افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

همه در پی خیالات موهومیم

همه مظلوم دست هجومیم

همه اسیران نادان مغمومیم

همه دست عفریت به دامان داریم

 

همه غریب بی داد دام جنونیم

همه در جدال رهایی تا توانیم

 

حوت ۱۳۸۹

کوچه و‌ پس کوچه ی

شهر مرا

سوداگران نامرد

پامال کرده ‌اند

این ها تمنای باور

فردا کرده اند

از پس سنگ های دیوار

کهن شهر

فریاد شیطانی دوستی

با ما کرده اند

نه هنری دارند و نشانی

ز هنر ها

نه آدمی اند و نه

ره رو آدم ها

آن یکی ملت را خون می مکد

با اشک تمساح

این دگری مردم را درد می دهد

با بانگ رسا

آن یکی محیل روزگار

ناپیدا

این دگری فریب کاری در

دیار دوستی ها

آن یکی را گلایه نیست که

سیاس است

این دگری هم که خمار کشتن

و کشتار ها

رود بار ها دزدیدند و جوی بار

ها دزدیدند

دریا ها دزدیدند و گلو ها بریدند

و پاس ها را نه دیدند

زهی زین ناهنجار ها

 

محمد عثمان نجیب

حمل ۱۳۹۰

 

 

شبان در شبان گاه هستی

می نوشم من شراب مستی

تیر شبیخون عشق را در دل

و خون دل در پیمانه ی معنا می نوشم

یارب مباد آن که شرابی ام دانی

شراب عشق تو می نوشم ز بحر تجلی

حمل ۱۳۹۰

 

زنگ بار هستی ره جنون

دارد به دل

او تاب آمدن رواح نه

دارد به دل

چی گویم که چه شیفته گی ها

دارد به دل

ز بس که دل هوس عصیان

دارد به دل

نه تاب غمان جلوه ی جانان

دارد به دل

من در صلابت فخارسان دیده ی دل

دل به دل جان دادم، نه جان

دل به دل

حکم خرد چنین نیست که دل

بری ز دل

دل چو‌ داری مگذار که دل

رود ز دل

دل نه آن است که غم ها

آرد به دل

دل سرای محبت است که

هوس ها آرد به دل.

حمل ۱۳۹۰

یادداشت:

زنگ بار، موسیقی آرام

رواح، آغاز شب، شبان گاه.

کوچه و‌ پس کوچه ی

شهر مرا

سوداگران نامرد

پامال کرده ‌اند

این ها تمنای باور

فردا کرده اند

از پس سنگ های دیوار

کهن شهر

فریاد شیطانی دوستی

با ما کرده اند

نه هنری دارند و نشانی

ز هنر ها

نه آدمی اند و نه

ره رو آدم ها

آن یکی ملت را خون می مکد

با اشک تمساح

این دگری مردم را درد می دهد

با بانگ رسا

آن یکی محیل روزگار

ناپیدا

این دگری فریب کاری در

دیار دوستی ها

آن یکی را گلایه نیست که

سیاس است

این دگری هم که خمار کشتن

و کشتار ها

رود بار ها دزدیدند و جوی بار

ها دزدیدند

دریا ها دزدیدند و گلو ها بریدند

و پاس ها را نه دیدند

گمان نیست

که رهیم زین ناهنجار ها

 

 

ز بایگانی نادانی های من

محمد عثمان نجیب

حمل ۱۳۹۰