افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

پروین پژواک
داستان کوتاه/کتاب "نگینه و ستاره"
*
امیر... امیر برخیز!
آفتاب زرد و خستۀ پائیزی پس رشته ابرهای کبود کمرنگ میشد. بادی سرد میوزید و برگهای خشکیدۀ درختان را در سرتاسر قبرستان پریشان میکرد.
مادر از دامنۀ تپۀ شهدا به بالا نگریست. هزاران جندۀ سبز و سرخ و سیاه بالای هزاران قبر تباه با باد سر میجنبانید، تپ تپ صدا میکرد و با صدای خشک کشیده شدن برگها بر زمین درمی آمیخت.

- خنک میخوری؟
مادر انگشتانش را با نوازش بر خاک کشید. آنگاه دستش را بالا برد، بر توته سنگ سرد بالای قبر گذاشت و با لبخندی شکسته گفت: بیبی چی برت آوردیم؟
از زیر چادرش قوطی کاغذی سفید را بیرون کشید. سرش را باز کرد و کاغذهای نازک نو را خِش خِش کنان به یکسو زد: همو بوتای ره که میخاستی! بیبی درست همو چیزی اس که میخاستی.
لحظه ای بوتها را بالای قبر در هوا نگهداشت و آنگاه آهسته بر خاک پای قبر گذاشت. لبهایش چین خورد، خودداری اش تمام شد، با گریه خود را بروی قبر انداخت. خاکهای سرد را در آغوش گرفت و گفت: باز فکر نکنی که مه هیچ به فکرت نیستم، امیر... امیر!

*

- مادر تو اصلاً به فکر مه نیستی!
پسر در حالیکه صدایش از عصبانیت میلرزید بر کنارۀ درب آشپزخانه تکیه داد و گفت: یک جوره کالای درست ندارم که بپوشم. آستینای کرتیم کوتاه اس و یخن پیرانم شاریده...
مادر که در دیگدان قوغهای آتش را پُف میکرد، گفت: مه خو برت پتلون نو خریدم.
- ها خریدی... اما چی فایده وختی که بوتایم کهنه اس.
صدایش که به اثر بلند گپ زدن باریک شده بود، بناگاه گره خورد و غور شد. با عصبانیت دور خورد، رفت و درب کوچه را در عقب خود محکم برهم زد.
زن از آشپزخانه برآمد. شام شده بود. مانند اغلب شبهای که برق شهر قطع میبود، شیشۀ اریکین را تمیز کرد و در میانش شعله برافروخت ولی شعله را پایین کشید تا چشمان سوخته از دود و اشکش به چشمان شوهرش نیفتد و به آرامی داخل اتاق رفت.
مرد که بیقرار بر جای خود نشسته بود، سرش را بلند کرد و گفت: چی میخاست؟ بوت! مگم هی بچۀ سگ نمیبینه که مثل کُندۀ درخت ده جای چسپیدیم و تو مثل مرغ سرکنده به هی در و او در میزنی، اوخت شرمش نمییایه که...
زن صدایش را نرم کرده و با خنده گفت: نوجوان اس دگه... اوقدر هام که قار هستی، بیفکر نیس. امروز هام پس از خلاصی از مکتب تا شام پیش سخی گِلکار بوده و خشت زده.
- بوتای مره اگر بتی شاید بپوشه.
زن با کنجکاوی به شوهرش دید و در دل گفت: آیا شویکم دیوانه میشه؟ چطو به یاد نداره که یگانه بوتایش با پایاش از بین رفتن.
شوهرش سالها پادو وزارت مالیه بود. عصری که از کار می آمد بمبی در سرویس مامورین منفجر شد و هردو پایش را پایینتر از زانو از دست داد. اکنون سالی میشد که در کنج خانه بود.
دروازۀ رو به کوچه باز شد.
زن به حویلی برآمد. امیر با برادر نه ساله اش از کوچه برگشتند. همانگونه که زن انتظار داشت، پسر بزرگش نزدیک آمد و در حالیکه چشمانش را از شرم به زمین دوخته بود، گفت: مادر مره ببخش!
مادر با نوازش دستی بر شانه اش کشید و گفت: عیبی نداره. هفتۀ آینده به دو خانۀ دگام به کالاشویی خات رفتم و با پیسۀ اضافه کاری در کمتر از یک ماه هر بوتی ره که بخایی بخیر برت خات خریدم.
پسر شرمنده دستهای سفید و کفیدۀ مادر را در دست گرفت و آنها را که بوی صابون و نیل میداد، بوسید و گفت: نمیخایم از خاطر مه زیادتر کار کنی. اصلاً ناق از دانم برآمد... ولی وختی که دخترا سر آدم خنده میکنن...
- چشمایم روشن! کدام دخترا؟
پسر کوچکش با شیطنت میان گپ دوید و گفت: مالوم اس دگه! دخترای همسایه...
پسر بزرگ از خجالت سرخ شد و زیر لب خطاب به برادرش غُرید: برو گمشو...
مادر خندید: کدام دختر همسایه؟ حتمی راضیه که از همه کده مقبولتر اس...
سرخی گونه تا گوشهای پسر دوید و در حالیکه نگاهش را از نگاه مادر میدزدید، غُم غُم کنان گفت: از سر کار میامدم که دیدم از لای دروازۀ خانۀ شان به مه دید و باز به سوراخای بوتم و... خنده کَد.
- هِی خندۀ دخترا صد مانا داره، همه اش که از روی ریشخند نیس... ولی خوب وختی دختری به مقبولی راضیه باشه... مه برت بگویم که یک وختی مام به سوراخای پیران بابیت خنده کده بودم، ولی بالاخره چی شد؟ زنش شدم و خودم همو سوراخا ره پینه کدم! آدم نمیفامه...
دهن پسر به خندۀ خوش باز شد اما با دیدن چشمک زدنهای شیطنت آمیز برادرش لبهایش را جمع کرد و چشمانش را تنگ.

