افغان موج   

زنان سرشناس افغانستان

گفتگوئی با نادیه فضل شاعرفرهیخته،نویسنده شیرین کلام و فعال حقوق زن
 
20 می 2012 میلادی

مصاحبه کننده: شیرین نظیری فعال حقوق زن و
گرداننده سایت آوای زنان افغان

بانو نادیه فضل شاعرمشهورونویسندۀ فعال افغانستان است. که ازسالهای متمادی درهجرت بسرمی برد.اما دوری ازسرزمین زیبایش،هیچ گاهی مانع مبارزه اش بخاطرتامین حقوق زن نشده است . اوهمیشه ثابت و پیشگام دربوستان ادب وفرهنگ جایگاه خود را حفظ نموده و در برابر ناهنجاری های جامعه اش، به پا خاسته و بوسیله قلمش فریاد برآورده و زجه های زنان را همراه با نفس های غم انگیزش به گوش جهانیان رسانیده است.                                                          
بانو نادیه سروده ها ، نبشته ها و آفریده های با ارزش خود را که نمایانگر برابری طلبی ،عدالت وانصاف خواهی برای زنان است، زیب و زینت رسانه های درون و بیرون مرزی نموده است.      
 آری عزیزخواننده ارجمند !
حیف است که وقت را به سرعت تلف نمائیم وپای صحبت چنین شخصیت دلسوزومهربان که سراسروجودش مالامال ازمحبت وعشق به وطن ووطندارش است،

 نه نشینیم.
 راستش به بهانۀ نشرسومین مجموعه شعری " ابرها برشانه " با بانونادیه فضل شاعرمتواضع وظریف اندیش گفتگوئی را پیرامون شعروجایگاه زنان درادبیات انجام داده ام. که همین اکنون درپیش روی شما عزیزان قراردارد.                                                                                                 

بانونادیه فضل:  شعر یک موجودیست که حس میشود. زیبایی، تلخی، سرما، تاریکی،روشنایی ورویایی ترین ها را شعربرای ما هدیه میدهد.

بانونادیه فضل عزیزسلام !

ممنون ازینکه برایم فرصت دادید تا سر صحبت را با شما بازنمایم.

درود خانم نظیری عزیز. منهم خیلی خوشحالم.

از چه وقت سراغ شعررفتید و اولین شعر تان را چه وقت سروده اید ؟

اینکه از ما دو کدام یک دنبال آن دیگری رفته باشد؛ شعر دنبال من و یا من سراغ شعر، فکر میکنم زیاد مهم نیست. برای من زیبا اینست که در گوشه ی از این دنیا شعر و من بهم نزدیک شدیم.

اما از سالهای کمی دور تر از امروزـ  آغازین دهه نود میلادی بود که شعر برای نزدیک شدن من با همزبانانم راه زیبایی را گشود و تا امروز هنوزهم راهی این راه زیبا میباشم وشاید گفته بتوانم که شعردست مرا گرفت و در وطن دومم آلمان، عطرسرزمین اولم را در دلم همیشه تازه نگهداشت.

 شما شعر را تعريف پذير می دانيد يا خیر؟ آيا تعريفی برای شعر قايل هستيد؟

شعر یک موجودیست که حس میشود. زیبایی، تلخی، سرما، تاریکی، روشنایی و رویایی ترین ها  را شعر برای ما هدیه میدهد.

برای شعر تا حال کوشش شده تعریف هایی را سراغ کنند؛ اما به باور من همانگونه که ما انسانها هرکدام شخصیت ویژه یی داریم و نمیشود یک انسان را الگو گرفت و براساس شناخت از او همه را تعریف کرد، شعر هم چنین است.

میشود هر شعری را به تنهایی تعریف کرد ولی اینکه معیاری برای خود شعر به عنوان یک موجود کامل تعین نماییم، برای من بسیار مشکل است.  

