در بخش سوم خواندید:
چی کسی باور می کند تا یک جنرال پایان رتبه در روز عید، در بالروم هتل انترکانتیننتال و در حالی از سوی آمریکایی ها مهمان شود که قبلا نوعی پرسشی از آمریکایی کرده پیشینهی اخراج دو آمریکایی از دفتر خود را هم در کارنامه دارد!؟
و حالا ادامه و ختم با بخش چهارم:
بـشـر بـه حـلـقـۀ دام بـلا گرفتار است
به چنگ آتش خشم ووغا گرفتاراست
زمانی حملۀ ویـروس می کند کـشـتار
گـهی بـه دوزخ دردِ وبـا گرفتار است
آن صبح دردی در ناحیه چپ سینه ام احساس میکردم، اشتها نداشتم، سرم گیچ و دلم گاه گاهی بیحال میشد. هوا سرد شده میرفت باد با شدت خاکها را بالا میبرد و بر زمین میزد برگهای باقیمانده یی زرد ای کنار سرک سر بر سر هم مینهادند.
دوکاندارها در دوکانهای شان تا به حلق زیر لحاف صندلی خزیده بودند
میگویند، کابلِ آن زمان شهرِ کوچک اما آراسته و پیراستهیی بود. شهرِ پاک و کمشُلوغ بود. شهرِ با صفا و صمیمیت بود. شهرِ یک رنگی و یک دلی و یک رویی بود. شهرِ فقیر در اقتصاد اما امیر در احتیاط و عنایات بود. در کابل و زابل و تا هر کجایی احترامی به مِهتران بود. شفقتی به کِهتران بود. عیاری بود، کوی و برزنِ شهر را کاکه ها و عیاران گرفته بودند.
ندارد شور وشوق عشق هرگز مرز پایانی
ازل را در ابـد پیوسـته سـازد بـرق نیرانی
همیشه مهروماه در بزم انسان پرتو افشانند
گل افشان میکند دامان شـب را لعل خندانی