*

- راضیه هنوز عاروسی نکده...
مادر خاکهای آشفتۀ سر قبر را مرتب کرد.
- هنوزام از لای دروازه به کوچه میبینه اما دیری شده که خنده نکده.

*

هوا کاملاً تاریک شده بود. دیری بود که مادر رفته بود و گور امیر هم چون هزاران گور دیگر تنها مانده بود. در آن تاریکی، باد و سرما که بارش آهستۀ برف به خاک سپیدی اِسرارآمیز میداد و هر نالۀ باد و برگ و حرکت جنبنده ای مو را بر تن راست میکرد و نور روشنی اندازها از بالای کوه های دورادور کابل هرچند دمی خطی بر هوا می انداخت، مردی باریک اندام خمیده و شتابان میان قبرها راه میپیمود. حالتی بس خسته و گریزان داشت. گیسوان ماش و برنج پریشان، تنها پیراهن و تنبان خواب بر تن و پاهای برهنه. با چشمان سراسیمه و از حدقه برآمده به اینسو و آنسو میدید. بالای بعضی از قبور تصاویر قاب شده را گذاشته بودند. در آن تاریکی نمیشد چهره های نامراد را دید، اما شعلۀ حسرت چون آتش از آنها میجهید و دل را به ناله درمیآورد. بالای بعضی از قبور طبق های گُل، شمع و خینه را گذاشته بودند. حتی بالای قبری گدی کوچک را چون نوزادی قنداق پیچ کرده و خوابانده بودند. شاید به این وسیله خواسته بودند، شهیدی را از تولد طفلش آگاهی دهند.
اشک شور قبل از آنکه از دیدگان مرد پایین بلغزد، یخ میبست. از اندوۀ اینهمه قبر، اینهمه درد قلبش گرفته بود. پای هایش قدرت پیش رفتن نداشت از بس خسته بود و یخزده... که ناگاه چشمش به جوره ای بوت افتاد. میخواست بگذرد، نتوانست. بی اختیار بر خاک زانو زد، دست لرزانش را بر خاک گذاشت و گفت: برادر سلام! از خانه گریختیم، از خانۀ خودم. دو روز میشد که پنهانی برای دیدار خانواده آمده بودم. نمیفهمم کدام ناجوان راپور مرا داده... میگویند تا دستۀ تبر از خود درخت نباشد، تنۀ درخت را قطع نمیتواند. امشب مامورین خاد به خانۀ ما ریختند. از راه پشت خانه گریختم. بوت هایم یار و یاور روزها و شبهای جهادم در خانه ماند. چرت بوتها را ندارم. پسرم روزی آنها را خواهد پوشید، اما بوتهای ترا کی خواهد پوشید؟ آنها را به من امانت بده. خاک امانت را خیانت نمیکند.
مرد بوتهای نو و کاغذپیچ را بر پای کرد. درست اندازۀ پایش بود. بغض گلویش را گرفت و زیر لب گفت: چقدر نو هستند. معلوم میشود که نامراد یکبار هم اینها را در زندگی فرصت نکرده تا بپوشد.
دست بلند کرد، دعا خواند و آنگاه شتابان به راۀ خود ادامه داد و در لابلای قبور از نظر نهان گشت.

