هر بار خسته گی و رنج من را به یاد خاطرات ام می انداخت و در حیرت فرو می می برد، اطلاعات زیادی از گذشته ی حزب اسلامی داشتم، حزبی که به شدت خشن و عادی ترین شعار او آتش زدن و کشتن و بستن با اقدامات من در آوردیی که زاده ی تخیل خود بزرگبینی حکمت یار بود که هر کاری را محصول عمل کرد خود دانسته و فخر می فروخت.
از آن افغان شدیم که از همدیگر باشیم جدا دایم
بگوئیم در جهان تنها یکی سلطان ... و دانا ایم
به شمشیر جهالت سر زنیم هر جای همراه است
که تو کوری و ما در این جهان هوشیار و بینائیم
