افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

دیگر دیر شده بود...

صدای تک تک اصابت شانه قالین بر تار های قالین ،سکوت آن چهار دیواری را می شکست . دختری با پیراهن کهنه و موهای ژولیده و با رنگ پریده بر سر چوکات قالین نشسته بود تنش از لاغری مانند اسکلیت شده بود .در حالی که بسیار ناتوان می نمود ،با دست های لاغرش که مانند چوب نازکی به نظر می رسید و فکر میکرد ی که به اندک فشارخواهد شکست به بافتن قالین مشغول بود. دوازده سال بود که سر به سر قالین می بافت .او در فکر و اندیشه درازی فرو رفته بود .از زندگی داشت سیر میشد دیگر این وضع برایش غیر قابل تحمل شده بود احساس ضعیفی می کرد و دیگر دستانش آن قدرت گذشته ها را نداشتند. شانه قالین را با تانی و اهسته گی بر تار های قالین فرود می آورد .در حالی که بیست سال داشت احساس می کرد که دیگر پیر شده است این سن و سال باید پر شور ترین دوره زندگی وی می بود اما وجود او را یک پارچه غم پوشانیده بود،غمی که هر گز پایان نداشت.

سحر گاه از خواب بر می خاست و بر سر قالین می نشست و تا شام قالین می بافت هر صبح سخنان مشمز کننده پدرش را از اتاق دیگر می شنید که با صدای بلند میگفت:

او دختر تنبل! زود بخیز و رفته قالین بباف . این سخنان هر صبح برایش تکرار میشد و مانند سوزن به مغزش فرو میرفت.

احساس میکرد که درد شدیدی کمرش را رنج میدهد ،اما سرفه های شدید مجال احساس درد کمر را نمی داد.

صدای سرفه اش در آن چهار دیواری می پیچید و دور خورده می آمد و از راه گوش هایش به مغزش راه می یافت و مانند پشه مغزش را می گزید. پدرش او را از هشت  سالگی مجبور کرده بود که قالین ببافد. پدرش تنها به پول می اندیشید . هر گاه سخن به میان می آمد ،از پول و دارای گپ میزد و آرزو های برای خودش داشت ، در حالی که خودش کاری انجام نمی داد ،در کنج خانه می نشست و به آواز رادیو گوش میداد .وقتی که همسرش و دخترش با زحمات فراوان و با صد جان کندن شب وروز قالین بافته و آن را به اتمام می رساندند ، آن را بر می داشت و به بازار رفته می فروخت و کمی آرد ، روغن، شکر و چای خریده به خانه می آورد و دیگرش را به جیب خود می زد و به قمار می باخت.

آن روز دخترک تنها نشسته بود و قالین می بافت .تب شدیدی داشت . در رویاهای خود غرق بود .

تصور می کرد روز عروسی اش نزدیک است و چند روز بعد نامزدش او را از آن خانه شوم خواهد برد و دیگر هر گز شبه آن خانه را نخواهد دید اما اینرا خوب میدانست که پدرش او را هر گز به شوهر نمی دهد ، چند بار دیده بود که خسر آینده اش آمده و او را طلب کرده بود . اما پدرش به بهانه یی وقت عروسی را به سال دیگر موکول کرده بود .وقتی که سال دیگر آمده بود باز هم عروسی را به سال دیگر انداخته بود همین طور سال ها از نامزدی اش می گذشت.

ساعت ها با این فکرها مشغول شد و بعد که خسته شد ،یک سرود آمیانه را شروع کرد.

صدایش می لرزید و احساس می شد ، که در آن صدا چی غمی عمیقی نهفته است. صدایش پر از درد و ناله بود .ناگهان احساس کرد که حالش به هم می خورد .سرش درد گرفته بود و می چرخید، دلش بد میشد .لرزش سخت سرا پای او را فرا گرفت. تصمیم گرفت به خانه نشیمن برود اما وقتی چهره غضبناک پدرش را تر سیم کرد از تصمیم خود باز گشت و آهسته زیر زبان خود زمزمه کرد .

قالین ... قالین... از این کلمه نفرت داشت همین کلمه بود که او را از زندگی آرام و بدون غم و درد محروم کرده بود .حالش بد تر میشد از بافتن دست کشید .مادرش به خانه همسایه شان رفته بود.

