیح دهند.

اما مسئله شعور همچنان یکی از دشوارترین موضوعات علمی و فلسفی باقی مانده است. پرسش اصلی این است که چگونه فرایندهای فیزیکی مغز به تجربه‌های ذهنی و آگاهانه تبدیل می‌شوند.

برخی نظریه‌ها شعور را محصول پیچیدگی مغز می‌دانند و برخی دیگر معتقدند که هنوز برای توضیح کامل آن به چارچوب‌های نظری تازه نیاز است.

این پرسش که آیا شناخت بازتاب مستقیم حقیقت است یا مجموعه‌ای از حدس‌های اصلاح‌پذیر، دو رویکرد مهم فلسفی را در برابر هم قرار می‌دهد. در یک نگاه، شناخت انسانی مانند آینه‌ای در نظر گرفته می‌شود که جهان بیرونی را منعکس می‌کند؛ یعنی جهان دارای حقیقتی مستقل از ذهن انسان است و ذهن می‌تواند این حقیقت را تا حد زیادی به‌درستی بازنمایی کند. در این چارچوب، علم و تجربه ابزارهایی‌اند که انسان را به تدریج به واقعیت نزدیک‌تر می‌سازند.

در برابر این دیدگاه، رویکردی قرار دارد که شناخت انسان را نه بازتاب مستقیم واقعیت، بلکه مجموعه‌ای از حدس‌ها، فرضیه‌ها و نمونه‌های ذهنی می‌داند که پیوسته در معرض آزمون، نقد و اصلاح قرار دارند. در این نگاه، ذهن انسان هرگز به حقیقت نهایی دست نمی‌یابد، بلکه همواره با تفسیرهای موقتی از واقعیت کار می‌کند. پیشرفت شناخت در این چارچوب نه به معنای رسیدن به یقین مطلق، بلکه به معنای کنار گذاشتن خطاها و جایگزین کردن نظریه‌های بهتر است.

در سنت ارسطویی، شناخت عمدتاً بر پایه مشاهده و انتزاع از تجربه حسی شکل می‌گیرد. ارسطو معتقد بود که ذهن انسان با بررسی اشیای محسوس و استخراج «صورت» یا ماهیت آن‌ها می‌تواند به شناخت واقعی از جهان برسد. بنابراین در این نگاه، نوعی اعتماد به توانایی ذهن برای رسیدن به ذات اشیا وجود دارد، هرچند این شناخت تدریجی و مبتنی بر تجربه است.

در فلسفه کانت، این تصویر دچار دگرگونی اساسی می‌شود. کانت میان «شیء فی‌نفسه» و «پدیدار» تمایز قائل می‌شود و استدلال می‌کند که ما هرگز به واقعیت آن‌گونه که فی‌نفسه هست دسترسی مستقیم نداریم. شناخت ما همیشه از فلتر مقولات ذهنی مانند زمان، مکان و علیت عبور می‌کند؛ بنابراین آنچه ما می‌شناسیم جهانِ ساخته‌شده توسط ساختارهای ذهنی خود ماست، نه واقعیت ناب مستقل از ذهن.

در دیدگاه پوپر، این فاصله از واقعیت حتی بیشتر برجسته می‌شود. او شناخت علمی را مجموعه‌ای از حدس‌ها و نظریه‌های موقت می‌داند که تنها از طریق آزمون و ابطال سنجیده می‌شوند. از نظر پوپر، علم هرگز حقیقت را اثبات نمی‌کند، بلکه تنها نشان می‌دهد که کدام نظریه‌ها نادرست‌اند. بنابراین، پیشرفت علم نتیجه حذف خطاها و نزدیک شدن تدریجی به واقعیت است، بدون آن‌که بتوان ادعا کرد به حقیقت نهایی رسیده‌ایم.

در جمع‌بندی می‌توان گفت که ارسطو بر امکان دسترسی نسبی به ماهیت واقعی اشیا تأکید دارد، کانت این دسترسی را محدود به ساختارهای ذهنی انسان می‌داند، و پوپر شناخت را کاملاً موقتی، فرضی و در معرض ابطال می‌بیند. با این حال، هر سه دیدگاه بر یک نکته مشترک‌اند: شناخت انسانی فرایندی فعال، تدریجی و وابسته به ابزارهای ادراکی و فکری ماست، نه یک دریافت ساده و بی‌واسطه از واقعیت. نتیجه کلی آن است که شناخت انسان را باید نه بازتابی کامل از حقیقت، بلکه تلاشی پیوسته برای نزدیک شدن به آن دانست؛ تلاشی که همواره ناقص، اما قابل اصلاح و پیشرفت است.

 

احمد آریا