*

نیمه شب بود و دشت در میان ظلمت و وحشت فرو رفته بود. آواز زوزۀ گرگهای گرسنه از دورها به گوش میرسید و سکوت شب را صدای تراکتورها میشکست.
تیرباران دسته جمعی تازه به پایان رسیده بود و اینک دژخیمان میرفتند تا پیکرهای غرقه در خون را در دل دشت و تاریکی به فراموشی و گمنامی بسپارند.
در روشنایی لرزان چراغهای یکی دو موتر هنوز میشد رشتۀ باریک دود را که از میلۀ تفنگش برمیخاست دید. افسر نحیف و رنگپریدۀ بود. از بوی خون پره های نازک بینی اش میلرزید. از دیدن خون میترسید و حتی احساس ضعف میکرد، ولی از بوی خون لذت میبرد. اکنون نیز چون حیوان شکاری گرسنه چشمانش را بسته و با لذت هوای آمیخته با دود باروت را میبوئید. چشمان بی رمقش را گشود. نوری بیمار در آنها میدرخشید. دندانهایش را به هنگام فیر گلوله ها از بس محکم فشرده بود، الاشه هایش درد میکرد. مزۀ شور در زبانش بود. آب در دهنش جمع شد و احساس دلبدی کرد. خم شد و درین حالت چشمانش به جوره بوتی خیره ماند. اکثر چنین میشد که چپلکهای بیجوره و بوت پاره های کهنه را که بعد از تیرباران اینجا و آنجا مییافتند، جمع کرده و با اجساد یکجا در گور دسته جمعی میریختند. اما اینبار بوتها به طور بیسابقه نو بودند و جوره پهلوی هم افتاده بودند. چون دو چشم سیاۀ جلادار به روی برف میدرخشیدند و به سوی او میدیدند. افسر نگاهی به اطرافیان انداخت و طوریکه کسی نبیند، خم شد و بوتها را برداشت.

*

اینک بوتها در روشنایی اتاق کار با برق درخشنده چشمان افسر را می آزرد. با خود فکر میکرد: یانی چی؟ بوتای چنین نو و پاکیزه از زندانی بدبخت چی که از انسان عادی بعید اس!
زهرخندی زد: گویی بوتای درخشنده میگن که از عالمی بالاتر ازین عالم خاکی استن، کدام عالم بالاتر؟
لنگه ای از بوت را بالا کرد. کف بوت آلوده به خاک و خون بود. کف بوت را بوئید و بی اختیار خواست آن را بلیسد. عرق از شقیقه هایش جاری شد. رنگش سفیدتر پرید. بر لب دستشویی خم شد و استفراغ کرد.
فردا وقتی خانه میرفت، بوتها را هرچند در پایش بزرگ بود، به پا داشت.

