افغان موج   

در این اواخر، بار دیگر موجی از نوشته‌ها دربارهٔ طالبان، جنگ سرد، امریکا، پاکستان، آی‌اس‌آی، سی‌آی‌ای، مجاهدین، القاعده و ۱۱ سپتمبر به راه افتاده است.

 در ظاهر، بسیاری از این نوشته‌ها قرار است تاریخ افغانستان معاصر را بازنویسی کنند؛ اما در بخشی از این تولیدات، یک الگوی آشنا به چشم می‌خورد: هرجا سخن از نقش امریکا، غرب، پاکستان و دستگاه‌های استخباراتی آنان است، جزئیات فراوان عرضه می‌شود؛ اما درست در نقطه‌ای که باید از طالبان، رابطهٔ آنان با القاعده، پناه‌دادن به اسامه بن‌لادن و امتناع از تحویل‌دادن او به امریکا سخن گفته شود، تاریخ ناگهان دچار فراموشی می‌شود.

این شیوهٔ روایت‌پردازی، آگاهانه و تکراری است و صرفاً یک اختلاف نظر تاریخی نیست و می‌تواند به بازسازی سیاسی حافظهٔ جمعی منجر شود: گذشته‌ای که در آن همه‌چیز به «توطئهٔ امریکا»، «بازی پاکستان» یا «پروژهٔ سی‌آی‌ای» فروکاسته می‌شود و طالبان از جایگاه یک بازیگر مسئول به جایگاه قربانی بی‌غرض حوادث تنزل داده می‌شوند. در چنین روایتی، جنایات طالبان، ساختار ایدیولوژیک آنان، رابطهٔ آنان با القاعده و تصمیم‌های آگاهانهٔ این گروه به حاشیه رانده می‌شود. اما تاریخ افغانستان بسیار پیچیده‌تر از این ساده‌سازی‌هاست.

نخست باید یک واقعیت تاریخی را بدون هیچ‌گونه سفیدشویی بیان کنیم: این‌که طالبان در دههٔ ۱۹۸۰ هنوز وجود نداشتند. بنابراین، نسبت‌دادن زاده‌شدن طالبان به یک پروژهٔ مستقیم و از پیش طراحی‌شدهٔ امریکا در همان دهه، از نظر تاریخی نیازمند اثبات است تا یک ادعای محض.

اما دانستن این نکته که طالبان از آسمان خالی فرود نیامدند نیز به همان اندازه مهم است. این نکته نیز مهم است که امریکا، عربستان سعودی و دیگر متحدان منطقه‌ای آنان در جریان جنگ ضدشوروی، منابع مالی و تسلیحاتی عظیمی را به نیروهای مجاهدین اختصاص دادند و پاکستان، به‌خصوص آی‌اس‌آی، در انتقال و توزیع بخش مهمی از این کمک‌ها نقش اساسی داشت. افغانستان به این ترتیب به یکی از مهم‌ترین میدان‌های جنگ نیابتی جنگ سرد تبدیل شد و در اطراف آن، شبکه‌ای گسترده از گروه‌های مسلح، مدارس دینی، اردوگاه‌های آموزشی، منابع مالی و ساختارهای استخباراتی شکل گرفت.

 

همین محیط، زمینهٔ رشد نوعی جهاد فراملی را نیز فراهم کرد. جنگ افغانستان فقط به جنگجویان افغان محدود نماند؛ هزاران شبکهٔ خارجی وارد منطقه شدند و شبکه‌هایی شکل گرفت که بعدها آثارشان از مرزهای افغانستان فراتر رفت. بنابراین، هیچ بررسی جدی دربارهٔ ریشه‌های جهادگرایی فراملی و القاعده نمی‌تواند نقش سیاست‌های امریکا، عربستان، پاکستان و آی‌اس‌آی را نادیده بگیرد.

اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که تاریخ‌نگاری تبلیغاتی آغاز می‌شود: یک واقعیت درست گرفته می‌شود و سپس به یک نتیجهٔ نادرست تعمیم داده می‌شود. این‌که امریکا در جنگ ضدشوروی از مجاهدین حمایت کرد، واقعیت است؛ اما این نتیجه‌گیری که طالبان، با تمام ساختار ایدیولوژیک، تصمیم‌های سیاسی و جنایات خود، از بطن این رویدادها سرنکشیدند و از خلأ به ظهور رسیدند، نادرست است.

