کشیدم لحظه هـای عشـق را در قاب رویایی
نهـادم در مـیـان شــور و شـوق حـال تنهایی
ز شور وحال شاد خاطرات افسانه می سازم
کـه آرامـش دهـــم آلام دل را بـا شـکـیـبـایی
«زندگی در ایران نیز چیز کمی از حکومت طالبان برایم نداشت.» این روایت زندگی سیاهموی، دختری جوان و شاعر است. درست در روزهاییکه توقفناپذیر به سمت آرزوهایش میشتافت و قلههای موفقیت را یکی پی دیگری فتح میکرد؛ ناگهان جنگ از راه رسید و زندگیاش دگرگون شد.
یک بام و دوهوا شده تا چیره درجهان
طالـب بدیـل دیموکـراسـی شـده در آن
آز سیا که خالـق یک بام صد هـواست
مسموم هوای قلدری گردیده بس وزان
یعقوبی صاحب به من:
داکتر صایب ده باری خودت گفته بود:
« …عثمان لڼدۍ شراب نه میخوره، اما مجلس های سیاسی پر مصرف تیار میکنه…
پسان همهگی فامید که تو عثمان لندۍ نیستی ولی کار از کار تیر شده بود…»
به نظر می رسد که ورق تاریخی طالبان به سمت سرنوشت نگون بخت، آهسته آهسته دور می خورد. این سرنوشت از ابتدای کار، قابل پیش بینی بود اما بیشتر طی یک روند تدریجی قابل بحث بود تا تغییر ناگهانی در رویکرد های امریکا در قبال افغانستان پس از طالبان و آن هم به گونه دراماتیک.
