محمد عالم افتخار
حسب مشغلهء ذهنی؛ مصروف تتبع پیرامون «دموکراسی های مدرن» بودم که دوستانی اطلاع دادند: کتابی همنام کتاب من (معنای قرآن) توسط یکی از دانشمندان هموطن در امریکا تألیف و نشر شده است. ایشان به خاطر اینکه بیشتر به موضوع ورود یابم لینک یک برنامه دو و نیم ساعته تلویزیونی را نیز برایم ارسال داشتند که دیدم و تصمیم گرفتم تا مطالعات در باره را وسعت داده و سپس عزیزان خواننده ی خویش را در جریان امر قرار دهم.
اما حینیکه شب خوب پخته شده بود و میخواستم استراحتی کنم؛ تلیفون به صدا آمد و جوانی خیلی مؤدب و صاحب سویه از جایی مربوط به تخارستان تاریخی مخاطبم ساخته و پرسید:
آیا مقصد شما از گوهر اصیل آدمی در کتاب تان؛ همان « نفخه روح خداوندی» نیست که در وقت خلقت حضرت آدم؛ به کالبد ایشان دمیده شده بود؟
استفهام کردم که این سوال چگونه برایتان پیدا شد و آیا کتاب «گوهر اصیل آدمی» را تا چه اندازه خوانده اید؟
جوان گفت: من خودم هنوز نخوانده ام؛ اگرچه بعد از حادثه عاشورا و رخصت شدن پوهنتون ها؛ وقتی ناچار شدیم به خانه برگردیم؛ چند کتاب از یک کتابفروشی (خیام) در جوی شیر خریده بودم که یکی از آنها کتاب شما بود. یک دوست آنرا از من گرفت و تا حال او مطالعه میکرد؛ امشب که باهم نشستیم؛ از کتاب خیلی تعریف کرد و بعد به بحث روی همین « گوهر اصیل آدمی » سرخ آمدیم. قراریکه او گفت در کتاب؛ زور این گوهر آنقدر بلند نشان داده شده که در شعاع آن یک هیولای بیمار بد قواره؛ شفا یافته و به پری زیبای بالدار بدل میشود.
دوست ها چند رُخ بودیم و هر کدام سعی کردیم؛ راز را پیدا کنیم. آخر به همین جا رسیدیم که باید مقصد از گوهر اصیل آدمی؛ همان نفخه ای باشد که در زمان خلقت؛ خداوند؛ از روح خود به جسد بابای آدم دمید و او حیات و دانش و کرامت پیدا کرد؟
از این خاطر برایتان زنگ زدیم که شما این را قبول میکنید یا چیز دیگر مقصد تان است؟!
من در حالیکه به حد کافی هیجان داشتم؛ لحظاتی با این عزیز صحبت نمودم و باهم قرار گذاشتیم که این پرسش بیحد بزرگ با "هان" و یا "نی"؛ پاسخ نمی یابد؛ باید در مورد خیلی با وسعت نظر، حوصله مندی و دقت به غور و مطالعه بپردازیم.
کمینه آرزومندم امروز بتوانم تا حدودی به این مهم؛ رسیده گی نمایم. در مورد مسایل و موضوعات پیشترینه؛ «یار زنده و صحبت باقی!»
گوهر اصیل آدمی چگونه کشف شد و چگونه پیامد هایی خواهد داشت؟!
ـ گفتار چهارهم ـ
شیر و خون
در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعهء سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید می گردید، جمع به هم فشرده و خاموش مردمانی که در پناه دیوارهای فروریخته به انتظار تاریکی شب نشسته بودند، سوی رودخانه به راه افتادند.
آنها بازمانده گان بمباردمانی شدید اند که هنگام نماز صبح قبل از طلوع آفتاب، دهکده کوچک و سرسبز را درهم کوفته بود. این ده کوچک که در دل دشت سبز نفس می کشید، از نفس باز مانده بود. بی آنهم ماه ها می شد، مردان ده برای سنگربندی به سوی کوه ها رفته بودند و اینک از خانواده های شان جز چند زن و طفل و نوجوان کسی زنده نمانده بود.
