افغان موج   
FacebookTwitterDiggDeliciousGoogle BookmarksRedditLinkedinRSS Feed

یقیناً همگان با مفهوم تیاتر آشنایی دارند؛ جایی که بازیگران بر صحنه ظاهر می‌ شوند تا نقش ‌هائی را اجرا کنند که از پیش طراحی و تمرین شده‌ اند.

 افغانستان نیز، با توجه به ماهیت و کارکرد تحولات سیاسی آن، به ‌گونه ‌ای استعاری می ‌تواند به ‌عنوان یک«صحنهٔ تمثیل»توصیف شود؛ تعبیری بجا که بر صحنه‌ ای دلالت دارد که در آن، رویدادها نه به‌ صورت مستقیم، بلکه از طریق نمادها و نشانه ‌ها معنا می ‌یابند و پیام ‌ها به‌صورت غیرمستقیم منتقل می‌ شوند.:

در هر حال، در این متن برایاختصار کلام و انتقال روشنتر مفهوم، از واژهٔ «تیاتر» استفاده می ‌کنیم؛ جایی که حتی کوچکترین حرکت و رفتار بازیگر می ‌تواند بر تماشاگران تأثیر بگذارد و واکنش آنان، تأیید یا نفی نمایش را رقم بزند.

اکنون این استعاره را به یک کشور تعمیم دهید: جایی که بازیگران نه هنرمند، بلکه عاملان مزدور و گروه‌ های مسلح اند، و تماشاگران— یعنی مردم عادی—ناگزیرند هر حرکت آنان را ببینند و پیامدهای آن را تحمل کنند.

افغانستان نمونه‌ای روشن از این نوع «تیاتر سیاسی» است. گروهیکه امروز تحت عنوان طالبان قدرت را در اختیار دارند، در گذشته ابزار و پرورش‌ یافتگان بازی‌ های قدرت و نفوذ خارجی بوده ‌اند. این گروه نه صرفاً محصول تحولات داخلی، بلکه نتیجهٔ سیاست‌های پشت‌پرده و حمایت‌های خارجی‌است؛ از «مجتمع نظامی صنعتی» امریکا گرفته تا رژیم‌های منطقه‌ای.

رژیم اسلام‌آباد نقش مهمی در این زمینه ایفا کرده است. طالبان از خاک پاکستان و با حمایت‌های آموزشی، مالی و نظامی پرورش یافتند و به‌عنوان بازیگرانی آماده وارد صحنهٔ سیاست افغانستان شدند. این گروه، که زمانی زمینهٔ حضور نیروهای نظامی امریکا در افغانستان را فراهم کرد، اکنون نیز با وارد کردن گروهیتحت عنوان «طالبان پاکستانی»، بستر نفوذ و تسلط نیروهای نظامی‌گرای پاکستانی را در افغانستان مهیا کرده است.

این روند نشان می‌دهد که بازیگران واقعی کسانی نیستند که بر صحنه ظاهر می‌شوند، بلکه آنان‌اند که پشت پرده سناریوها را می‌نویسند و ساختار قدرت را طراحی می‌کنند. تماشاگران، یعنی مردم افغانستان، ناگزیرند درگیر این نمایش شوند؛ شاهد شکست‌ها و خیانت‌ها باشند، اما توان مقاومت یا تغییر شرایط را نداشته باشند.

در نتیجه، صحنهٔ سیاست افغانستان بگونه‌ ای پیچیده و خطرناک به تیاتری بدل شده است که در آن، قدرت واقعی لزوماً در دستِ کسانی نیست که در ظاهر حضور دارند، بلکه در اختیارِ کسانی است که از پشتِ صحنه این بازیگران را هدایت می ‌کنند. این روند، کشور را در دامِ نفوذ خارجی و رقابت‌ های منطقه ‌ای گرفتار ساخته و هرگونه استقلال را به ‌شدت در تنگنا قرار داده است.

برای درک بهتر این واقعیت، لازم است ابتدا به سناریوی شکل ‌گیری طالبان در خاک پاکستان بازگردیم و از آن‌ جا به بررسی موضوع طالبان پاکستانی، نفوذ نظامیان و سازمان ‌های استخباراتی پاکستان در افغانستان، و پیامدهای آن بپردازیم و این پیامدها را بار دیگر مورد ارزیابی قرار دهیم.

بدیهی است که پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱به‌ دست نیروهای ناتو، گروهی که امروزه تحت عنوان «طالبان افغانستان» قدرت را در اختیار دارند، نه ‌تنها از حمایت‌ های داخلی— از جمله شبکه ‌های محلی قدرت، ملاکان و بخشی از نخبگان— برخوردار بوده‌ اند، بلکه بطور قابل ‌ملاحظه ‌ای از حمایت ‌های خارجی نیز بهره ‌مند شدند. در این میان، پاکستان همواره به‌ عنوان یکی از مهمترین بازیگرانِ پشت ‌پرده مطرح بوده است. نقش نظامیان و سازمان‌ های استخباراتی پاکستان در پرورش، آموزش و تجهیز طالبان، از جمله واقعیت ‌های برجسته ‌ای است که در بسیاری از تحلیل ‌ها و شواهد موجود مورد تأکید قرار گرفته و انکار آن به ‌سادگی ممکن نیست.