این گروه در سال ۱۹۹۴ در قندهار ظهور کرد و ظهور آن در محیطی رخ داد که جنگ ضدشوروی، جنگ داخلی، فروپاشی ساختارهای دولتی، اقتصاد جنگ و گسترش بنیادگرایی مذهبی آن را شکل داده بود.

مدارس دینی در مناطق مرزی پاکستان، شبکه‌های جنگی باقی‌مانده از دوران جهاد، فرماندهان و جنگجویان سابق، منابع مالی منطقه‌ای و فضای اجتماعی ناشی از سال‌ها جنگ، همگی در شکل‌گیری شرایطی که طالبان توانستند در آن رشد کنند، نقش داشتند.

از این رو، تاریخ طالبان را می‌توان در زنجیره‌ای فهمید که از جنگ سرد، حمایت خارجی از مجاهدین، نقش پاکستان و آی‌اس‌آی، رشد شبکه‌های جهادی و جنگ داخلی تا ظهور این گروه و سپس رابطهٔ آن با شبکه‌های جهادی فراملی امتداد می‌یابد. حذف هر یک از این حلقه‌ها برای اثبات یک روایت سیاسی، تاریخ‌نویسی نیست.

به‌عبارت دیگر، طالبان محصول یک محیط سیاسی ـ تاریخی بودند که در آن ایدیولوژی جهاد مسلحانه، ساختارهای نظامی و استخباراتی و اقتصاد جنگ به‌هم پیوند خورده بودند؛ اما نقش پاکستان در شکل‌گیری این محصول تاریخی، همواره برجسته بود.

پاکستان همیشه از افغانستان برای تأمین «عمق استراتیژیک»، رقابت با هند و گسترش نفوذ امنیتی و سیاسی خود استفاده کرده است. از این رو، آی‌اس‌آی در تمام مراحل مختلف ظهور و گسترش این گروه نقش تعیین‌کننده داشت. این تعلق ساختاری حتی تا بازگشت مجدد طالبان به قدرت و تعیین مهره‌های رهبری به‌اصطلاح «امارت اسلامی» گروه نیز دیده می‌شد.

سیاست‌ها و کارنامهٔ طالبان پس از بازگشت مجدد به قدرت نیز، در واقع، ادامهٔ همان کارنامه‌ای است که پس از تصرف کابل در سال ۱۹۹۶ و برپایی «امارت اسلامی» از خود بر جای گذاشتند. این کارنامه با کشتارهای مزارشریف، یکاولنگ و بامیان، سرکوب مخالفان، رفتار خشونت‌آمیز با اقوام و گروه‌های مختلف و تخریب بوداهای بامیان همراه بود.

بدیهی است ایدیولوژی‌ای که خود را حقیقت مطلق می‌داند و مخالف را دشمن خود می‌شمارد، هنگامی که قدرت دولتی را به دست می‌آورد، می‌تواند استبداد را به قانون و خشونت را به ابزار حکومت تبدیل کند. طالبان دقیقاً در چنین مسیری حرکت کرده‌اند و می‌کنند. اما تاریخ‌نگاری‌های دستوری ناگزیرند برای پیشبرد روایت خود، از این واقعیت‌ها طفره بروند.

بزرگ‌ترین نقطهٔ ضعف این تاریخ‌نگاری‌ها و روایت‌های تطهیرکنندهٔ طالبان، رابطهٔ این گروه با القاعده است. این‌که اسامه بن‌لادن در سال ۱۹۹۶ از سودان به افغانستان آمد؛ همان سالی که طالبان کابل را تصرف کردند.

در سال‌های بعد، افغانستان تحت حاکمیت طالبان به محل فعالیت و آموزش القاعده تبدیل شد و رابطهٔ میان طالبان و شبکهٔ بن‌لادن گسترش یافت. یعنی این‌که القاعده در ۱۱ سپتمبر ۲۰۰۱ ناگهان از هیچ پدیدار نشد. این شبکه پیش از آن نیز سابقهٔ عملیات مرگبار علیه منافع امریکا داشت؛ از جمله بمب‌گذاری سفارتخانه‌های امریکا در نایروبی و دارالسلام در سال ۱۹۹۸ و حمله به ناو USS Cole در سال ۲۰۰۰.