 

http://afghanmaug.net/images/nadia.JPG

مجموعه آثارستاره درخشان شعروادب فارسی نادیه فضل

 آیا شعر می تواند منتقل کنندۀ درد ها وفریاد های ما زنان باشد؟
به باور من برای ما شرقی ها شعر، با داشتن جایگاه خاصی که در وجود ما دارد، طبیعتن میتواند همچنان سفیر خوبی ها و ناخوشی های ما باشد.
ولی به دلیل حاکمیت یک نوع هرج ومرج همچنان درعرصه ادبیات، شعر خود با یک مشکل بسیار بزرگی روبروست و آن اینکه بادریغ شعر دراین سالها، در میان مردم ما جدی گرفته نمیشود.
در این اواخر اگر دقت کنیم، بیشتر از کل جمعیت افغانستان شاعر داریم وهرکی کار دیگر نتوانست، فکر میکند شعر بسراید بد نیست.
منتقد آگاه و سالم هم متآسفانه کم داریم و حتی میشود گفت که نداریم و آنهاییکه  درعرصه ادبیات نقد شعر مینویسند، اکثرن با بزرگ سازی های شخصیت یک شاعرکاملن از اصل موضوع که خود شعر است خارج میشوند.
این موارد به ظاهر شاید کوچک، نمونه های بزرگی اند براینکه شعر خود با مشکل بسیار جدی یی روبروست ودر چنین وضعیتی خیلی دشوار است که به زبان رسای دردهای زنان وانسانهای سرزمین مان مبدل شود.
افزون براین، برای زنان افغانستان شعر هنوز آن موقعیتی را نیافته است که شایسته است. زنان هموطن ما سواد خواندن را ندارند و مشکلات عدیده ی دیگر هم در زند ه گی آنان حضور دارند که برای خواندن شعری، اگر سواد خواندن هم داشته باشند، کمتروقت باقی میماند.
در کنار اینها ما شاعربانوان کمی داریم که  با مسوولیت پذیریی در عرصه های سیاسی و اجتماعی برمحور مسایل سیاسی واجتماعی بپردازند.
اما خانم نظیری عزیز! من به این باورم که در سرزمین اولی ما افغانستان نه تنها زنان؛ بلکه مردان هم قربانی رابطه های سنتی و خرافه ها اند تقریبن یک بیماری سختی دچارکل اجتماع شده است.
مردم افغانستان امروز با مشکل  ملاچه ها که خودرا وکیل خدا میدانند و طالب وانتحاری بی دین  روبروهستند و با اینهمه سیاهی ایکه بر فضای زندگی مردم ما حاکم است، شعر می تواند واقعن زبان دردهای مردم شود ودر ادامه هم زمزمه گر شادمانی ها و سربلندی های مردم، مشروط بر اینکه دست های غرض آلود از دامن پاک شعر برچیده شوند.
درضمن اگرآواز خوانان ما برای تن آهنگهای شان از شعر شاعران کشور خود جامه بدوزند تا این شعر ها به زبان رسا تبدیل شوند، هم کمک بزرگی خواهد بود.
 من به رسایی قامت شعر شکی ندارم اگر شعر و شاعر از مصیبت اغراض سیاسی شماری به امان بماند و مردم هم هر چرت و پرتی را شعر نخوانند.
ببیند مولانا با شعرش تا امروز اندیشه میافریند، بیدل جهانی فلسفه است، شیلرو ریلکه آلمانی آزادی و آزاده گی را  میسرایند و قهار عاصی هر روز در ما نفس میکشد.
وقتی لیلا صراحت روشنی فریاد میشود:

                       درعمق یک جنون

 

دیوانه گان شهر

این « جانبان کوچک » بازاری

سرمست از شراب طلاِ ناب

عفریت ننگ را

همخوان و همطریقت و همگام گشته اند

در عمق این جنون سیه کار

تقوای مانده از تپش و عصیان

در سایهء قرون بطالت را

                              تذویر میکنند  

 

***

 دیوانه گان شهر

این جانبان ساده دل مغموم

این عاشقان صادق پول و قمار و می

با دست پر جنایت ابلیس

در عمق گند زار جنایات بی امان

                                    ـ ویرانی بهار ـ

با سر فتاده اند

 

***

و خاک

                    خاک مضطرب شهر

                                            گشته است

آجین خون و خنجر و خاکستر.

 

لیلا با همین چند تکه دردیرا که بیان میکند، گوشه ی از تاریخ را رقم میزند.