در این میان، طالبان پاکستانی— که در این نوشتار از این پس با عنوان «تی تی پی» از آنها یاد خواهد شد— به‌ عنوان شاخه ‌ای از طالبان اصلی تلقی می ‌شوند که در حال حاضر در کنار آنها در افغانستان حضور دارند. با این حال، طالبان و عناصر همسو با این گروه، به ‌کرات حضور این جریان را در افغانستان انکار کرده‌ اند؛ جریانی که حضور آن یکی از عوامل زمینه ‌ساز حملات و بمباران‌ های  رژیم اسلام آباد بر مناطق و شهرهای افغانستان است.

این روند نشان می ‌دهد که استقلال افغانستان، بیش از آنچه پیشتر تصور می ‌شد، محدودتر و شکننده‌ تر شده است و نقش به ‌اصطلاح خنثی طالبان در مدیریت اوضاع، بگونه ‌ای فزاینده آشکارتر گردیده است. در چنین شرایطی، مردم افغانستان، در حالی که از ظرفیت مؤثر برای تغییر مسیر این تحولات برخوردار نیستند، عملاً به تماشاگرانی ناگزیر در این تیاتر سیاسی- نظامی بدل شده ‌اند؛ تماشاگرانی که ناگزیرند هر تصمیم و تحول را نظاره کرده و پیامدهای آن را متحمل شوند.  به‌ بیان دیگر، افغانستان دور دوم طالبان به صحنه ‌ای برای نمایش و اعمال قدرت بازیگران خارجی تبدیل شده است؛ قدرت‌ هائی که نه تنها از طریق طالبان و «تی ‌تی ‌پی»، بلکه خود عملا در جهت‌ دهی به سیاست و سرنوشت کشور نقش ‌آفرینی می ‌کنند.

طالبان که نخست با هدف تأمین امنیت پایپلاین‌ های انرژی از آسیای میانه به آب ‌های گرم و نیز تبدیل افغانستان به سکویی برای پیشبرد اهداف منطقه ‌ای اسلام‌آباد— از جمله در قبال کشمیر— و نیز تسهیل مسیرهای ترانزیتی، وارد صحنه شدند، در فاز جدیدی از مأموریت تحت هدایت سپاه و سازمان ‌های استخباراتی پاکستان در شکلدهی  به وضعیتی در افغانستان سهیم‌ اند که به ‌تدریج این کشور را به‌ سوی شرایطی مشابه یکی از سوبه های تابع پاکستان سوق می دهد

این وابستگی تدریجی و خونین نشا‌ندهندهٔ یک واقعیت تلخ است: مردم افغانستان، با وجود سال‌ ها جنگ و تلاش برای استقلال، اکنون در وضعیتی قرار دارند که کشورشان به ابزار و سکوی عملیاتی بازیگران خارجی ای بدل شده است و طالبان واسطه‌ ای برای تحقق این اهداف هستند. هر تصمیم و حرکت آنها در صحنهٔ سیاست افغانستان، با هدایت پشت ‌پردهٔ سپاه و سازمان‌ های استخباراتی پاکستان پیوند دارد.

بررسی روندهای تاریخی و سیاسی نشان می ‌دهد که حضور طالبان در قدرت محدود به عرصهٔ سیاست داخلی افغانستان نبوده است؛ بلکه این کشور به مرحله‌ ای رسیده که عملاً بخشی از سیاست‌ ها و برنامه‌ های امنیتی، اقتصادی و جیوپولیتیکی پاکستان محسوب می ‌شود. هر اقدام طالبان— از تشکیل دولت و تعیین کابینه گرفته تا مدیریت منابع طبیعی و کنترول مسیرهای ترانزیتی— در چارچوب برنامه ‌ای هماهنگ با اهداف اسلام ‌آباد صورت می ‌گیرد که استقلال واقعی افغانستان را محدود و وابستگی آن را تقویت می‌ کند.

برای نمونه، کنترول گذرگاه‌ های مرزی و مسیرهای ترانزیتی، از جمله گذرگاه خوست- پاکچال و مسیرهای تجاری مهم، نشاندهندهٔ مدیریت مشترک جریان ‌های اقتصادی افغانستان با پاکستان است. همچنین، حمایت مالی، نظامی و آموزشی پاکستان از طالبان پیش از سقوط کابل در سال ۲۰۲۱، از جمله اعزام نیروهای آموزشی و تجهیزات نظامی، نقش مستقیم اسلام‌ آباد در تثبیت قدرت طالبان را نشان می ‌دهد. حتی در زمینهٔ سیاست‌ های اقتصادی و انرژی، مسیرهای انتقال برق و سوخت از آسیای میانه به پاکستان از خاک افغانستان تحت نظارت پاکستان قرار دارد، که این امر مؤید نقش این گروه در اجرای برنامه ‌های منطقه‌ ای اسلام‌ آباد است.