بنابراین، وقتی ۱۱ سپتمبر و وقایع بعد از آن را بررسی می‌کنیم، نمی‌توان تاریخ را از چند سال قبل از آن قطع کرد. سوال اساسی این است: طالبان در برابر حضور بن‌لادن در افغانستان چه کردند؟

پاسخ روشن است: او را پناه دادند و درخواست‌های امریکا برای اخراج یا تحویل او را نپذیرفتند. این واقعیت، هرچقدر برای برخی نویسندگان ناخوشایند باشد، از تاریخ حذف‌شدنی نیست.

البته طالبان و القاعده یک سازمان واحد نبودند و نباید میان این دو از نظر تشکیلاتی یکسانی ایجاد کرد. اما تفاوت سازمانی به معنای بی‌ارتباطی سیاسی و نظامی نیست.

طالبان برای القاعده فضای امن فراهم کردند و القاعده نیز در مقاطعی به طالبان کمک مالی و نظامی کرد. گزارش کمیسیون ۱۱ سپتمبر نیز از حمایت نظامی القاعده از عملیات طالبان علیه جبههٔ شمالی سخن می‌گوید.

پس اگر کسی می‌گوید «القاعده یک گروه خارجی بود و هیچ ارتباطی با طالبان نداشت»، باید توضیح دهد چرا این گروه در قلمرو طالبان پایگاه داشت و چرا طالبان بن‌لادن را تحویل ندادند.

این سوال را نمی‌توان با چند جمله دربارهٔ جنگ سرد خنثی کرد؛ اما قبل از این باید گفت مقالهٔ حاضر قرار نیست جنایات امریکا را سفیدشویی کند.

برعکس، نقد نقش امریکا در افغانستان یک ضرورت تاریخی است. امریکا در جنگ ضد شوروی از مجاهدین حمایت کرد؛ کمک‌های گستردهٔ خارجی از طریق پاکستان و آی‌اس‌آی وارد شبکه‌های جهادی شد؛ و سیاست‌های جنگ سرد در ایجاد محیطی که بعدها شبکه‌های جهادی فراملی در آن رشد کردند، نقش داشت.

بدون شک، حملهٔ امریکا در سال ۲۰۰۱ رژیم طالبان را سرنگون کرد؛ اما طالبان نابود نشدند. شبکه‌های آنان در سال‌های بعد دوباره سازمان یافتند و جنگ علیه دولت جدید افغانستان ادامه یافت.

در این دوره نیز پاکستان به یکی از مهم‌ترین محیط‌های فعالیت و تجدید سازمان طالبان تبدیل شد و شبکه‌های مختلف شورشی از آن سوی مرز فعالیت کردند. این ساده‌سازی است اگر در بیست سال بعد، زمانی که افغانستان میدان بحران‌های متعددی بود، این واقعیت گروه طالبان و متحدان آنان، فساد و ضعف ساختاری جمهوری ، رقابت‌های سیاسی داخلی، سیاست‌های متناقض امریکا و متحدانش و مداخلات کشورهای منطقه در افغانستان نادیده گرفته شود.

جمهوری وارداتی از درون نیز به‌شدت فرسوده شده بود. فساد، بحران مشروعیت، انتخابات جنجالی، رقابت‌های سیاسی و وابستگی شدید به خارجی‌ها، پایه‌های آن را تضعیف کرده بود.

اما همین واقعیت نیز طالبان را از مسئولیت جنگ طولانی‌مدت و حملات علیه مردم و نیروهای دولتی مبرا نمی‌کند.

دوحه؛ نقطهٔ عطفی در بازگشت طالبان

در سال ۲۰۲۰، امریکا در دوحه مستقیماً با طالبان وارد مذاکره شد و به‌اصطلاح توافقی را با این گروه امضا کرد. این رخداد پرده از یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های سیاست امریکا در افغانستان برداشت. بدیهی است که مردم افغانستان، مانند همیشه، از این معامله کنار گذاشته شدند.

سپس، در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، طالبان وارد کابل شدند و نظام جمهوری سقوط کرد. این سقوط را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان صرفاً «پیروزی طالبان» نامید. جمهوری از درون فرسوده شده بود و تصمیم امریکا برای خروج، فروپاشی آن را سرعت بخشید. قدرتی که نزدیک به دو دهه طالبان را با دهل و سرنا دشمن مسلح خود معرفی کرده بود، سرانجام همان گروه را در قدرت نشاند. امکانات گسترده‌ای نیز که شامل پول و کلید گدام های سلاح و تجهیزات امریکایی بود نیز در اختیار آنان قرار گرفت.

