افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

در هیچ تابستانی مردم چنین گرمای طاقت‌سوزی ندیده بودند. از آسمان آتش می‌بارید و زمین به تابهٔ داغی می‌مانست که می‌پخت و برشته می‌کرد. چند روز می‌شد که آفتاب برافروخته بود؛ آسمان گرفته و غبارآلود بود؛ باد گرمی که هُرم نفسِ زهرآگینِ اژدها را داشت بر گل و گیاه و آدم و حیوان می‌وزید و خون و خونابه را در رگ‌ رگِ هر جانداری می‌خشکاند.

 

 
در آغاز، مردم و جانوران به پناه سایه‌ها می‌خزیدند؛ آه می‌کشیدند، اوه می‌کشیدند و تاب می‌آوردند، ولی دیری نپایید و بی‌تابی همه را کلافه کرد؛ اول بچه‌ها و بیماران را، سپس پیران، افتادگان و ناتوانان را، و بعد از آن نفسِ همه را برید. گلبته‌ها، باغچه‌ها و باغ‌ها را پژمرده کرد و شیرهٔ جانِ کشتزارها را مکید. آب در چاهساران و کاریزها رو به کاهش رفت و پوست زمین ترکید.
می‌گفتند خشک‌سالی است و هیچ‌کس چنین خشک‌سالی مُدهشی را به یاد نداشت. می‌گفتند قهر الهی است و هرچه پیش می‌آید از شومیِ شوم و در اثر گناهان نابخشودنی ماست! توبه می‌کردند؛ زاری و استغفار می‌کردند و هر زنده‌جانی را که از تشنگی و بیماری می‌مُرد و هر آدمی را که جَل می‌زد و می‌کُشت، زود زود می‌بردند و به گورستان می‌رسانیدند تا بوی نگیرد و عفونتش هوای سنگین و طاقت‌سوز را سنگین‌تر و طاقت‌سوزتر نکند. بازهم توبه و لابه می‌کردند؛ جبهه بر خاک می‌ساییدند و می‌گریستند، اگرچه سرشکی در کاسهٔ چشم‌شان نمانده بود؛ و دعای باران را می‌خواندند—بارانِ رحمت و مرحمت، قطره‌های زلالِ آبِ حیاتی که زمین و جانوران و آدمی را سیراب می‌کرد و جان می‌بخشید؛ قطره‌هایی که چون سرانگشتان نرم و پرمهری می‌توانستند صورت‌های سوخته و زمینِ تفتیده را بنوازند، دل‌های فگار را مرهم نهند و چشمه‌های خشکیده و کورِ امید و آرزو را شادابی و فوران بخشند.
از بام تا شام آوای مرد و زن، خورد و کلان از دشت و دمن شنیده می‌شد که فریاد می‌زدند:
باران، باران!…
و صداهای گوناگون کاسه‌ها، دیگ‌ها و چمچه‌ها، چلوصاف‌ها، تشت‌ها و پیاله‌های مسی، برنجی و چودنی با آهنگ‌های ناهمگون و ناموزون، با هم و تنها از هر سو به گوش می‌رسید و همراه با آن صدای خسته، نومید، گل‌وگیر و غم‌انگیزِ «باران، باران!…» به هر طرف پخش می‌شد و از بام‌ها و بام‌بتی‌ها، از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها، از باغ‌ها و راغ‌های به خاکستر نشسته و فرومرده می‌گذشت و با بادِ مسموم و خفقان‌آور به دورها و دوردست‌ها، به آن‌سوی آبادی، به کوه‌ها و دشت‌ها سر می‌کشید و به اوج آسمان می‌رفت و در همان‌جا گور و گم می‌شد.
کسی از حال و روز آبادی خبری نداشت و اگر داشت، نمی‌آمد و نمی‌دید و نمی‌پرسید، و از قضا هرکس که پای و دل و دماغِ رفتن داشت و خری یا اسبی، یابویی و توشه و توانی، برمی‌خاست و می‌رفت. کسی گلیم خود به در می‌برد و کسی دست زن و فرزند هم می‌گرفت، و کسی دیگر افتاده‌ای را نیز سربار خود می‌کرد و می‌رفت و دیاری نبود که برگردد و نگاهی پشت سر خویش بیندازد. هرکس که می‌رفت خودش را به جای مصون و آرامی می‌رساند؛ به محلی که آب بود و آبادانی و گلبانگ مسلمانگ.