بنابراین، طالبان نه صرفاً یک جریان داخلی یا محصول شرایط محلی، بلکه عامل اجرایی اهداف کلان منطقه‌ ای پاکستان به‌ شمار می ‌آیند و هر تصمیم یا سیاست آنان در افغانستان باید در چارچوب این پیوند جیوپولیتیکی تحلیل شود. چنین تحلیلی به فهم دقیقتر محدودیت استقلال افغانستان و پیچیدگی مناسبات قدرت در این کشور کمک می کند

اکنون اسلام ‌آباد حملات هوایی خود را بر مناطقی از خاک افغانستان، از جمله کابل و ولایات شرقی و جنوبی، و همچنین درگیری ‌های مرزی را که منجر به کشته و زخمی شدن صدها غیرنظامی و تخریب زیرساخت‌ ها و خانه‌ های روستاییان شده است، بخشی از مقابله با تهدیدات امنیتی تحریک طالبان پاکستان(تی تی پی)از خاک افغانستان می ‌داند. اگرچه طالبان بارها نسبت به این حملات ابراز نارضایتی کرده ‌اند، با این حال، این گروه همچنان برای حفظ قدرت خود به حمایت و تعامل با پاکستان وابسته است.

به گفته تحلیلگران، این بمباران ‌ها علاوه بر اهداف کوتاه‌ مدت امنیتی، می ‌توانند به ‌عنوان ابزاری برای فشار سیاسی و گسترش نفوذ پاکستان در افغانستان عمل کنند. در شرایطی که طالبان فاقد استقلال کامل هستند، این عملیات‌ ممکن است مقدمات افزایش کنترول اسلام ‌آباد بر تصمیم ‌گیری‌ های سیاسی و امنیتی افغانستان را فراهم سازد. از این منظر، بحران کنونی همزمان بازتاب ‌دهندهٔ پیچیدگی‌ های جیوپولیتیکی منطقه و محدودیت‌ های استقلال عملی افغانستان است.

قربانیان این درگیری ‌ها عمدتاً از فقیرترین اقشار جامعه ‌اند. خانه‌ های گِلی و روستاهای کوچک، که زندگی ده‌ ها هزار نفر را در خود جای داده‌ اند، هدف حملات قرار گرفته‌ اند. یکی از تراژیکترین نمونه‌ ها، بمباران یک شفاخانه مخصوصمعتادان به مواد مخدر است که به ‌تازگی—به ‌گفتهٔ برخی منابعتائید نشده— توسط نیروی هوایی پاکستان هدف قرار گرفت. در این حادثه، دست‌ کم ۴۰۰بیمار، که از آسیب‌ پذیرترین و محرومترین اقشار جامعهٔ افغانستان بودند، جان خود را از دست دادند.

در این حال، ادعای عطا الله طرار، وزیر اطلاعات پاکستان، در پلتفرم «ایکس» مبنی بر انجام «حملات هوایی دقیق» علیه تأسیسات نظامی در کابل و ولایت شرقی ننگرهار، بر ابهامات موجود می ‌افزاید. پرسش اساسی این است که چگونه یک گروه با ذکاوت محدود اما مسلح که ظاهراً هدف این حملات است— همچنان در قدرت باقی می ‌ماند و حتی رهبران آن هیچگاه هدف مستقیم قرار نمی ‌گیرند. بدون شک، پاسخ به این پرسش به ماهیت روابط طالبان با سپاه و سازمان ‌های استخباراتی پاکستان بازمی ‌گردد. زیرا چنین بمباران‌ هائی صرفاً ماهیت نظامی ندارند، بلکه حامل پیام ‌های سیاسی و اجتماعی نیز هستند.

یقیناً درک تحولات اخیر افغانستان بدون توجه به اهداف بلند مدت پاکستان امکان ‌پذیر نیست. عملیات‌ مرزی، بمباران غیرنظامیان و حضور گروه‌ هائی مانند تی تی پی با توجه به اشتراکات ایدیولوژیک شان با طالبان افغانستان — می ‌توانند در مجموع راهبرد و اهداف نهایی پاکستان و مسیر ادغام تدریجی افغانستان با سیاست‌ های اسلام ‌آباد را نشان دهند.