وقتی حمیرا نگهت دستگیر زاده  در شعر بلند « راز آفرینش» از قرار بود ها میسراید:

قرار بود از اول که یاورت باشم

 به گاه یکه شدن ها ت در برت باشم

 قرار بود ز پهلوی  تو بریده  شوم

 که تا چو آیینه ی در برابرت باشم

 قرار بود صدای ترا شوم پژواک

چو دل برای تو دادند دلبرت باشم

قرار بود که همتا ی همدگر باشیم

قرار بود از اول ، برابرت باشم

.....

در این شعر بلند بانو نگهت انسان را به تصویر میکشد و عصیانی را که از قرنها خفه شده است ودر تکه ی از این شعر بلند ادامه میدهد:

قرار او همه از عشق بود و یاری بود

ولی قرار تو پیوند زور و زاری بود

قرار مرد مدارانه ات خدایی نیست

و در قرار تو پیمان همصدایی نیست

در شعر بانوان جوان در افغانستان هم یک نوع خودآگاهی عجیبی را میبینیم طور نمونه  در شعر های زهرا زاهدی، مریم میترا وشاعر های جوان و عزیز دیگریکه در این صحبت کوتاه نمیشود نام همه را برد.

خانم نظیری عزیز و ارجمند! ببینید وقتی مریم میترا مینگارد:

دنبال خودم می گردم
در تو،که انگار نیمی از من در تنگنای پیراهنت زندانی ست
زندگی در حاشیه ی پیراهنت دلگیر است
من پرندگانی را می شناسم که از راه رفتن در باد
نمی ترسند
و در آخرین دقایق روز به طلوع می رسند
من راه رفتن را در کنار حاشیه ها آموختم
و جیغ زدن را در گودال
راه رفتن در کناره ها دلگیر است؛
وقتی که آدم های دیگر
در میدان ها به مصاف هم میروند
به پیراهن من هم پناه نیاور
زندگی در هیچ تنگنایی زیبا نیست.

ویا هم زهرا زاهدی وقتی فریاد میشود:

کودکان بی مرز...

 

به هم دست می دهیم

مرزها

چون خطوطی گنگ از سرانگشتمان محو می شوند

به هم دست می دهیم

بی آنکه زمین گیج شود

و آسمان طبقاتش را به هم بریزد

اما

موهای روشنت

طلای مکشوفه مصر را

 به فراموشی می سپارد

من

 در آغوش بودا

بر سرگردانی ام می گریم

نه شیرینی اناری به لب

 نه مستی انگوری

نه بادام چشمهایم

باغ را به خماری می برد

که جهان ما را از یاد برده است

بیا با هم دست دهیم،کودک عرب!

مرگ در پیچ گیسوی عربی ات

چون بره ای آرام می گیرد

با من دست  می دهی

چشمهایت

انگورها را به مستی می کشاند

سر به شانه ات می گذارم

نگاه کن دوست من!

جهان از پوست تیره ات، تاریک تر است

بیا با هم شمعی بیفشانیم

ما زندگی را

با دست هایمان به هوا می فرستیم

اما  پدرانمان

کاغذ بادهاشان به موشک هایی عظیم بدل شد

رنگ ها تقسیم :

زرد

سیاه

سپید

سرخ

و انسان چهره ای به تاراج رفته

بیا به هم دست دهیم

تا جهان در تلاقی دست هامان حل شود

اسباب بازی هایت را بیاور

موشکت را بشکنیم

تفنگت را کنار بگذاریم

و با هم سرود بخوانیم

به هر صورت با این نمونه ها خواستم بگویم که بلی شعر میتواند زبان رسای مردم زخم خورده ی ما شود زبان زن، مرد، جوان ، پیر وکودک و همه؛ ولی اگر بگذارندش  که شعر بماند و از گزند تعارف و خویش خوری های حلقه ها در امان بماند.

بانو فضل عزیز؛ اگربگوئید که شعر امروزافغانستان از ديدگاه شما در چه وضعی قرار دارد؟

در پاسخ بالایی شاید برهمین محور اشاره هایی رفته باشد.