تنها بینوایان و درماندگان بودند که نرفته بودند—نتوانسته بودند که بروند—و کمی هم از کسانی که چیزی در بساط‌شان بود و نخ آبی از برکتِ مسیحا نفسی به خانه و زمین‌شان می‌رسید و دل به دار و درختِ پژمرده و باغ و زمینِ فروسوخته و اسب و الاغ و گاو و گوسفند نیمه‌جان‌شان بسته بودند و رفتن و فروگذاشتنِ داشته‌ها و نداشته‌ها را ننگ می‌دانستند و عار می‌شمردند.
مردم هر روز به دشت و دمن برمی‌آمدند و درود و دعای باران برمی‌خواندند؛ دست بر آسمان می‌افراشتند و طلب آب رحمت می‌کردند. حتی سنگ قبر شهید را بردند و در جویچه گذاشتند و آب روان به سختی توانست آن را زیر بگیرد. بازهم امید مردم زنده ماند و پایداری کردند.
روزها و شب‌ها به هرگونه که بود سپری شدند و دل‌های بسیاری در این راه شکستند و دیده‌ها از خاک انباشته شدند، اما آن روز بالأخره فرا رسید.
از بامدادان که مرد و زن و کودک و بزرگ با ظرف‌های تهی، چهره‌های به گرد نشسته و افسرده و اندام‌های از توش و توان افتاده راهی صحرا شدند، پاره‌ابر شیری‌رنگی را در دامنهٔ آسمانِ خاور دیدند که شناور بود و به سوی آنان ره می‌سپرد؛ ولی با تأنی می‌آمد و گاهی چنان می‌نمود که بر سقف آسمان میخ‌کوب شده است و نمی‌جنبد. این پاره‌ابر بالأخره در هوای دم‌کرده و سنگین، بزرگ و بزرگ‌تر شد و پاغنده‌های عظیم و تیره‌رنگی هم بر آن افزودند. ابر به هر جانب بال و پر کشید و گسترد و پراگند و کوهی شد و دیوی شد و تنوره کشید و در برابر خورشید سینه سپر کرد. مردم فریاد برآوردند:
ابر رحمت، ابر رحمت!… خدایا شکر!… خدایا شکر!
خون در رگ‌های همه دویدن گرفت؛ رنگ به رخساره‌ها بازگشت و بچه‌ها از فرط شادمانی به پایکوبی و دست‌افشانی به دور تک‌درخت پیر و خشکیده‌ای پرداختند که پدران‌شان پشت در پشت بدان باورمند بودند و آن را نظردیده و تأثیرناک می‌دانستند. بینوایان خوش بودند، برزیگران شادی می‌کردند و سالخورده‌گان آزموده سر در گریبان اندیشه و تأمل فرو برده بودند و هرگاه چشم بر آسمان می‌دوختند و گذشته‌های دورادور را به یاد می‌آوردند چنین ابری را با چنان هیبت و صولتی هیچ‌گاه ندیده بودند. و دم‌به‌دم که آسمان به کام غول‌آسای نهنگی چنین سهمگین فرو می‌رفت، بر حیرت و هراس‌شان می‌افزود.
ابر که در چند ساعت بر سراسر آسمان چیره شده توفان گرد و غبار را در پی خود بر زمین کشیده بود، می‌غرید. هزاران هزار شیر و پلنگ و خرس و ببر و کفتار زخمی و برآشفته، چنگال به هم افگنده همنوا شده بودند و نعره‌های هول‌انگیزشان کوه و کمر و دشت و آبادی را می‌لرزاند و چنان بیمی بر تن و جان یکایک باشنده‌گان نشانده بود که هرکس به سوی لانه و کاشانه و پناهگاهی می‌گریخت. سیاهی شب فرود آمده نفس همه را بریده بود. هیاهو و توفان و مویه و زاری اجزای طبیعت و رعد و برق چندان بود که هولِ رستاخیز را بر دل‌ها ساری و در رگ‌ها جاری کرده بود.