این وضعیت تا حد زیادی یادآور شرایطی است که طالبان در سال ۱۹۹۶در آن ظهور کردند و در ادامه به مداخله نظامی امریکا در افغانستان در سال ۲۰۰۱انجامید. هدف کنونی پاکستان آن است که افغانستان را به بخشی از قلمرو سیاسی و امنیتی خود تبدیل کند، به ‌گونه ‌ای که امارت طالبان به ‌تدریج به سمت ادغام عملی با پاکستان سوق داده شود.:

اگرچه ممکن است شعارهائی مانند «لوی افغانستان» مطرح شود، اما نباید از اهداف اسلام ‌آباد برای شکل ‌دهی به «لوی پاکستان» غافل شد؛ اهدافی که بدون شک، در زمان ظهور طالبان به‌عنوان گروه‌ هائی تحت هدایت نظامیان و سازمان ‌های اطلاعاتی پاکستان، مطرح بوده‌ اند. این گروه (طالبان) با هدف قرار دادن بنیان‌های ملی افغانستان، در مدت کوتاهی بسیاری از نمادها، نهادها و ارزش‌های ملی را سرکوب کرد؛ نمادها و نهادهائی چون پرچم ملی، سرود ملی، قانون اساسی، نظام آموزشی، موسیقی و فرهنگ، تنوع قومی و فرهنگی، طبقهٔ متوسط، قشر تحصیلکرده، روابط بین ‌الملل، آزادی‌ های مدنی، مشارکت زنان در جامعه و حق فعالیت سیاسی، از جمله تشکیل احزاب و انجمن ‌ها (یونس نگاه: «د واک د حدودو پر سر جګړه»)

بی ‌تردید طالبان با چنین سرکوب گسترده ‌ای، جامعهٔ افغانستان را به سطحی قبیله ‌ای سوق داده ‌اند؛ جامعه ‌ای که به‌ راحتی توسط نیروهای خارجی قابل کنترول است. این وضعیت می‌ تواند مقدمه‌ ای برای ادغام باشد. نمونهٔ نزدیک آن، لغو خودمختاری مناطق قبیله ‌ای پاکستان و ادغام آنها در ایالت خیبر پخښتونخوا در سال ۲۰۱۸است؛ اقدامی که می‌توان آن را تمرینی برای سناریویی مشابه در افغانستان دانست.

در این سناریو، نخست افغانستان به سطحی قبیله‌ای تقلیل داده می‌شود و هویت ملی و ارزش‌های مدنی تضعیف یا نابود می‌گردند. سپس مرحلهٔ دوم آغاز می‌شود: جذب و ادغام رسمی در ساختار پاکستان.

این روند نشان می‌ دهد آنچه امروز در ظاهر به‌ عنوان قدرتی خودمختار در افغانستان جلوه داده می ‌شود—و برخی گروه‌ ها به ‌شدت در پی القای آن در ذهنیت ‌ها هستند— در واقع صحنه ‌ای کنترول ‌شده است. زیرا وابستگی‌ های ساختاری در حوزه‌ های امنیتی، سیاسی و اقتصادی، همراه با محدودسازی نهادهای مستقل و تضعیف ارادهٔ  ملی، امکان شکل ‌گیری یک حاکمیت واقعی و مستقل را به ‌شدت کاهش می دهد. از همین ‌رو، آنچه به‌ عنوان «خودمختاری» نمایش داده می ‌شود، بیش از آنکه بازتاب قدرت درونی باشد، محصول مدیریت بیرونی و موازنه‌ های تحمیلی است.

در چنین چارچوبی، این سناریو پیامدهای عمیق و گسترده‌ای برای مردم افغانستان به همراه داشته است؛ پیامدهایی که می‌ توان آنها را در سه حوزهٔ اصلی دسته ‌بندی و بررسی کرد:

۱.  پیامدهای اجتماعی:تحت حاکمیت طالبان، ساختار اجتماعی افغانستان بطور قابل ‌توجهی تضعیف شده است. سرکوب نمادها و نهادهای ملی، تضعیف نظام آموزشی و محدودسازی آزادی ‌های مدنی، چنانکه پیشتر گفته شد، جامعه را به سطحی قبیله ‌ای سوق داده است. افزون بر این، حضور زنان در اجتماع، آموزش رسمی، فعالیت ‌های فرهنگی و هنری، و امکان تشکیل انجمن‌ ها و احزاب سیاسی به ‌شدت محدود شده‌ اند. این روند موجب شده است که بخش بزرگی از طبقهٔ متوسط و قشر تحصیلکرده یا مهاجرت کنند یا به حاشیه رانده شوند؛ امری که ظرفیت کشور برای توسعهٔ اجتماعی و مدنی را به‌طور جدی کاهش داده است.

۲.  پیامدهای اقتصادی:اقتصاد افغانستان با کاهش سرمایه ‌گذاری ‌های داخلی و خارجی، محدود شدن تجارت و ترانزیت، و کنترل منابع طبیعی، با چالش ‌های جدی مواجه است. دهقانان، که بخش بزرگی از جمعیت کشور را تشکیل می ‌دهند، با فشارهای اقتصادی و ناامنی رو به‌ رو هستند. بمباران ‌ها، درگیری ‌های مرزی، و حمله به مناطق مسکونی و شفاخانه ‌ها، نه‌تنها جان غیرنظامیان را تهدید می ‌کند، بلکه پایه‌ های اقتصادی آنان— از زمین‌های زراعتی تا صنایع کوچک محلی—را نیز نابود میسازد.