من که دور از وطن زنده گی میکنم مشکل است که از وضعیت شعر به آن صراحتی بگویم که شما پرسیده اید؛ اما تا آن جا که من مجال خواندن شعر را میابم ودلنوشته های شاعران ما را... امیدوار میشوم.

تازه در میان جمعی در درون افغانستان شعر پدیده ی بسیار جدی شده است و زبان خاصی را پیدا کرده است.
در شعر شاعران جوان افغانستان یک نوع شور وشعوریرا میتوان حس کرد و صمیمیتی را که خواننده را مجذوب خود میکند.

به باور من شعر فارسی در افغانستان با وجود جنگ و ناگواری های حاکم خیلی شگوفا شده است.

واما فضای حاکم حتا بر شعر و شاعر هم دارد ظلم میکند و شکل گیری حلقه های خاصی، در میان شاعران درزی انداخته است که خیلی درد انگیز است.

حلقه هاییکه فقط از «خودی ها» را تآئید میکنند و صرف بر دوستان و آشنایان خود دست و دلباز اند.

این وضع شاید به مرور زمان صدمه ی بدی بر پیکر شعرفارسی در افغانستان وارد کند ولی هنوز گپ تا آنجا ها نرسیده و همین شاعران عزیزیکه در افغانستان و بیرون از مرز های افغانستان مینویسند، اندیشه خلق میکنند و فریاد آنچه "می نتوان گفت" میشوند خود غنیمت بزرگی اند.

در کنار اینها چند تایی هم که شاعر نمایانده میشوند، زمان مثل گرد و خاکی آنها را هم از سقف ادبیات افغانستان میزداید.

در افغانستان کلن هر پدیده و مقوله ایرا که شما توجه نمائید به نوعی آسیب دیده است و از مسیررشد معمولی کاملن راه دیگری را میپیماید. همینگونه شعر امروز افغانستان هم تب دارد.

با آنکه در جاهای میبینم که شعر وزبان  گل کرده و به صدای مردم مبدل شده است؛ در گوشه ی دیگری بغض کرده و تلخ مثل یک بازیچه در دستها، اینسو و آنسو پرتاب میشود.

ببینید مثلن هر کی دو تا شعر خوانده باشد چهار تا نقد شعر مینویسد و بعد هم یکی به دیگری شیرینی میدهند و پس میگیرند. خیلی حالت ناجوریست.

در میان مردم ما میان شعر و مصروفیت های بیکاری کمتر تفاوت قایل میشوند، هر کی هیچ کاری نتوانست، شعر میسراید و آواز میخواند و آنهم خیلی معیوب.

خانم نظیری عزیز! مشکل اصلی در اینجاست که اگر به این آدمها که شاعر نیستند و فقط از سر تفنن چند خطی مینویسند، خدای نخواسته حرفی بگویید، باز ده نفر از دوستان و اقارب محترم ایشان، با دشنام و اهانت  طرف مقابل را مریض روانی و ... خطاب میکنند که در نهایت فکر میکنم بهتر است خاموش بود و نگاه کرد، گذشت زمان دادگستر خوبیست وتاریخ حتمن اینها را مثل گرد و خاک از دامن ادبیات فارسی پاک میکند.

افزون براینها،بانو نظیری مهربان! اگر توجه کرده باشید، افغانستان یکی از نادر کشور های جهان است که هرچه دارد « ملی» میشود وبدان صبغه ی تقدس میدهند.

 با پیوستن همین یک کلمه « ملی» دست و پای هر دگر اندیشی بسته میشود و زمینه های نقد، اندیشه و تآمل کاملن از میان برداشته میشوند، شعرهم با همین وضعیت روبروست.

چند تا آدم به اصطلاح « ملی» گونه  شده اند و همین شخصیت های ملی  امروز را تعین میکنند و تکلیف شعر و شاعر را نیز.

اینها اند که شاعر دگر اندیش را به نامهای گوناگون به انزوا میکشانند و یکی ازانواع تیغ های بران همین ها، استفاده از چند تا آدم میان خالیست که بنام شاعر و نویسنده برای چند روزی در برابر دیگران از آنها  استفاده میبرند و بر حق شعر و شاعرهم ظلم بیکرانی مینمایند.