*

گَردوخاک انفجار هنوز در هوا بود. سروصدای مردم با غریو وسایط نقلیۀ امبولانس و اطفاییه درهم آمیخته بود. توته های شیشه، لکه های خون، دانه های میوه، لباسهای پاره و فریادهای دردآلود...
سراپای پسر جوان میلرزید. بکس مکتب و کتابهایش را گم کرده بود. ساعتی میشد که دست به دست مردم و عساکر داده، زخمی ها و اجساد را به موترها انتقال میداد.
ایستگاه ملی بس ده افغانان پس از اصابت راکت شناخته نمیشد. او هرروز از همین ایستگاه سوار سرویس میشد و از مکتب به خانه میرفت. امروز اگر چند دقیقه وقتتر رسیده بود، اکنون او نیز...
ازین تصور دهشتناک نیرویش به پایان رسید و کنار تبنگ واژگون میوه بر زمین نشست. در میان میوه های خاک آلود و پارچه های کاغذ و سنگ به لنگه بوتی افتاد که در جوی افتیده بود. دلش فرو ریخت. بوت مود روز! هر جوانی در مکتب آرزو داشت که از آن بوتها داشته باشد. با خود اندیشید: بوت از کی بوده باشد؟ حتمی از جوانی!
با رقت خم شد و بوت را از میان جوی برداشت. همان دم لنگۀ دوم آن را دید که زیر تبنگ میوه شده بود. بوتها از میوه فروش نمیتوانست باشد. بوتها گرانبها بودند و داشتن شان آرزوی هر جوانی، حتی آرزوی خود او!
نگاهی به بوتهای کهنۀ خود انداخت و از شرم سرخ شد. از خودش بدش آمد. بوتها را دوباره به جوی انداخت. اما دلش به بوتها سوخت. بوتها چه گناهی داشت که ضایع شود و یا بدست کسی بیفتد که قدر آن را نفهمد. بوتها از جوانی بود و باید به جوانی میرسید.
بوتها را برداشت و درحالیکه قطرات اشکش بر آنها میریخت، گَردوخاک شان را با آستین پیراهنش پاک کرد.

*

نزدیک شام بود و کوچه خلوت مینمود. جوان گیسوانش را با دست شانه زد و درحالیکه بوتهای نو خود را با پشت پاچه های پتلونش بار دیگر پاک میکرد، قدم در کوچه گذاشت. بوتها پای او را میزد. جوان نیرومند و چهارشانه بود و بوتهای نو به پایش تنگ. ولی تحمل میکرد، چه هرباری که ازین کوچه میگذشت، نگاه دختری از لای در نیمه باز سراپای وجودش را نوازش میکرد. امروز ناوقت شده بود و چشمان دختر حتمی به راه مانده بود. اما قلب عاشق امیدوار است. شاید درین شام دختر هنوز منتظر در پشت دروازه باشد؟
لبخندی بر لبانش نشست. در خانۀ آشنا نیمه باز بود و دو چشم زیبای دختر... جوان قدومش را موزون ساخت و تا خواست دم درب توقف کند، صدای عصبی مردی از داخل خانه پشتش را لرزاند: لاحول والله... عجب باز پشت دروازه هستی؟ باش ببینم در کوچه کی است که ایقه تماشایش میکنی!
جوان شروع به دویدن کرد. بیشتر از خود از برای دختر میترسید. باید به آخرین سرعت میدوید و در خِم کوچه پنهان میشد تا چشم پدر دختر هیچکس را در کوچه نمی یافت. اما بوتها مزاحمش بودند و پایش را می آزردند. با عجله چند خانه آنطرفتر آنها را از پای کشید و بی آنکه به عقب بنگرد، گریخت.

*

زن شمعی را روشن کرده و بر صفۀ پیشروی اتاق نهاده بود. چه به این باور بود که هرشام جمعه ارواح درگذشته گان به خانه می آیند. خودش کنار دیگدان نشسته و به شعله های آتش خیره مانده بود. صدای هیجانزدۀ پسرش را شنید که از نانوایی باز می آمد: مادر! مادر! بیبی که چی بوتای ره از پشت دروازۀ خانۀ ما یافتیم... حالی بسیار بر مه کلان هستن ولی روز به اندازۀ پایای مه خورد خات شدن!
مادر از آشپزخانه برآمد. چشمانش به بوتهای که پسرش به پای داشت، خیره ماند و برای لحظاتی بر جایش میخکوب شد. بوتهای امیر بود. یکباره پسر خوردش در چشمانش بزرگ شد، قد کشید و رشتۀ باریکی از مو پشت لبانش سبز شد. مادر فریاد زد: امیر، امیر پسرم...
و به سوی پسرک دویده او را در آغوش کشید.

*

پروین پژواک/اسد ۱۳۷۵ خورشیدی، ۱۹۹۶ میلادی/کانادا

کتاب: نگینه و ستاره