۳.  پیامدهای سیاسی :طالبان عملاً تمامی امکانات شکل ‌گیری دولتی مستقل و پاسخگو را از میان برده‌ اند.    سیاسی، حق فعالیت احزاب و انجمن‌ ها، و مشارکت شهروندان در تصمیم ‌گیری‌های ملی کاملاً معدوم شده‌ اند. در نتیجه، مردم افغانستان به تماشاگران خاموش یک نمایش سیاسی بدل شده‌ اند که سرنوشت‌ شان خارج از کنترول آنان تعیین می‌ شود.

این سه حوزه، در مجموع، تصویری از کشوری در وضعیت نیمه ‌خودمختار و تحت سلطهٔ خارجی ارائه می‌ دهند؛ کشوری که زندگی روزمرهٔ مردم، آموزش، فرهنگ، اقتصاد و مشارکت سیاسی آن، همگی قربانی اهداف استراتیژیک پاکستان و ابزارهائی مانند طالبان شده است.

به‌ عبارت دیگر، آنچه امروز در افغانستان رخ می ‌دهد، فراتر از یک بحران سیاسی یا نظامی است؛  بلکه پروژه ‌ای نظام‌ مند برای تغییر بنیادین جامعه و هویت ملی افغانستان است که پیامدهای آن می ‌تواند تا نسل‌ ها ادامه یابد.

زمانی که برخی تحلیلگران و ناظران ادعا می‌ کردند که «طالبان بخشی از یک پروژهٔ جیوپلیتیکی امریکا هستند»، دقیقاً به همین واقعیت اشاره داشتند: طالبان نه‌ تنها یک حرکت داخلی، بلکه ابزاری سازما‌یافته در دست قدرت‌های منطقه ‌ای—و به‌ ویژه پاکستان— بوده‌ اند. با این حال، این گزاره اغلب در حد یک جملهٔ کوتاه باقی مانده و کمتر به تحلیلی عمیق و مستند از روندها و سناریوهای پشت‌ پرده تبدیل شده است.

از همین ‌رو، حملات مکرر پاکستان به خاک افغانستان و مواضع مبهم و خنثی طالبان در قبال آن را نمی ‌توان به‌سادگی تفسیر کرد. رفتار طالبان، در واقع، تداوم همان سناریوی پشت ‌پرده ‌ای است که این گروه را به ابزاری برای تحقق اهداف پاکستان بدل ساخته است. در نتیجه، نگریستن به طالبان صرفاً به‌ عنوان یک گروه مسلح داخلی، بدون توجه به این بستر و شبکهٔ نفوذ خارجی، به سوءتعبیر و ساده‌ سازی تحلیل‌ ها می‌انجامد.

این واقعیت نشان می‌ دهد که برای فهم درست تحولات افغانستان، باید هم رفتار طالبان و هم مداخلات مستقیم و غیرمستقیم پاکستان را در چارچوب یک سناریوی گسترده ‌تر و برنامه ‌ریزی ‌شده بررسی کرد؛ سناریویی که شامل سرکوب ریشه‌ های ملی، محدود کردن استقلال سیاسی و آماده‌ سازی زمینه برای ادغام افغانستان در ساختارهای امنیتی و سیاسی اسلام ‌آباد است.

در این میان، ستون پنجم رژیم— یعنی کسانی که زمانی جاده‌ سازی‌ ها و کوچه‌ پاکی ‌های طالبان را به‌ عنوان نمادی از «پیشرفت» به مردم عرضه می ‌کردند— نقش کلیدی ایفا می ‌کنند. این گروه که در ظاهر مدافع منافع ملی و مردم افغانستان جلوه می‌ کنند، در واقع به تداوم سناریوی پاکستان و طالبان کمک می ‌کنند. آنان از مردم میخواهند که متحد شوند، در برابر «پاکستان اتمی» مقاومت کنند و به‌ اصطلاح پایداری ورزند؛ اما واقعیت این است که این «مقاومت»، بیش از آنکه در برابر اهداف خارجی باشد، در خدمت حفظ هبت‌ الله و حلقهٔ پیرامون او در قدرت قرار دارد.

این گروه مردم را تشویق می ‌کنند که برای مقابله با پاکستان متحد شوند، اما هیچ راهکار مشخصی برای چگونگی و ابزار این مقابله ارائه نمی ‌دهند. بنابراین، این دعوت به قیام و مقاومت، تعبیری جز تثبیت طالبان به‌ عنوان یک دولت «مشروع» ندارد.