نظیری: عده ئی معتقد برآنند که زنان متفاوت از مردان می نویسند ، نه فقط بدلیل تمایزات روانشناختی بلکه به علت تجربه اجتماعی متفاوتی که دارند .
 ویرجینیاوولف می گوید :"زنانه نویسی گفتمانی است که از سرتوجه به ذهنیت ، جنسیت و زبان ظهور پیدا می کند ". در واقع عنصرمتمایزکننده شعر زنانه از مردانه ، زنانه گی است نه مونث بودن.
سیمون دوبووار تمام این معنی را در جمله مشهورش نمایانده است :(هیچکس زن متولد نمی شود ، بلکه تبدیل به زن می شود).

بانو فضل گرامی: نظرشما درمورد منتقدین شعر زنانه چیست؟

بلی؛ چنانچه شما از سیمون دوبوار مثال آوردید، درست اصل موضوع هم همین است که زنها برای اجرای شماری از وظایف اجتماعی زن ساخته میشوند، البته همان مفهومی که در اجتماعات بشری بیشر از همه قابل تفهیم است.

اما در کشور های شرقی در کنارواژه « زن» کلماتی مثل مظلوم، عفیف، بردبارو... زیادتر معمول اند که در اینجا برای زن حدودی مشخصتری قایل میشوند و زن در همین مفاهیم مظلوم و ناتوان کاملن گم میشود.

منتقدین شعر زنها هم در جاهایی همین موارد را نادیده نمیگذارند و بیشتر براینها تآکید میکنند.

مثلن وقتی سالهای پیش از امروز در دهه نود  شاعر عزیز بهار سعید شعرهایش را با مردمش تقسیم کرد، موجی از اعتراض ها را از جامعه ی مردانه و از میان مردان گویا منتقد شنیدم که ارزش و اهمیت این اشعار را تا مرزهای خیلی پایین خواستند که سقوط بدهند؛ اما خوشبختانه نشد.

شعر بهار سعید در همان موقفی قرار گرفت که شایسته اش بود.

به این دوبیتی زیبا از بهار جان سعید توجه کنید:

یک بوسه گرفت و برد لب های مرا

ازبستر من ربود شب های مرا

ترسم که اگر تنم بدستش برسد

تاراج کند صبر طلب های مرا

 

آیا این دوبیت از زبان یک مرد هم نمیتواند باشد؟ آیا در اینجا چرا باید ما جنسیت را مطرح کنیم؟

این دوبیتی زیباست و از هر دلی و لبی که شنیده شود، برجاست.

سخن کوتاه تراینکه دراین اواخر  اصطلاحات شعر زنانه و مردانه را که از قبل هم معمول بود یکبار دیگر تازه کرده اند و صیقل میدهند؛ موردیکه قطعن نباید در عرصه ی ادبیات مطرح شود.

درست است که زنان بینش خاص خودرا بیان میدارند؛ اما آیا میشود که به شعر های سعدی و حافظ هم شعر مردانه بگوییم و یا در عصر امروز به شعر های افسر رهیبن، بیرنگ کهدامنی، شاملو، شریف سعید و...  بگوییم که شعر هایشان مردانه اند؟

اینجاست که برای من خیلی سوال برانگیز است که چرا وقتی زن میسراید برایش مرز تعین میشود؟

من که خودم خوشبختانه یک زن هستم وشعر میسرایم،  به شعر اعتقاد دارم اما به زنانه و مردانه بودن نه. عزیزمن! فکر میکنم شاعر همان انسانی که است، اگر بنویسد، روح خودش را در شعرش جاری میسازد و روح نسلی را که شاعر از همان نسل است به نسل های دیگر میرساند.

شاعر از مرز جنسیت میگذرد و بنام انسان مینویسد. چشم و روان مردم خود و بشریت میشود و « آن را که یافت می نشود» مینویسد.

بنابرین زن بودن و مرد بودن در شعر اهمیتی ندارد، مهم اینست که آیا شعر در کلماتی که ارائه شده، جان گرفته و شعر است یا خیر؟.

