محمد عالم افتخار
به روال تفاوت هایی که کمینه در امر ارائه مطالب خدمت عزیزان مد نظر گرفته ام؛ لطفاً به این ویدیوی کوتاه دقت فرمائید:
http://www.youtube.com/watch?v=l3judp3GuUY&feature=player_detailpage
بنده؛ قبل ازهمه از حضور مبارک خواننده گان محترم جداً معذرت میخواهم؛ ولی مسئاله مبرمتر و اساسی تر از آن میباشد؛ که به دلایل نازیبایی و ناخوش آیندی... بتوان از کنارش رد شد.
خواننده گان کتاب ها و مقالات من؛ مستشعرند که نه تنها در آنها از محمد پیامبر اسلام؛ به برترین سطوح تجلیل و تکریم میگردد؛ بلکه خوشبختانه این بنده خدا تا کنون تنها و نخستین کسی در میان حدود یک و نیم میلیارد نفوس جهان اسلام و هرقدر مشتاق و مدافع "کیان اسلام!" که دارد؛ میباشم که در قبال توطئه "محاکمه قرآن و محمد" منجمله توسط کشیش تیری جونز فلوریدایی علناً و مکرراً ابراز آماده گی نموده ام که در یک محکمهِ صالحهِ جهانی؛ از قرآن و محمد دفاع کنم!
زبانی تازه
شب آمد هی شب آمدهی شب آمد
نه مهتاب آمد و نه ک وکب آمد
خمــــوشی را زبانی تازه باید
ازین وحشیگری جان برلب آمد
مادری گفت:
خشونت سمت و سویِ تازه دارد
صـــدا هایی بلند آوازه دارد
به رویِ نعشِ طفلی مادری گفت
وطن دردارد و دروازه دارد!!!!
به پرسیدن نیرزد
صدیق راهی
قسمت هشتم
با ارائۀ تمام تحلیل های که تا کنون انجام داده ام خواسته ام تا بریک موضوع اکیداً پا فشاری نموده و به اثبات برسانم و آن اینکه خانم بهأ دروغ میگوید و جعل میسازد، خدعه وتقلب میکند ودر همه موارد به تحریف مسایل پرداخته و در بخش های بسیار کوچک وپیش پا افتادۀ زنده گی مبالغه سرائي مینماید؛ اسرار شرم آور زنده گی خویشرا پنهان نموده وانگشت انتقاد های ناوارد و نامعقول و میان تهی خودرا جانب دیگران مواجه میکند، چقدرتأسف آور و تألم آور است که آدمی از سجایا و خصایل انسانی شسته شده و به حیث عنصر بی خاصیت معامله گر و فرصت طلب مبدل گردیده تادرهرگام و قدمۀ زنده گی دروغ گفتن و پوچ سرائي بهترین حربۀ جلو نمائي سیاست بازیهای سبک مغزانۀ وی گردد.
نویسنده : لوی افغان
آن یکی شــــــیر است کادم میخورد
وان دیگر شـــــیر است کادم میخورد
شعری از سلیم ازاد
کشـور همسـایۀ مــا چـوچــۀ انگــریــز شـد
در هــــــوای انـتقامش ، شعـله هایش تیز شد
روز گـاری ، از قضا ، از بطن (لندن) زاده شد
تشنــگان خـــون ما را ، بســتر و کـا ریـز شد
هوا بوی ستاره می داد. آفتاب تازه بالا آمده بود. گرم می تابید. نسیمی سرد از بالای سفید کوه می آمد، رشته های گرم و طلایی آفتاب را به هوا بلند می کرد، درهم می پیچید، پاره پاره می کرد و به همه جا: میان سبزه زاران مرطوب، بالای شگوفه های سیب و از لابلای مژه های دراز انبوه به دیده گان میشی نگینه می گسترد.
نگینه بر دیوار کوتاه گلی نشسته بود. کف پایش را بر دیوار می مالید و خاک خشک شرشر از میان انگشتان پایش پایین می ریخت. نگینه غمگین بود. دخترکی بی پناه بود که پدرش مرده بود. به ساده گی سل گرفته و به سختی مرده بود. او و مادرش به میدان خدا مانده بودند. بزرگ خانواده کاکایش بود که از خود زن، چند طفل و یک عالم غم داشت. زن کاکا از ترس آینده خود زود خواستگاری زن مرده از ده مجاور برای مادر یافت و اینک مادر زن کسی دیگر بود. چقدر نگینه گریه کرده بود. مادر می خواست تنها مادر او باشد و اینک به ناچار رفته بود تا مادر کسانی دیگر گردد. نگینه تنها مانده بود
مقالات دیگر...
- ماوې کاشکې او لکه زرکه
- زنان سرشناس افغانستان
- کینه توزی در تاریخ نگاری مردود است !
- تغیر نام انجمن صنایع دستی افغانی به انجمن مدد رسانی افغانی
- فراخوان عمومی شبکه سراسری مردم هزاره
- دوبیتی های سرگردان
- کودکان و جوانان ما قربانی اوامر نمرود ها و فرعون ها
- شعبده بازیهای توأم با پروئي و بی حیائي
- پرتو نادری
- پشتواره های جعل کاری ،دروغ و ریأ