‌بطور خلاصه، اگر درگیری ‌های پراکندهٔ کنونی شدت بگیرد، ممکن است به جنگی رسمی تبدیل شود؛ اما این جنگ، بیش از آنکه در جهت دفاع از کشور و حفظ استقلال افغانستان باشد، به نفع طالبان و در راستای تقویت تسلط پاکستان بر کشور خواهد بود.

از منظر حقوقی، هنگامی که یک کشور، خاک کشور دیگری را به ‌صورت رسمی اشغال می ‌کند، این اقدام معمولاً به معنای «ضم» یا «ادغام» کشور اشغال ‌شده در کشور اشغالگر نیست. با این حال، تاریخ نشان داده است که برخی کشورها کوشیده‌ اند سرزمین‌ های اشغال ‌شده را به قلمرو خود ضمیمه کنند. در هر صورت، ادغام یک کشور در کشور دیگر، نیازمند فرایند های پیچیده‌ ای است که معمولاً شامل تغییر مرزهای بین‌ المللی و پذیرش آن از سوی جامعهٔ جهانی می ‌شود.

در دنیای معاصر، قوانین  بین ‌المللی— به‌ ویژه منشور سازمان ملل متحد— به ‌شدت با تغییر مرزها از طریق زور مخالف ‌اند و از حق حاکمیت و استقلال کشورها حمایت می ‌کنند. با این حال، این هنجارها در حال کمرنگ شدن‌ اند و واقعیت‌ های جاری جهان، بی شک در مسیری خلاف ارزش‌ هائی حرکت می ‌کنند که حاصل تجارب خونبار تاریخی‌ بوده اند.

در چنین شرایطی، تنها مایهٔ امیدواری، اتکا به نیروی توده‌ های مردم است. اشغال‌ ها هنوز هم با مخالفت‌ های شدید داخلی رو به ‌رو می‌ شوند و افغانستان بارها این تجربه را پشت سر گذاشته است. با این حال، امروزه واژه‌ هائی مانند «اشغال»، «استعمار» و «ادغام» گاه با عباراتی مانند «الحاق موقت» جایگزین می ‌شوند؛ عباراتی که اهداف اقتصادی و سیاسی خاص را دنبال می ‌کنند. در این حالت، یک کشور بدون آنکه رسماً ضمیمهٔ کشور اشغالگر شود، تحت سلطه یا نفوذ اقتصادی و سیاسی آن کشور قرار می‌ گیرد.

بنابراین، پاکستان می‌ تواند برای تحقق اهداف خود در زمینهٔ ادغام افغانستان، از ابزارهای سیاسی و تبلیغاتی پیچیده بهره گیرد؛ ابزارهائی که عمدتاً شامل پروپاگاندا در زمان جنگ و مشارکت در پروژه‌ های منطقه ‌ای و استعماری هستند. یکی از روش ‌هائی که پاکستان می ‌تواند برای توجیه اقدامات خود به‌ کار گیرد، استفاده از مفاهیمی مانند «اتحاد اسلامی»یا «اتحاد ضدتروریسم»است. از طریق این نوع تبلیغات، اسلام‌ آباد می‌ تواند خود را به‌ عنوان یک بازیگر کلیدی در مبارزه با تروریسم و ترویج وحدت اسلامی در منطقه معرفی کند. این رویکرد، به ‌ویژه در کشورهای اسلامی همسو با پاکستان، مانند کشورهای خلیج فارس و برخی کشورهای آسیای مرکزی، ممکن است حمایت‌ های سیاسی و اقتصادی را برای آن به همراه داشته باشد.

پاکستان می ‌تواند ادعا کند که حضور و نفوذش در افغانستان به منظور مبارزه با تهدیدات مشترک از جمله تروریسم، که خود را به‌ عنوان مشکلی فراگیر برای کل منطقه نشان می ‌دهد— است. در چنین شرایطی، اسلام‌ آباد می‌ تواند به جامعهٔ جهانی منتقل کند که حضورش در افغانستان نه تنها برای مقابله با تهدیدات داخلی و خارجی است، بلکه در راستای امنیت منطقه‌ ای و مقابله با گروه‌ های افراطی جهانی نیز قرار دارد. این استدلال می‌ تواند اقدامات نظامی یا مداخلات سیاسی پاکستان را توجیه کند و حتی برخی کشورهای منطقه یا قدرت‌ های جهانی را به سکوت یا حمایت ضمنی ترغیب نماید.

علاوه بر این، پاکستان می ‌تواند از مشارکت در پروژه‌ های منطقه ‌ای یا «پروژه‌ های استعماری»، مانند «ابراهیم اکورد» (که پاکستان در حال حاضر آمادگی عضویت در آن را دارد)، به‌ عنوان ابزاری دیپلوماتیک و مشروعیت  ‌بخش بهره‌ برداری کند. عضویت در چنین پروژه‌ هائی می ‌تواند به اسلام ‌آباد این فرصت را بدهد که نفوذ خود را در افغانستان بطور غیرمستقیم گسترش دهد و با توجیه مشارکت در پروژه‌ های بزرگ بین ‌المللی، زمینه‌های لازم برای حضور نظامی و سیاسی خود در افغانستان را فراهم کند.