  بانو فضل عزیز! اگر به عنوان یک منتقد به شعرهای خودت نگاه ژرف داشته باشید . چند فیصد درمیابید که شعرهای شما دنیای زنانه خود را دارند؟

من با تمام عشق و مهریکه به شعر هایم دارم و مثل دو فرزند گلم دوست شان دارم، به بسیار راحتی آنسوی دیگر شعر هایم  که  ضعف هایش باشد را هم میتوانم ببینم.

شعر های من دنیای زنانه داشته باشد یا خیر؟ مشکل است که تفکیک کنم.

اما شعر های من یک نادیه ایرا در برابر آیینه ی دیده گان خواننده قرار میدهد که از زن بودن خود خوشحال است، خودش را موجود زیباوپاکی یافته و توانایی هایش را میداند.

نادیه ایکه از بسیار دیر های دورتر از امروز، پیش از ریزش پولهای پس از یازده سپتامبر، برای مردمش گریسته است و با مردمش شادمان بوده است، خندیده، افتخار کرده و درباب کردار هایی هم که بوی تعفن را از خاکش میاوردند، خشمگین شده است.

به بسیار صراحت میتوانم بگویم که در شعر هایم خودم هستم با تمام خوبی ها، ضعف ها، شکست ها و تنهایی ها و امیدواریهایم.

شاعرعزیزبانو فضل! به آثارارزش مند شما ،تا حدودی آشنائی دارم. اگرممکن باشد لحظۀ درباره کارهای جدید تان بگویید؟ . بعد از مجموعه های " پرنیان خیال" و "جوانه های سبز غزل" در این تازه گی ها مجموعه ی سوم تان بنام " ابر ها بر شانه" هم چاپ شد، که واقعاً بی نظیراست.

تشکر میکنم خانم نظیری عزیز.

بلی منهم از چاپ و صحافت مجموعه ی« ابر ها بر شانه» خیلی راضی هستم و خوشحالم که به کمک دوست شاعرم آقای عاصف حسینی که این مجموعه را ویرایش کردند  و هنرمند عزیز آقای وحید عباسی که جلد کتاب را زیبا طراحی کردند، سرانجام امسال در نوروز خجسته  و مقدس مان، منتشر شد.

بجا خواهد بود اگربپرسیم که علاقه مندان سروده های شما ازکدام نشانی می توانند مجموعه تازه " ابر ها برشانه " را بدست آرند؟

من با تجربه های نه چندان خوبی که داشتم از فروش دو مجموعه ی قبلی ام. اینبار زحمت تکثیر کتاب را

به همسر دوست عزیزم آقای ویلهلم دیدل که خود نویسنده ی بسیار بزرگ آلمانی هستند، سپردم.

و عزیزان من این کتاب را از نشانی پایانی میتوانند دریافت کنند و مطمینم که از داشتنش لذت میبرند.

http://www.buchfreund.de/results.html?used=1&sS=13410.&q=Fasel

ویا به این ایمیل بنویسند:

  این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 شیرین نظیری:

شاعرمهربان بانو فضل! منتقدین ؛ زن شاعر ونویسنده را به نداشتن تجربه ی اجتماعی محکوم می کنند وعلت ناکامی زنان خالق آثار ادبی را؛ بودن در محیط خصوصی وخانه می دانند.
نظرشما درین باره چیست؟

اگر این مورد را کلی بگویند قطعن درست نیست، زیرا امروز زنان جهان توانسته اند ثابت کنند که از امور اجتماعی هم خیلی مؤفقانه بدر میشوند وخالق آثار ادبی ارزشمندی هم هستند، مثلن در سال 1991 نادینه گوردیمیر از افریقای جنوبی جایزه ادبیات نوبل را گرفت و پیش از او هم زنهایی بوده اند که جوایز نوبل ادبیات را گرفته اند؛ حالا من خیلی دور نمیروم، در سال 2007 هم دوریس لیسینگ از بریتانیای کبیر که در کرمانشاه ایران متولد شده است، نیز جایزه نوبل ادبیات را گرفت و هرتا میولر از کشور دوم من آلمان که در سال 2009 جایزه ادبیات نوبل را گرفت؛ اینها مثالهای کوچکی نیستند.

واگر در عرصه شعر فارسی این ادعا را قید کنیم، بازهم برخلاف آنرا متوجه میشویم.