 

پروژهٔ بازنویسی تاریخ طالبان

اکنون مسئلهٔ اصلی روشن‌تر می‌شود: هرگاه نویسنده‌ای همهٔ این تاریخ را به یک فرمول ساده تقلیل دهد ــ «امریکا بن‌لادن را ساخت» ــ باید از او سوال کرد: پس طالبان در کجای تاریخ این ساخت‌وسازها قرار دارند؟

اگر طالبان صرفاً قربانی بازی قدرت‌ها بودند، چرا خودشان برای به‌دست‌آوردن و حفظ قدرت، جنگ و سرکوب را تا امروز ادامه دادند؟

اینها سوال‌های حاشیه‌ای نیستند؛ ستون‌های اصلی فهم تاریخ طالبان‌اند. مشکل تاریخ‌نگاری گزینشی و هدفمند دقیقاً همین‌جاست: یک حلقه را آن‌قدر بزرگ می‌کند که تمام حلقه‌های دیگر ناپدید می‌شوند. امریکا برجسته می‌شود؛ طالبان محو می‌شوند. پاکستان برجسته می‌شود؛ مسئولیت طالبان محو می‌شود. سی‌آی‌ای برجسته می‌شود؛ رابطهٔ طالبان و القاعده محو می‌شود. جنگ سرد برجسته می‌شود؛ تصمیم طالبان برای پناه‌دادن به بن‌لادن محو می‌شود.

این دیگر تاریخ نیست؛ مهندسی حافظهٔ تاریخی است. در اینجا باید بر یک اصل ساده ایستاد:

تاریخ افغانستان ملک طالبان نیست؛ همان‌گونه که خاک و منابع افغانستان ملکیت شخصی طالبان نیست. تصمیم‌گیری دربارهٔ زندگی مردم افغانستان نیز در دست طالبان، گروهی که از دامان اجنبی سر برآورده است، نیست.

این تاریخ متعلق به مردمی است که هزینهٔ جنگ سرد، جهاد، جنگ داخلی، تروریسم، مداخلات خارجی، استبداد و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی را پرداخته‌اند.

مردم افغانستان حق دارند همهٔ این واقعیت‌ها را هم‌زمان بدانند. حق دارند بدانند امریکا در جنگ افغانستان چه کرد؛ پاکستان و آی‌اس‌آی چه نقشی داشتند؛ چگونه شبکه‌های جهادی فراملی شکل گرفتند؛ چگونه طالبان از دل همان محیط سربرآوردند؛ چگونه طالبان به القاعده پناه دادند؛ و چگونه بن‌لادن سال‌ها در افغانستان، تحت حاکمیت طالبان، فعالیت کرد. آنان همچنین حق دارند بدانند چرا کشورشان آماج بمباران‌های امریکایی و ناتو قرار گرفت و چرا فرزندان‌شان در ایستگاه‌های بس و مکتب‌ها به گلوله بسته شدند و به‌دست یک انتحاری شپشی به قتل رسیدند. این حلقه‌ها را نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد.

امروز اگر نویسندگانی پیدا شوند که گذشتهٔ طالبان را دوباره بسته‌بندی می‌کنند، لازم نیست برای رد هر جملهٔ آنان وارد جدال فرسایشی شویم. کافی است روش آنان را بررسی کنیم: چه چیزهایی را برجسته می‌کنند؟ چه چیزهایی را حذف می‌کنند؟ چه کسی همیشه مقصر است؟ چه کسی تقریباً همیشه قربانی معرفی می‌شود؟ و در پایان، این روایت چه تصویری از طالبان به خواننده می‌دهد؟

این دوگانه‌سازی دروغین باید کنار گذاشته شود .مسئله این نیست که میان امریکا و طالبان یکی را انتخاب کنیم .مسئله این است که اجازه ندهیم جنایت یک طرف، جنایت طرف دیگر را بپوشاند.

و دقیقاً به همین دلیل، هرگاه قلمی به میدان می‌آید تا گذشتهٔ طالبان را تطهیر کند، باید یک سوال ساده را در برابر آن گذاشت: آیا این نوشته می‌خواهد تاریخ طالبان را توضیح دهد، یا می‌خواهد برای طالبان تاریخ تازه‌ای بسازد؟

 

احمد آریا