در نهایت، پاکستان با استفاده از این راهبردهای سیاسی و تبلیغاتی می ‌تواند چهرهٔ خود را به ‌عنوان یک بازیگر منطقه ‌ای مثبت و مسئول معرفی کرده و از این طریق حمایت ‌های داخلی و بین‌ المللی برای اقدامات خود در افغانستان جلب کند. از طریق این فرآیند، اسلام ‌آباد می ‌تواند شرایطی را ایجاد کند که به اشغال و ادغام نرم و غیرمستقیم افغانستان منتهی شود، بدون آنکه لزوماً نیاز به تغییرات بزرگ در مرزهای بین ‌المللی یا مواجهه با مخالفت ‌های شدید جامعهٔ جهانی داشته باشد.

از این منظر، گسیل دادن گروه «تحریک طالبان پاکستان» به خاک افغانستان— چنا‌که پیشتر اشاره شد— در واقع بخشی از پروژهٔ نظامی اسلام‌ آباد به‌ شمار میرود. این گروه در عمل ابزاری نیابتی برای فشار و کنترل منطقه است و جای دادن آن در افغانستان، بخشی از تعهدات غیررسمی طالبان به اسلام‌ آباد محسوب می‌ شود؛ تعهدی که از زمان شکل گیری مجدد طالبان پس از سال ۲۰۲۱و تصرف قدرت در افغانستان، در حال اجراست. بطور خلاصه، انتقال این گروه به افغانستان نه اتفاقی است و نه عملی خودسرانه، بلکه بخشی از سناریوی بلند مدت پاکستان برای تثبیت نفوذ و آماده ‌سازی زمینهٔ مداخلات نظامی کنونی در چارچوب سیاست‌ های امنیتی و سیاسی اسلام ‌آباد است.

این سناریو یادآور شیوه‌ هائی است که در طول تاریخ توسط قدرت‌های استعماری و رژیم‌ های فاشیستی به ‌کار گرفته شده است: گروه‌های نیابتی برای کنترول جمعیت و تثبیت سلطه مورد استفاده قرار می ‌گیرند، مردم در وضعیت انفعال و محدودیت انتخاب نگاه داشته می ‌شوند و هویت ملی و استقلال کشور به ‌تدریج تخریب می‌ گردد. نمونهٔ تاریخی آن را می ‌توان در ایتالیه فاشیستی و آلمان نازی مشاهده کرد. رهبرانی مانند بنیتو موسولینی و ادولف هیتلر برای تثبیت قدرت خود از گروه‌ های شبه ‌نظامی و نیابتی بهره گرفتند؛ در ایتالیه «بلک‌ شرت‌ ها» و در آلمان «اس ‌آ» ابزارهائی بودند برای ایجاد رعب، سرکوب مخالفان و از میان بردن هرگونه مقاومت مدنی و سیاسی.

این ساختار سرکوب در کوتاه ‌مدت موجب انفعال جامعه و تمرکز قدرت شد، اما در بلند مدت پایه‌ های مردمی این رژیم‌ ها را فرسوده کرد. در ایتالیه، سیاست ‌های جنگ‌ طلبانهٔ موسولینی— از جمله نزدیکی و وابستگی به آلمان نازی و ورود به جنگ جهانی دوم—کشور را با بحران اقتصادی، شکست‌ های نظامی و در نهایت حضور نیروهای خارجی مواجه ساخت. همزمان، فشارهای داخلی، فقر و سرکوب آزادی‌ ها موجب شد که مردم به‌ تدریج حمایت خود را از رژیم از دست بدهند. با تضعیف پایگاه اجتماعی حکومت، همان ابزارهای سرکوب نیز کارایی خود را از دست دادند و زمینه برای شکل ‌گیری مقاومت‌ های مردمی فراهم شد. در نهایت، این روند به فروپاشی رژیم انجامید؛ موسولینی در سال ۱۹۴۵توسط نیروهای مقاومت دستگیر و اعدام شد. این تجربه نشان می ‌دهد که حکومت‌ هائی که بر پایهٔ زور، سرکوب و ابزارهای نیابتی استوار می ‌شوند، خواهی ‌نخواهی با از دست دادن حمایت مردمی مواجه‌ اند و در برابر فشارهای داخلی و خارجی به‌تدریج فرو میریزند.

در افغانستان تحت طالبان، تی ‌تی ‌پی و سائر گروه‌ های وابسته نقش همان ابزارهای نیابتی را ایفا می‌ کنند. حملات مرزی و تهدیدات نظامی که به ظاهر امنیت ملی افغانستان را هدف گرفته‌ اند، در واقع فشار مستقیم بر مردم محلی است تا طالبان و سناریوی پاکستان بدون مقاومت اجرا شوند. این واقعیت، هرگونه تحلیل ساده‌انگارانه دربارهٔ حملات پاکستان و سکوت طالبان را ناکارآمد میسازد.

