ف.بری
چون به پا شد شیوهء ظلمــانیت خدمــــــت ناکس بشــــد ارزانیت
خود بیاوردی به سـر ویرانیت وای بر حـــــال تو وحیـــــــرانیت
خفته گردید غیرت افغانیت
محمد عالم افتخار
در اغلب فیلم ها و بگو مگو های آثارهنری و نیز گفتمان های عادی و عامیانه؛ حینی که بناست یک نومیدی فوق العاده از کسی رفع و دفع شود و به طرف؛ امید و استواری و پایداری هدیه گردد؛ چنین جملات حکمی به کار گرفته میشود:
ـ انسانیت که هنوز نمُرده است!؟
ـ آخر؛ انسانیت که هست!؟...
به نظر میرسد حتی بزرگترین فلاسفه و نوابغ هم که عندالموقع چنین احکام را در متون آثار خویش استفاده نموده اند و استفاده مینمایند؛ کمتر به عمق معنایی و مصداقی آنها نظر داشته اند و یا به لحاظ محدودیت های زمانی و مکانی؛ میتوانسته اند نظر داشته باشند!
بدینگونه؛ گویا «انسانیت» از بدیهیات مورد اتفاق همه گان یا کم ازکم اکثریت مطلق در عالم بشری میباشد؟!؛ مثلاً بدان حد که میگویند: «آفتاب آمد؛ دلیل آفتاب»!
چشم غزال و صورت هامون کشیده اند
با رنگ عشـق قـصۀ مجـنون کشیده اند
بیت و غـزل چـو لؤلؤی رخـشندۀ سـپید
از قـلـب درّه از دل جیحـون کشـیده اند
یاقـوت و لعـل و خون گل رُز را ز دل
بـا خـامـۀ خیال چـه گلگـون کـشیده اند
وطن لرو خوخپل واکدار نلرو
دخپلوکړو وړو ھیڅ اختیارنلرو
مونږد بابا په توره فخر کوو
د خپل وخت ھیڅ یو افتخارنلرو
د ژوند ھرڅه په سوال له نوروغواړو
مونږد خپلواک ژوند ھیڅ افزارنلرو
اثر محترم رسول پویان