نخستین قطره‌های باران که فرود آمدند و برق را در گریز‌اشان به پناه دیوار و پوششِ در ربودند، بسیار خوشایند و نوازشگر بودند و بچه‌ها را به سرمستی و بازیگوشی وامی‌داشتند. کم‌کم آب از سر و روی‌شان به گریبان‌ها و زیر پیراهن‌های فرسوده و پینه‌پاره راه یافت و تن خسته و سوخته و تشنهٔ آنان را نوازش کرد. همه در شور و مستی بی‌خود شده دم گرفته بودند و بارانی می‌خواندند:
ببار، ببار که یخ شه
جو و گندم درخ(ت) شه!…
ترانهٔ باران از هر سو شنیده می‌شد و در همه‌جا بازمی‌تابید:
بارانِ رحمت است
ببار، ببار که یخ شه
جو و گندم درخ(ت) شه!…
اما بارش لحظه‌به‌لحظه شدت می‌یافت. باد و باران به هر سو شلاق می‌کوبید و غوغای عجیب و دل‌هرة‌انگیزی برپا شده بود. بچه‌ها که بی‌تاب شده بودند و به هر سو فرار کرده تنها تنها یا با هم به خانه‌ها، کلبه‌ها و مخفیگاه‌های نزدیک خزیده بودند پچ‌پچ می‌کردند. باران با چنان تندی‌ای می‌بارید که گمان می‌رفت آسمان سوراخ شده است و از میلیون‌ها میلیون سوراخ و منفذ، آب مانند ناوه و جویبار فرو می‌ریزد. گپ از فرونشستن تشنگی و سیرابی دیگر گذشته بود. همسایه‌ای درمانده بر همسایه‌اش صدا می‌کرد:
واویلا! این چی حال است، می‌بینی؟!
او به سختی می‌شنید و با آوازی لرزان و وحشت‌آلود، در حالی که فریاد می‌کشید تا ناشنیده نماند می‌گفت:
می‌بینم برادر، خدا به دادمان برسد. نشنیده‌ای که گفته‌اند: شبنم در خانهٔ مور توفان است! این دیگر توفان نیست، بلاست، بلا؛ خدا نجات بدهد!
و او پاسخ می‌داد:
پناه بر خدا، پناه بر خدا!
باران، ساعت‌ها سیل‌آسا می‌بارید. هیاهوی دیوانه‌کننده‌ای همه‌چیز را به کام خود کشیده بود. از این‌جا و آن‌جا صدای خشک شکستن و فروغلتیدن به گوش می‌رسید و آمیخته به آن بع‌بع گوسفندان هراسان و سرگردان و نعره‌های رقّت‌انگیز چارپایان پراکنده در کشتزاران و کوچه‌باغ‌ها.
شامگاهان بود و هوا قیرگون بود و گاهی که رعد می‌غرید و آذرخش می‌تابید و ابرها در خطی دراز و شکسته می‌شگافتند، سیمای پرتشنیج آبادی از پرده بیرون می‌افتاد و در پوششی اسرارآمیز و شوم فرو می‌رفت.
آدم‌ها دیده نمی‌شدند و معلوم نبود که به کجاها خزیده‌اند و چه بر سرشان آمده است؛ و هنگامی که در لابه‌لای غلغلة گوش‌خراش، زوزهٔ گرگانِ آوارهٔ بیابان هم شنیده شد، صدایی که از ترس مرگ و ستوه، خفه و مسخ شده بود گوش اهالی پنهان و درمانده را به شدت آزرد:
سیل!… سیل!… سیل!… کمک کنید، سیل!….
توفان که فرونشست، سیل گذشت و شب به پایان رسید، آسمان صافِ صاف بود؛ کفی از ابر هم در آن دیده نمی‌شد. نه غباری، نه دمه‌ای، نه گردبادی. هوا کاملاً آرام و تازه بود. جانورانی که توانسته بودند به دشت برسند و تاب بیاورند، می‌گشتند، می‌چریدند و گاهی سرشان را بالا می‌گرفتند و با پرسشِ گنگی در نگاه‌های رمیده‌شان به ویرانه‌ها خیره می‌شدند. از آبادی کمتر اثری بر جای مانده بود. تک‌وتوک آدم‌هایی هم که به سختی جان به در برده بودند و افتان و خیزان از زیر خاک و گل و پناهگاه‌های تصادفی‌شان بیرون می‌شدند، بیشتر به مردگانی همانند بودند که زنده شده سر از دیار خاموشان برآورده باشند. همه لال و حیرتزده و سرگردان بودند و به دور خود می‌چرخیدند، مثل این‌که چیزی را گم کرده باشند.
هوا ملایم و نوازشگر بود. چشم خورشید از پشت کوه بالا می‌رفت و با بی‌اعتنایی به جایی که در گذشته آبادی بود، می‌نگریست.
 
 
نویسنده: گل احمد نظری آریانا