در نتیجه، آنچه امروز در افغانستان می ‌بینیم، نه یک بحران سیاسی یا نظامی ساده، بلکه یک پروژهٔ سیستماتیک و طولانی ‌مدت است: طالبان و گروه ‌های وابسته، ابزارهای یک سناریوی طراحی‌شده توسط پاکستان هستند تا افغانستان را از یک کشور مستقل به بخشی از قلمرو عملیاتی اسلام ‌آباد تبدیل کنند، و مردم عملاً تماشاگرانی هستند که هزینهٔ این پروژه را میپردازند. همانگونه که تجربهٔ تاریخی نشان می ‌دهد، فقدان مقاومت مؤثر و پایگاه اجتماعی ضعیف می ‌تواند زمینهٔ استمرار سرکوب و تثبیت نفوذ خارجی را فراهم آورد، اما در بلند مدت تضعیف حمایت مردمی سرانجام می ‌تواند منجر به فروپاشی این پروژه شود.

تی ‌تی ‌پی کیست؟

گروه تحریک طالبان پاکستان (تی ‌تی ‌پی))یک سازمان شبه ‌نظامی و جهادی است که از دههٔ ۲۰۰۰در شمال‌غرب پاکستان شکل گرفت. این گروه در سال‌ های اخیر به‌ صورت آشکار در افغانستان مستقر شده و حضور آن، در تحلیل ‌های سازمان ‌های بین ‌المللی و گزارش ‌های حقوق بشری، به ‌شدت با اهداف امنیتی و استراتیژیک اسلام‌ آباد مرتبط دانسته می ‌شود.

دفتر کمیساری عالی سازمان ملل متحد برای پناهندگان(UNHCR) در گزارش‌ های سال‌ های ۲۰۲۲و ۲۰۲۳اعلام کرده است که تی ‌تی ‌پی در مناطق شرقی و جنوب ‌شرقی افغانستان فعالیت می ‌کند و این حضور باعث افزایش ناامنی مرزی و جابجایی اجباری مردم شده است.

سازمان دیده‌ بان حقوق بشر(HRW) در گزارش سال ۲۰۲۳خود اشاره می ‌کند که تی ‌تی‌ پی با بهره‌ گیری از شبکه‌ های لوجستیکی و اطلاعاتی در افغانستان مستقر شده و حملات مرزی و تهدید علیه جمعیت غیرنظامی را هدایت می ‌کند. این گزارش تأکید دارد که حضور تی ‌تی ‌پی، برخلاف تبلیغات طالبان، عملاً علیه منافع ملی افغانستان عمل می‌ کند.

اهداف تی ‌تی ‌پی در افغانستان:

۱.تثبیت حضور پاکستان در مناطق مرزی و به حاشیه راندن قدرت‌های محلی.
۲.اعمال فشار بر طالبان افغانستان برای تضمین وفاداری و اجرای تعهدات نسبت به اسلام ‌آباد.
۳. ایجاد رعب و تهدید در میان جمعیت غیرنظامی، به ‌منظور حفظ وضعیت انفعال در جامعه و تسهیل روند نفوذ و ادغام.


۴.  کنترل مسیرهای ترانزیتی و منابع طبیعی، بدون نیاز به ورود مستقیم نیروهای رسمی پاکستان.

 

در مجموع، حضور تی ‌تی ‌پی در افغانستان پیامدهای انسانی، اجتماعی و امنیتی گسترده‌ ای برای مردم این کشور به همراه داشته است. از این رو، تحلیل تحولات جاری بدون در نظر گرفتن نقش تی ‌تی‌ پی و شبکه‌ های نفوذ منطقه ‌ای، نمی ‌تواند تصویر کاملی از وضعیت ارائه دهد.

پایان این «درام طالبان و اسلام ‌آباد» تنها زمانی رقم خواهد خورد که مردم افغانستان با آگاهی، سازماندهی و فشار مستمر، بتوانند سناریوی پاکستان را خنثی کنند و استقلال ملی و اجتماعی خود را بازسازی نمایند. تاریخ جهان معاصر نشان می ‌دهد که پایان چنین سناریوهائی همواره با مقاومت داخلی و فشار جامعهٔ بین ‌المللی محقق شده است. همانگونه که پیشتر نیز متذکر شدیم، ابزارهای نیابتی هرچقدر قدرتمند باشند، در نهایت شکست خواهند خورد.

افغانستان، اگر امروز آگاهانه و متحد عمل کند، می ‌تواند نمونه ‌ای موفق از مقاومت در برابر پروژه‌ های نیابتی و سلطهٔ خارجی باشد.

 

احمد آریا.