«تولد دیگر»  فروغ فرخزاد شاهکار است و نه غیر از این.

 به شعر های سمیمین بهبهانی توجه کنید، به شعر های اخیر بهار سعید دقت کنید، از اینگونه مثالها کافی اند؛ ولی فراموش نکینم که زنان در اکثر کشورهای جهان با پدیده ی خیلی سهمگین مردسالاری مؤاجه بوده اند و همین اجتماعات خیلی همبسته ی مردانه اند که تلاش کرده اند و میکنند تا کارهای زنها را کمرنگتر جلوه بدهند.

اما اگر تنها به افغانستان دقت کنیم، به نظر من زنان و مردان ما خود امروز به این آگاهی رسیده اند که در کنار هم و با هم میتوانند مؤفق باشند. نه تنها درعرصه نوشتن؛  بلکه در تمام امور.

باید شکیبا باشیم و باور داشته باشیم به توانایی و استقامت همدیگر مان.

مردان وزنان سرزمین ما آدمهای خوبی اند، انسانهای مدنیت پذیر وصادق. فقط روزگار است و حاکمیت جنگ که به ما چهره بدی داده است.

من سالهاست که در رادیو هستم وبا رسانه های برون مرزی ما همکاری دارم.

چنین ادعا هایی کاملن بی اساس را خیلی شنیده ام وبیش از همه این نوع ظلم را از مردان درس خوانده ی افغانستان بیشتر حس کرده ام. البته با تآکید بگویم که نه از همه؛ بلکه هستند تعدادی که مثل زخم ناسور فقط به دیگران هم میخواهند سرایت کنند و درد خلق کنند.

اگر به مردان روستایی ما فکر کنید که چقدر با مهربانی و صفا و حرمت گزاری با زنان  برخورد میکردند، با تمام نواقصی که از سنت ها و رابطه های دیگر، هنوز در خون داشتند...  این آدمهای خشن که مطبوعات از مردان ما تصویر میدهند، کل جمعیت مردان و انسانهای سرزمین  مارا نمیسازند. بادریغ حتی در باغ وسبزه زاران هم سطل های اشغال وجوددارند واکنون تعفن همین زباله هاست که مشام مارا میازارد.

اینکه زنان هموطن ما کمتر در اجتماع هستند و نقش کمرنگی را در ادبیات داشته اند، با دریغ باید بگویم که مردان ما هم نقش چندانی نداشته اند و آن اثرگزارایرا که باید میداشتند نداشتند و ندارند.

بنابرین ما میتوانیم بگوییم که راه خیلی دراز است؛ ولی نارسیدنی نیست.

باید شهامت داشت و باید در باب آن مواردی که امروز در تمام امور برای ما سد شده اند، با جسارت پرداخته بتوانیم و به مردمی که درس نخوانده اند، یاد بدهیم که هر میراثی نمیتواند زیبا باشد، میراث هایی اند که حتی سبب قتل و کشتار میشوند، آیا باید دودسته بدانها بچسبیم؟

در نهایت شرین جان نظیری عزیز! من زنان خلاق را در سرزمین خودم ناکام حس نمیکنم بلکه حتی بسیار مؤفق هم میدانم و این استدلال هیچ مبنایی ندارد که گویا زنان بنابر نداشتن تجربه اجتماعی توان خلاقیت ندارند...

نظیری: پس به این ترتیب چرا اینقدرساکت وخموش هستیم؟

فکر نمیکنم که زنان تنها جمعیت خاموش باشند، امروز نیم بیشتر نفوس افغانستان سکوت اختیار کرده اند و تماشاگر اند.

در بیرون از مرزهای افغانستان و دردرون افغانستان... عوامل زیادی اند که دلیل این امر اند، یکی اینکه آن عشقی را که شماری از  مردمان ما به وطن ابراز میدارند در واقعیت امر نسبت به وطن خویش ندارند.

منسجم نیستند و تا حال در قرن بیست و یکم هم حتی توان آنرا در خود نمیبینند که با این چند تا ملاچه تصفیه حساب کنند.