از آنجا که دهکده از چهار طرف با دشتی هموار احاطه شده بود، راه زدن در سینهٌ دشت حتی در دل شب نیزکار بی خطر نبود. بخصوص که مهتاب برای تکمیل ساختن مصیبت مردم دهکده با نور شب چهاردهم خویش می درخشید
میهن
چپاول گشته است مفهوم میهن
بدست دشـمنان شـــوم میهن
بود یورو و دالر طاعت شان
خزان گردیده است موسم میهن
صدای ما
صــدای ماست در این آشیانه
که گـردیده چنین نبض زمانه
ان الحق گفتن حلاج امروز
به بار آورده رمز عاشقانه
آمدن قطعات محدود نظامی اتحاد جماهیر شوروی سابق به افغانستان در شش جدی 1358 که بر اساس تقاضای مکرر مقامات افغانستان و حاکمیت رییس جمهور نور محمد تر کی صورت گرفت، امر قانونی و تعامل بین المللی است.
روسیه و اتحاد شوروی از زمان سید جمال افغان به کشور افغانستان روابط دوستانه و حسنه داشته وکشور های که از کمک به دولت افغانستان ابا می ورزیدند اتحاد شوروی با جبین باز به تقاضایی مردم کشور و خواست دولت افغانستان از کمک های بی دریغ ابا نمی ورزید و به کشور افغانستان همیشه دست دوستی داده است .
یک سلسله اسناد تاریخی از منابع معتبر مستقیمآ نقل میگردد:
"علامه سید جمال الدین افغان چند بار با ناصرالدینشاه ملاقات و از ضرورت قانون گفت ولی شاه سخنان او را نپسندید و پس از مدتی امر به اخراج او از ایران کرد. سید جمال الدین افغان از راه مازندران به قفقاز و بعد به مسکو و پترزبورگ رفت"
سید جمال الدین افغان از دولت وقت روسیه تقاضانمود که بخاطر دفع تجاوزات انگلیس دولت روسیه باید به مردم کشور ما کمک کند.
گویند:خانِ با نوکرش به مهمانی رفت، وقتی سر سفره نشستند، قورمۀ بادنجان را خان دید که به شکل زیبائی تزئین شده بود، طوری که نظرش را جلب کرد.
خان نگاهی به قورمه انداخت و گفت: قورمۀ بادنجان خوش مزه ترین قورمۀ هاست و اصولا بادنجان برای بسیاری از مرض ها مفید است.
نوکر بی معطلی گفت: بلی ارباب صاحب بادنجان خوش مزه ترین قورمه هاست…!
خان پس از اینکه چند لقمۀ از آن خورد، خوشش نیامد و گفت: بادنجان نفخ آور و چیز بدی است.
نوکر بلافاصله گفت: بلی بادنجان نفخ آور و چیز بسیاربسیاربد است!
بعد از این که میهمانی تمام شد و از مجلس خارج شدند در میانۀ راه خان رو به غلامش کرده گفت:
چرا از خودت عقیده مستقل نداری؟
من می گویم بادنجان خوب است می گوئی خوب است، می گویم بادنجان بد است، می گوئی بد است.
نوکر گفت: قربان، برای اینکه من نوکر خان هستم نه نوکر بادنجان…!
مقالات دیگر...
- مرگی؛ که فرمان زنده گی دارد!
- چه باید کرد؟ برای آنکه تاریخ؛ لاشهِ "سگی مرده" نشود؟
- نقدی بر کتاب " رها در باد " قسمت دوازدهم - فصل سیزدهم
- بپاس خاطر شاعر بزرگ محترم شفیق احمد( ستاک )
- غزل
- Multi-ethnic countries: Problems and Solutions
- نگاهی به نقش موسسات خارجی در افغانستان (NGOs)
- زنان سرشناس افغانستان
- اخبار ضد و نقیض از جریانات سیاسی افغانستان
- برای اینکه تاریخ؛ لاشهِ «سگ مرده» نشود!؟