تصمیم گرفت ، مادرش را صدا کند .از جا به سختی بر خاست و به طرف در رفت اما دو قدم نرفته بود که نقش زمین شد و سرش محکم به چوب قالین اصابت کرد.دم چشمش تیره و تار گشت سرش به شدت درد گرفته بود چشم خود را برای چند لحظه بست،وقتی چشمش را باز کرد رنگ اطاق تغیر کرده بود .اطاق تاریکتر شده بود .

از جایش کمی نیم خیز شد ،چشمش به قالین افتاد ،رنگ قالین برایش تیره معلوم می شد.

دختر جوان نمی فهمید که چی شده ، یک دم همه چیز تغیر یافته بود .نا گهان دید که قالین از جایش حرکت کرد و به شکل هیولایی در آمد .دختر جوان تا هنوز چنین چیزی وحشتناکی را مانند آن ندیده بود.تمام بد نش سرخ مانند خون بود ،دندان های سیاهی مانند تبر داشت ،دهانی داشت که میتوانست دو انسان را یکجا ببلعد. شاخ های تیز و پنجال های درازش می توانست قلب انسان را به اسانی بیرون بیاورد. احساس کرد که آن هیولا ، به وی نزدیک میشود .دختر چیغ کشید و بعد از هوش رفت...

دکتور در حالی که سر خود را تکان میداد ، از اتاق معاینه بیرون آمد مادر دخترک پیش دوید و با عجله پرسید:

دکتور صاحب دخترم چه طور است؟

دکتور در حالی که به پدر دختر جوان چشم دوخته بود گفت:

آیا قبلا او را به دکتور نشان داده بودید؟

پدر دختر در حالی که از اضطراب صدایش می لرزید ، جواب داد:

خیر ، همه تقصیر من بود و من وقت نیافتم که او را به پیش دکتور ببرم .

دکتور در حالی که ناراحت شده بود پرسید:

پول معالجه را نداشتید؟

پدر دختر جواب داد :

داشتم، اما...

دکتور سخن او را قطع نموده و با خشم گفت:

لعنت به این گونه پدر ها ! تو پدر استی ؟ آیا دلت به فرزند ت نمی سوزد؟ عجب انسان های بی رحمی استید. یک حیوان به خاطر چوچه خود جان میدهد و او را خوب نگهداری میکند و نمی گذارد که به او آسیبی برسد، اما شما انسان ها از حیوان بد تر هستید و در راه پول و دارایی فرزندان تانرا قربان می کنید .

دکتور نفس نفس میزد و رویش از خشم سرخ گشته بود .

مادر دختر گویا خشک شده بود .از جایش تکان نمی خورد و به سخنان دکتور گوش میداد .پدرش در حالی که به لکنت افتاده بود ،گفت:

چه...چه شده...او را چه ...شده؟...دخترم...

دکتور در حالی که به راه افتاده بود گفت:

هیج ، کار از کار گذشته ، به مرض توبرکلوز مزمن دچار گردیده . دیگر تداوی فایده ندارد.باید هر چه زود تر به خانه انتقالش بدهید.

در حالی که رنگ پدر دختر جوان پریده بود ،پرسید؟

منظور تان چیست؟

دکتور چیزی نگفت و از او دور شد از شنیدن این سخنان مادر دختر جوان چیغی کشید و به زمین نشست .چند نفر پیش دویدند و مادر دختر را بلند کردند .او از هوش رفته بود...

آفتاب آخرین شعاع خون آلودش را از پس کوه ها می کشید و پشت کوه ها پنهان میشد .

موتر با سرعت جاده ها را می پیمود ،داخل موتر پر از غم بود پدر دختر در حالی که بسیار پریشان می نمود ،به صورت دختر خود چشم دوخته بود.

دختر جوان آخرین لحظات زندگی خود را می گذراند.صورتش مانند گچ سفید گشته بود  ،فروغ چشمش در حالی خاموش شدن بود.مادرش اشک می ریخت و ناله می کرد .اما از اشک ریختن و افسوس خوردن آن ها کاری ساخته نمی شد ،دیگر دیر شده بود.

نویسنده داستان: محمد رسول راسخ امید

دانشجو  دانشگاه  ولایت بلخ

فرستنده : شبنم