در جمع زنان ما هم مهمترین مورد منسجم نبودن ماست و دوم اینکه زنان ما هنوز مستقل فکر کردن را نیاموخته اند و به اندیشیدن آزاد خو نکرده اند.

هر گونه که همسران آنها ویا برادر و پدر آنها فکر میکنند، زنان هم اکثرن همانگونه میاندیشند.

نکته ی دیگر، کمرنگ بودن فرهنگ کتاب خوانی در میان زنان است، من خیلی از زنان را میشناسم که از صبح تا شام فیلم تماشا میکنند و روز خودرا میگذرانند؛ اما ده دقیقه کتاب نمیخوانند.

ما هسته های خلاق  اندیشه نداریم و حلقاتی که بدون حرص و آز به همدیگر فکر کنند.

آخ! مشکلات زیادی هنوز در راه ما هست.

به قول حافظ بزرگ:

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم.

به عنوان آخرین کلام ؛ اگر شما پیشنهاد و یا انتقادی برای دست اندرکاران آوای زنان افغان وهمچنان گفتنی به خواننده گان عزیزی آوای زنان افغان داشته باشید بفرمائید؟

عزیزم! با اینهمه زحمتی که خودت میکشی، فکر میکنم برای انتقاد از کارهای خودت من خیلی دست خالی ام و کم دارم.

من جای انتقاد ستایش دارم از کارهاییکه تا حال انجام داده اید.

باور دارم که آوای زنان افغانستان  روزی این تجربه ها به یک نشریه خوب روشنگر مبدل خواهد شد و همین حال من مبارک باد میگویم.

اماگفتنی من به بانوان عزیز فقط اینست که شکیبا باشند و ترس را از صفحه ی زنده گی خویش با تیزاب پاک کنند.

من دوستی دارم در آلمان همنام خودم... نادیه جان قانع.

زنی که از نخستین پله های کار به بالا رفت و امروز یکی از با نام ترین زنان هموطن من در آلمان هستند.

به زبان آلمانی کتاب نوشته اند، صاحب شرکت بسیار مؤفقی هستند، مادر دو فرزند هستند و به پاس کارهای ارزشمندی که انجام داده اند تا حال جوایز زیادی را از آن خود کرده اندکه یکی از این جوایز، جایزه شایستگی جمهوری فدرال آلمان است که یکی از معتبر ترین جوایز این کشور به شمار میرود.

در ضمن اگر اجازه باشد، شاید منهم یکی از آنهایی بتوانم باشم که برای آنها الگو شوم.

من تنها در آلمان با دو فرزندم سالها زنده گی کردم، وقتی نوشتم و ادعای بودن کردم، تشویق شدم، دوستم داشتند، بر کف دست بلندم کردندو اما شماری هم آزارم دادند، سرزنشم کردند، توهین و تحقیرم کردندودر اذیت من کوتاهی نکردند.

ولی من نترسیدم زیرا خودم باور داشتم.

امروز ژورنالیست هستم، مینویسم، صاحب سه کتاب شعر هستم. یک کتاب نوجوانان را برای انستیتوت گویته برگردان کردم و چاپ شده است، دو سی دی خوانش شعر دارم. رییس اتحادیه پژوهشی " انیتسیاتیف سوکونفت فیور افگانستان" یا اتحادیه « ابتکار عمل برای آینده افغانستان»،  هستم و در بخش مطالعات تروریزم با همکاران دیگرم فعالیت دارم و... بنابرین به گفته ی بزرگان شرط اول توانستن، خواستن است.

ویک گپ دیگر را ناگفته نمانم که عزیز همزبان و هموطن من! خیلی دوستت دارم در هر کجای افغانستان عزیز که هستی و از هر کجای آن خاک زخم خورده که باشی، در قلب خود جای پاکی برای توساخته ام و هرروز با عشق صیقلش میدهم.

و از خودت هم بانو شیرین جان نظیری بسیار گل و مهربان هم سپاس و تشکر. این محبت خودت دلیل شد تا من پراگنده هایی از دلم را با عزیزانم در میان بگذارم. قربانت.
بانو نادیه فضل شاعرآزاده، خوش صدا و توانا ممنون تان ؛ عمر تان دراز، راه تان سپید و آثارتان جاویدانه باد!

پایان